تبليغاتX
حرف دل

حرف دل

روزنوشت های یک لاهیجانی

آیا باید پگاه را یک اتفاق در فوتبال ایران تعریف کرد یا اینکه از این پس باید آن را یک تیم قدر و صاحب نام در سطح لیگ برتر ایران دید؟ آیا مدیریت این باشگاه  با این اوج گیری (که البته امروز به هدف نهایی اش یعنی قهرمانی جام حذفی نرسید)، وسوسه حضور در سطح آسیا را بار دیگر می یابد و به این نیت تیم را برای فصل بعد می بندند یا اینکه باز هدف غایی، حفظ تیم در لیگ برتر خواهد بود؟

 

اینها و بسیاری دیگر از جمله سوالاتی است که در مورد باشگاه پگاه وجود دارد و در آینده ای نزدیک بخشی از این سوالات با نوع عملکرد مدیران این باشگاه، پاسخ داده خواهد شد. درواقع نحوه تیم بستن پگاه برای فصل آینده و اینکه کادر فنی را چه گروهی تشکیل دهد خود می تواند گویای تفکر مدیران این باشگاه باشد.

آنچه مسلم است اینکه پگاه گیلان علیرغم تمام شایستگیهایش، جام حذفی را در وقت اضافه بازی فینال از کف داد تا علیرغم برد در بازی رفت، نتواند از سد استقلال بگذرد. پگاهی که خود با حذف بزرگانی چون سپاهان و برق شیراز، کار به مراتب سخت تری را نسبت به استقلالی که سه حریف خود را در ضیافت پنالتی مغلوب نموده بود، انجام داد.شاید اگر میزبانی بازی رفت و برگشت عوض می شد اکنون پگاه تیمی آسیایی بود با این وجود این ناکامی چیزی از ارزشهای یاران دست نشان کم نمی کند که بواقع شایسته قهرمانی بودند و امیدوارم کسانیکه سعی در تحقیر و توهین به شخصیت این تیم داشتند با شکست در بازی رفت واسترس و عذابی که دست کم در 90 دقیقه بازی برگشت کشیدند، پی به اشتباه بودن تفکر خود برده باشند !

 

در مطلبی که در شب قهرمانی پرسپولیس نوشتم به فوتبال گیلان هم اشاراتی داشته و نوشتم که این فوتبال دارای پتانسیلهای فنی بالایی است و صرف حفظ دو سهمیه اش در لیگ برتر نباید اینچنین موجب شعف شود. اگر فوتبال شمال از جمله گیلان با مشکل زمین مناسب ، عدم وجود اسپانسر های قوی و مشکلات مالی شدید و... مواجه نباشد آنقدر استعداد دارد که نیمی از بازیکنان تیم ملی در هر رده ای را در اختیار داشته باشد. در روز گاری که ملوانی که خود سه دوره قهرمان جام حذفی و دو بار نایب قهرمان و چند بار مقام سومی لیگ و مقام بهترین تیم شهرستانی لیگ ایران و دو بار سابقه حضور در آسیا را در کارنامه خویش دارد و به قولی عصاره و سمبل فوتبال  این خطه و محبوب دل همه شمالیها بویژه گیلکها است، بدلیل نداشتن زمین مناسب در نیم فصل دوم از مدعی قهرمانی به تیمی در آستانه سقوط تبدیل می شود، پگاهی که با همه سرمایه ها و داشته ها قدر نیروهای خویش را نمی داند و سرمایه بدور می افکند تا یک مربی کاربلدی چون دست نشان به داد آن می رسد، زمانه ای که دیگر خبری از نساجی و شموشک و چوکا و سپیدرود ،که همه از تیمهای مجبوب خطه شمالند، نیست، این بزرگی پگاه بار دیگر ما را به تامل فرا می خواند که کارنامه فوتبال شمال می تواند و باید که درخشان همچون گذشته ها باشد و در شرایطی که اکنون استانهایی مانند اصفهان و کرمان که در گذشته ها در فوتبال ایران افتخاری نداشته اند، کم کم به قطب تبدیل می شوند(بویژه سپاهان) چرا گیلان که روزگاری قطبی بزرگ در فوتبال ایران بوده ،به گذشته پرافتخار خویش بازنگردد؟

 

در نهایت اینکه نقش دست نشان در خودباوری و بروز روحیه برتری جویی پگاهی ها غیرقابل انکار است و چه خوب که مدیریت پگاه این مربی کاربلد و باتدبیر خویش را برای حضور مقتدرانه در فصل بعدی لیگ برتر، حفظ نموده و با جذب  نفرات مدنظر وی، راهی دیگر برای احیای مجدد عظمت فوتبال گیلان بگشایند. راهی که اگر ملوان با مشکل بی زمینی درنیم فصل دوم مواجه نشده بود، اکنون با سرعت بیشتر و به مقدار زیادتری طی شده بود. به امید شادی دل همه فوتبالدوستان پرشمار خطه شمال .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:13  توسط محمد الهامی  | 

افشین قطبی از نامهای ماندگار در تاریخ فوتبال این مرز و بوم خواهد ماند.نه صرفا از آنرو که پرسپولیس را قهرمان ایران نموده و بعد از چند سال آسمان فوتبال ایران را سرخ سرخ کرده و نه بدلیل فنی که آنچه بیش از همه افشین را فاتح دلهای تماشاچیان ایرانی نمده، خلق و خو و شخصیت والای اوست. او که در سخت ترین شرایط هیچگاه دیوار بلند توجیه و بهانه جویی و فرافکنی را در برابر دیدگان جامعه فوتبال قرار نداد. او که تا سعی داشت ریا پیشه نکرد و خود خودش بود و ماند.نه به داوریها حمله کرد و نه رقیب را به وقت پیروزی خوار شمرد و نه به هنگام شکست ، بردش را لوث نمود. در واقع شاید افشین قطبی آمد تا تلنگری به فوتبال ما بزند که بدجوری به ناهنجاریها آغشته شده و امیدی هم به رهایی گویا نیست اما افشین با کردار و گفتار خویش نشانمان داد که شدنی است هرچند سخت و دشوار ولی به هرحال شدنی است.

 

قصد مدیحه سرایی برای قطبی ندارم که او را همانطور که گفتم دارای ضعفهایی هم بویژه در بعد مدیریتی می بینم ولی با تمام این تفاسیر در این روزگار دشت بی فرهنگی ، قطبی یک استثنا است. استثنائی که شاید مشابه هایی هم در هرجایی از این جامعه داشته باشد ولی چون در جایگاه او نیستند لاجرم نه در معرض افکار عمومی و نه تاثیر گذار.

 

اینروزها بحث بر سر ماندن یا رفتن قطبی داغ داغ است.هیچیک از هواداران قرمز و شاید اکثریت فوتبالدوستان ایرانی میلی به رفتن او از ایران ندارند.نگارنده هم همانند این خیل عظیم مشتاق ماندن او در ایران است اما ... اما شاید خود افشین هم می داند که ماندنش مساوی است با دردسرهای جدید و کسانی که یک فصل برای زمین زدن او کوشیدند و بی نتیجه ماندند، شاید در آوردگاه آسیایی به هدف خویش برسند و افشین را که چون اسطوره ای در یادها مانده خوار و خفیف گردانند. هرچند که در بدترین شرایط همین فصل پشت سرگذاشته هم، باخت چهار یک برابر استقلال اهواز، مردم حامی او بودند و آنگاه که مجری یک برنامه بشدت آبی! در شرایطی که تیم مورد علاقه اش هم در خانه خود چهارگل خورده بود! ماندن یا نماندن افشین قطبی را در آن شرایط حساس و نزدیک پایان فصل با مسابقه sms به چالش کشید، فهمید که راز محبوبیت قطبی بیش از همه در شخصیت اوست نه برد و باخت.

 

آنچه مسلم است اینکه افشین قطبی با شرایط فعلی قادر به ادامه کار نخواهد بود و اگر بپذیرد که با همین اوضاع و احوال فصل گذشته به کار ادامه دهد و اختیار تام برای انتخاب بازیکن و کادر فنی مدنظر خویش و امکانات و شرایط لازم برای آماده سازی تیم جهت جام آسیایی نداشته باشد، بدجوری به اعتبار و پشتوانه اجتماعی خویش ضربه خواهد زد. به هرحال جامعه ایرانی هرچند در مورد قطبی  سنت شکسته ولی فراموش نکنیم که بشدت عجول و کم طاقت و نتیجه گراست و دست اندازها برای افشین در فصل بعد بقدری زیاد خواهد بود که روزی این صبر و حوصله به سر آید! مگر آنکه افشین تمام شرایط خویش را فراهم ببیند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:12  توسط محمد الهامی  | 

 لیگ برتر فوتبال ایران هم سرانجام به شکلی رویایی و تاریخی با قهرمانی پرطرفدارترین تیم فوتبال ایران، پرسپولیس، به پایان رسید و افشین قطبی به وعده وفا کرد و جام را به اردوگاه سرخپوشان آورد. آنچه در این میان مسلم است آنست که حق به حقدار رسید و عدالت در واپسین دقایق بازی اجرا شد و تیمی که در جریان مسابقه، برتری بی چون و چرا داشت و حاکم برتوپ و میدان بود، تیمی که از بحرانهای ویرانگری چون اختلاف و یکرنگ نبودن برخی مهره ها با مجموعه تیم،کسر 6 امتیاز آنهم در اوج رقابتها، حاشیه های گوناگون و... به لطف مدیریت قوی و مربی بافرهنگ و باتدبیر خود به سلامت بیرون آمد، بر جام قهرمانی بوسه و سزاوارانه دور افتخار زد.  بی تردید پرسپولیس شایسته ترین تیم برای فتح این جام بود که بدان نیز نائل آمد. 

 

روز آخر اما برای ما گیلانیها از سوی دیگر هم روز خوبی بود که دو نماینده استان ما یعنی پگاه و ملوان در لیگ برتر ماندنی شدند و سقوط نکردند که البته با توجه به پیشینه پرافتخار و غنی فوتبال خطه گیلان، شادی برای عدم سقوط بهیچوجه جالب نیست و فوتبال این استان می تواند همچون گذشته ها، حرفهای بسیاری برای گفتن داشته باشد .فوتبال گیلان دارای پتانسیلهای فنی بالایی است که در صورت  مهیا شدن شرایط لازم از جمله زمین مناسب( که در این مورد تیمهای استان ضربه های سختی خورده اند)، اسپانسر قوی و پشتوانه مناسب مالی و...می توان شاهد شکوفایی استعدادهای فراوان نهفته در فوتبال این خطه بود.

 

به هرحال دیروز روزی بود که عدالت فوتبال کاملا رعایت شد و پرسپولیس به شکلی حماسی( به تعبیر عادل فردوسی پور) ، شاهد قهرمانی را در آغوش کشید. این قهرمانی مبارک همه پرسپولیسیهای دنیا !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:19  توسط محمد الهامی  | 

شبکه خبر تلویزیون امسال هم برای چندمین بار برنامه ای را راجع به دیدنیهای استان مازندران پخش کرد که با کمال تعجب تصاویری از استخر و جزیره زیبای میان پشته شهر لاهیجان را نیز جزء دیدنیهای استان مازندران!! نمایش داد! در اینمورد واقعا نمی دانم چه می توان گفت؟! آیا سازندگان این برنامه اینقدر جغرافی شان ضعیف است که نمی دانند لاهیجان جزء گیلان است نه مازندران؟!  امیدوارم این اشتباه صرفا به خاطر ضعف در درس جغرافیای سازندگان این برنامه (که احتمال قوی در مرکز مازندران ساخته شده) بوده و تعمدی درکار نبوده باشد!

 

عمو پورنگ هم همچون همیشه به تمسخر زبان و هویت گیلانیان مشغول است و بی پروا به فرهنگ ما می تازد و کسی هم جلودارش نیست! درواقع او دارد در ذهن کودکان این مرز و بوم تحقیریک قوم اصیل ایرانی را فرومیکند و متاسفانه هیچ تذکری هم دریافت نمی دارد.

 

در تلویزیون ایران که روی کوچکترین مسائل حساسیتهای فراوانی وجود دارد چگونه است که در برابر توهین به یکی از بافرهنگ ترین و شریفترین اقوام ایرانی، هیچ واکنشی به چشم نمی آید؟! چطور لهجه یکی از بازیگران سریال تازه پخش شده تلویزیون، بدلیل اینکه شاید به یکی از اقوام پرجمعیت و ذی نفوذ بربخورد، تغییر کرده و کار به دوبله کشیده می شود، اما در مورد ما گیلکان انواع و اقسام تمسخر و تحقیر روا داشته می شود!

 

آیا سزای مردمانی که در ایراندوستی شهره اند و تمامی تاریخ عشق به میهن را در مبارزه ای تمام ناشدنی با تازی و مغول و روس و... به اثبات رسانده اند اینست؟ آیا باید آستانه تحمل بالای یک قوم را سکوتی از رضایت دانست ؟آیا کمی جمعیت  و صرفا برای ایران بودن و دلبستگی بیش از اندازه به تمامی این مرز و بوم و عدم وجود روحیه ناسیونالیستی قومی منفی در مردم گیلک باید بهانه ای برای سرکوفت و تحقیر فرهنگیشان باشد؟

 

اصولا آیا امکانپذیر هست که شخصیتی جدی و خوب و موقر با لهجه گیلانی در سریالهای تلویزیون ظاهر شود؟! یا اینکه از دید آقایان این امکان ندارد؟! مگر قرار نبود که کار صدا و سیما فرهنگ سازی باشد، پس چطور در  زمینه اصلاح فرهنگ عامیانه و سخیف توهین به بعضی  اقوام ایرانی (بخوانید سیاسی ترین و نخبه ترین اقوام ایران) هیچ کار موثری ( لا اقل در مورد قوم گیلک) انجام نشده و صد البته در باره گیلکان خواه ناخواه به این فرهنگ غلط تازه وارد دامن زده شده است؟!  

 

آنانکه به فرهنگ اصیل گیلکان می تازند بدانند که به یکی از اصیل ترین و متعصبترین اقوام به فرهنگ ملی ایران، هجوم آورده اند و ثمره چنین کاری یقینا مثبت نخواهد بود و جز واگرایی ملی و دور شدن فرزندان ایران از یکدیگر و کاشتن تخم بدبینی و تفرقه و... نتیجه ای نخواهد داشت.

 

به امید روزی که کرامت گیلانیان در همه جای ایران و از جمله رادیو و تلویزیون پاس داشته شود و حق مطلب درمورد این قوم پاک و نجیب و روشنفکر ایرانی به خوبی ادا گردد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 14:8  توسط محمد الهامی  | 

 

11آذرماه سالروز شهادت سردار دلاور جنگل، فرزند غیور ایران زمین و مظهر روح آزادیخواهی و مبارزه قوم گیلک، میرزا کوچک خان جنگلی است.چندسال پیش (سال 1380) این شعر را در رثای او سرودم .هرچند به لحاظ صنایع ادبی و وزن شعری پرواضح است که با اشکالاتی روبروست (چون شاعری حرفه ای نیستم) و قطعا از منظر اساتید شعر بویژه اساتید زبان و شعر گیلکی خالی از اشکال نخواهد بود. اما بدلیل ارادتم به سردار انقلابی گیلان زمین این سروده را دراینجا می آورم، باشد که به دل نشیند.

 

 

تی  سر،  که   اونه  نیزه  سر  بنابون                  هیتو  مردوم بَدِن اونه، تورا بون 

 

بوتن:ای سرکی شی ایسه خوداجون                پیله میرزای سر ایسه خوداجون؟

 

 امو  باور  نودیم  کی  ته  بکوشتن                 هوشونی کی گوتن تی یارو پوشتن

 

بیه میرزا! بشیم دامون  بگردیم                      دیله  ناجه   به یاد   باریم،   وگردیم

 

بشیم کسما،گوراب زرمیخ،پسیخن                 تی دیل هنده اورا زئنه کوچیکخُن !

 

دِ گیلون بی تو سرداری  ندأنه                          پسیخُن،  بی تو  سالاری   ندأنه             

 

دِ زاکُن کی بِ مدح وشعر بوخونن                    دِ مَنّـن  هیچکسه   سردار دوخونن            

 

تی گب تازه،گول تی تی موسون بو               تی دیل روشن الا تی تی موسون بو

 

 الون، تازه  تی  قدره  بفهمستن                   ته تیمثال چاگودن میدون دبستن  

 

میرزا! تی جگله تاهیسه می گوشه:               وطن بی اجنبی امه بِ خوشه    

 

 

 

 

                                                                 محمد الهامی پاییز 1380

 

 

ترجمه فارسی 

 

سر تو که بر سر نیزه کرده بودند را تا مردم دیدند از خود بیخود شدند. 

 

گفتند: خدایا این سر از آن کیست؟ سر میرزای بزرگ است خدایا ؟ 

 

ما باور نمی کردیم که کسانی تو را به مرگ کشاندند که می گفتند یاورت هستند.

 

میرزا! بیا به جنگل برویم و آنجا بگردیم. آرزوهای دلمان را به یاد بیاوریم و بازگردیم.

 

به کسما و گوراب زرمیخ و پسیخان(1) برویم که قلب تو هنوز در آنجاست. 

 

دیگر گیلان بدون تو سرداری ندارد. پسیخان بدون تو سالاری ندارد. 

 

دیگر بچه ها برای چه کسی شعر و ستایش بخوانند.دیگر نمی توانند کسی را سردار صدا کنند. 

 

سخن تو همچون شکوفه گل، نو وتازه بود.   قلبت به روشنی ماه بود. 

 

اکنون تازه قدر تو را فهمیده اند.  برایت تندیسی ساخته و در میدان(2) نصب کرده اند.  

 

میرزا! فریاد تو تاکنون در گوشم باقی است که: وطن بدون بیگانه برای ما دلنشین است.  

 

 

 

 

(1)   نهضت جنگل دو پایگاه اصلی داشت. یکی در شرق گیلان (لاهیجان) به رهبری دکتر حشمت و دیگری در غرب گیلان یعنی همین نقاط کسما و اطراف آن به رهبری میرزا کوچک خان.

 

   (2) اشاره به میدان شهرداری در مرکز شهر رشت است که چند سالی است    مجسمه میرزا را در وسط این میدان نصب کرده اند.

  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:23  توسط محمد الهامی  | 

دکتر سید حسین فاطمی فرزند سیف العلمای نائینی از جمله شریفترین و شجاعترین مردان تاریخ معاصر ایران بود.سرکشی و عصیان دربرابر استبداد و استعمار‌، صراحت لهجه و دوری از هرگونه محافظه کاری،پافشاری برآرمانها،وفاداری بدون کوچکترین چشمداشت به دکتر مصدق و نهضت ملی ایران و... از جمله ویژگیهای برجسته زندگانی سیاسی دکتر فاطمی بود.

از همان موقع که با تحصیلات عالیه به میهن بازگشت تمام زندگی اش را صرف مبارزه در راه آرمانهای آزادیخواهانه ملت ایران نمود که تبلور این خواست ملی در دکتر محمد مصدق و مبارزاتش بود که فاطمی هم به نیکی این را دریافت و تا واپسین دم حیات بر عهد با مصدق که پیمانی با عزت و آزادی ایران بود،پایبند ماند. هم در صف مطبوعات با باختر امروزش آتش به جان استبداد و ایادی آن میزد و هم آندم که وزیر خارجه دولت ملی دکتر مصدق شد همچنان پرشور و متعهد به آرمانهای ملی گرایانه اصیلش باقی ماند.از لحظه ای که نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران به رهبری دکتر مصدق پای گرفت تا زمانیکه دلارهای کیم روزولت در جیب شعبان بی مخ و لشکر اجامر و فواحش شهر قرارگرفت و سیل توطئه های جریانهای مختلف داخلی با کمک نیروی خارجی موفق به شکست نهضت شدند، خیلیها آمدند و چند صباحی در مبارزه ماندند و بعد که سود و منفعتی حاصلشان نشد بریدند،جمعی به اختلاف سلیقه ها مکدر شدند و بدتر آنکه برخی هم در صف مخالفان تیشه به ریشه نهضت زدند! اما فاطمی از معدود وفاداران به مصدق بود که ماند وماند وجان بر سر این راه نهاد.

این دوری از محافظه کاری و مصلحت نیندیشی و پافشاری براصول دشمنیهایی از طیفهای متعدد برای او ایجاد کرد.به گونه ای که هنگامیکه شاه پس از موفقیت کودتای ۲۸مرداد از رم به ایران آمد سراغ اولین فردی راکه جهت آگاهی از دستگیری اش گرفت، دکترفاطمی بود.مگر نه آنکه چند روزی قبل از کودتا فاطمی در پی فرار شاه نطقی آتشین علیه سلطنت کرده و بدنبال جمهوری بود.و مگر نه آنکه باختر امروز از پایگاههای مطبوعاتی اصلی ضد دربار و ایادی آن به شمار می رفت و مدیر مسئولش اهل سازش نبود.

عجیب آنکه فاطمی حتی یکبار هم از جانب جوانی از گروه فداییان اسلام به نام عبدخدایی مورد سو ء قصد قرار گرفت که البته ریه و پایش آسیب دید و چند صباحی در آلمان تحت درمان و جراحی بود و گویا در همان بیمارستان هم دشمنان( از ایادی دربار ) قصد جانش داشتند که موفق نشدند. اینکه چگونه فداییان اسلام که در ابتدا یار نهضت بودند و گلوله آنها به سمت رزم آرا کمکی بزرگ به پیشبرد نهضت کرد ،بعدتر به مخالفین شدیدی تبدیل شدند که اینبار تیر را به سمت یکی از پاکترین و وفادارترین افراد نهضت ملی ایران نشانه رفتند از جمله رویدادهای عجیب تاریخی است که بررسی و تحلیل عمیقی می طلبد. گرچه در اینباره تحلیلهایی شده اما کمتر از جنس کاملا بیطرفانه و منصفانه بوده است.

درپی کودتا دکتر فاطمی چند صباحی را مخفی بود که سرانجام فرمانداری نظامی که درآن ایام شکل گرفته بود و بعدها سنگ بنای ساواک شد و رئیس مخوفی به نام تیمور بختیار داشت، دکتر را دستگیر نمود.سرانجام در صبحدم ۱۹آبان سال ۱۳۳۳ دکتر حسین فاطمی به جرمی که خود در واپسین دم زندگی آن را تعطیلی سفارت انگلیس و قطع رابطه با آن کشور بعنوان اولین اقدامش در سمت وزیر خارجه دانست، تیرباران شد.گفته می شود که در لحظه اعدام فریاد زد:«بسم الله الرحمن الرحیم.پاینده ایران.زنده باد دکتر محمد مصدق و...». (۱)

اگرچه نامی برخیابانی در پایتخت از دکترفاطمی مانده (چیزی که از دکتر مصدق دریغ شده!) اما هنوز هم آنچنان که باید و شاید به شخصیت ارجمندش بویژه در تریبونها و رسانه های رسمی و صدا و سیما پرداخته نشده و دکتر فاطمی در اینمورد مظلوم واقع شده است.امید که به همه قهرمانان میهن فارغ از گرایش و تفکر سیاسی و پایگاه اجتماعی و نژاد و مذهبشان با نگاهی منصفانه نگریسته و مقام والای همه آزادیخواهان تاریخ این مرز و بوم را پاس داریم.

 (۱) «ازقائم مقام تا هویدا» نوشته مسعود بهنود

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:45  توسط محمد الهامی  | 

 

 

 

در خبرها آمده که باشگاه پرسپولیس روز 21 آبان را بعنوان «روز ملی ورزش و توانبخشی» نامگذاری کرده و برنامه هایی را هم گویا تدارک دیده است.درحقیقت  اینکه پرطرفدارترین باشگاه ورزشی ایران و آسیا دست به چنین اقدام نیکویی می زند بسیار پسندیده و تاثیرگذار است.توانبخشی با ورزش پیوندی ناگسستنی دارد بویژه در عصر کنونی که به موازات افزایش اهمیت روزافزون ورزش قهرمانی و گستردگی رقابت در این عرصه، مساله آسیبهای ورزشی هم بیش از پیش مورد توجه قرار گرفته است. چه ورزشکاری که در سطح حرفه ای مشفول به فعالیت است و ورزش بعنوان یگانه راه تحصیل درآمد اوست و تمام وقتش را اشغال می کند، لازم است که هرچه زودتر به عرصه مسابقه باز گردد. بدیهی است که ضروریات ورزش حرفه ای مربیان و مدیران ورزشی را هم نسبت به توانبخشی و بازگشت ورزشکاران آسیب دیده،حساستر از گذشته نموده است. 

 

در ایران هم نشانه هایی از استحکام پیوند ورزش و توانبخشی، هرچند ناکافی، مشاهده می شود. دراختیار گرفتن فیزیوتراپیست توسط غالب باشگاههای فوتبال در سطوح مختلف لیگ سراسری موید این ادعاست.هرچند هنوز بسیاری ازرشته های ورزشی حتی در سطح لیگ برتر از چنین امکانی بی بهره اند و هنوز بعضی از مدیران و مربیان با نقش توانبخشی و جایگاه فیزیوتراپیستها برخوردی حرفه ای ندارند که نمونه اش را یکی دو روز پیش در یکی از جرایدخواندم و امیدوارم که صحت نداشته باشد. گویا بازیکن خارجی یکی از تیمهای فوتبال لیگ برتری دچار آسیب دیدگی شدید زانو شده و پزشک یا فیزیوتراپیست تیم او را از بازی و تمرین تاچند ماهی منع نموده اما متاسفانه مدیر باشگاه اصرار بر بازی فوتبالیست مذکور حتی با زانوی صدمه دیده دارد! چون از نظر ایشان پول زیادی به این بازیکن پرداخت شده و در صورت بازی نکردن، باشگاه متحمل ضرر می شود! درحالیکه اگر این مدیر کمی حرفه ای تر می اندیشید به این نتیجه میرسید که در صورت ادامه بازی این ورزشکار با شرایط پیش آمده ممکن است او برای مدتی طولانی تر یا حتی برای همیشه فوتبال را از دست بدهد ودر اینصورت  هم بازیکن و هم باشگاه متحمل ضررهای شدیدتر و جبران ناپذیری خواهند شد.

 

حتی خبردیگری هم اینروزها در رسانه ها مطرح شده مبنی براینکه یکی از مربیان اسمی خارجی، که البته جزء مربیان خارجی بزرگ و مفید به حال فوتبال ایران نبوده، دو فصل پیش، بازیکنی خارجی را در حالیکه بیماری عفونی مسری و خطرناکی داشته پای قرارداد تیمی نشانده و فیزیوتراپیست تیم را،که گویا متوجه ماجرا شده بود، جهت مسکوت گذاردن موضوع بشدت تهدید کرده بوده است! اینهم نمونه ای دیگر از مشکلات رشد و توسعه توابخشی و پزشکی ورزشی در ایران است.البته این دو مورد فقط گوشه ای از این معضلات است که چون ریشه در طرز تفکرات غلط دارد به آن پرداختم. و الا کیست که نداند که ورزش ایران با کمبود شدید تجهیزات و ابزارهای لازم در عرصه توانبخشی و پزشکی ورزشی روبروست. از محرومیت بسیاری از ورزشکاران تیمهای گمنام و شهرستانی خیلی از رشته های ورزشی از خدمات توانبخشی میدانی و...گرفته تا نبود آمبولانس در زمان مسابقات ورزشی یا عدم رساندن بموقع آسیب دیدگان به مراکز درمانی که خود نتایج فاجعه باری بدنبال داشته که آخرین مورد آن درگذشت جوان هوادار فوتبال در جریان ازدحام تماشاچیان داربی پایتخت است.

 

محمد پارسا فوتبالیستی که در جریان برخوردی در زمین فوتبال دچار آسیب نخاعی شده و سالهاست که خانه نشین است، حمید غفاری فوتبالیست گیلانی که در اثر حادثه رانندگی هنگام بازگشت از تمرین چندسالی است با ناتوانی دست به گریبان است، نمونه هایی هستند که بر ضرورت ارتباط بیشتر و موثرتر ورزش با توانبخشی( در همه ابعاد آن نه صرفا توانپزشکی) صحه می گذارند.هرچند در زمینه توانبخشی پزشکی تلاشهای زیادی توسط همکاران برای این دو ورزشکار انجام شده اما لزوم حمایتهای بیشتر مسئولان و فراهم نمودن بستر مناسب جهت الحاق اجتماعی و حل معضلات دیگری که بعلاوه ناراحتیهای جسمانی با آنها درگیرند را نباید از یاد برد.  

 

درپایان ضمن ارج نهادن به این حرکت زیبای باشگاه پرطرفدار و بزرگ پرسپولیس در تلاش برای نهادینه کردن فرهنگ توانبخشی در ورزش و پاس داشتن و تکریم ورزشکارانی که آسیبهای جسمانی آنان را نه صرفا از ورزش بلکه متاسفانه ازهمه جنبه های زندگی اجتماعی دورکرده و به کنج انزوا کشانده امیدواریم روزی با افتخار تمام روز ملی ورزش و توانبخشی را جشن بگیریم که همه ورزشکاران و ورزشدوستان از خدمات پزشکی و توانبخشی هم در زمین مسابقه و هم خارج از آن برخوردار باشند، مربیان و مدیران تیمهای ورزشی به خوبی بافرهنگ توانبخشی و سیر تدریجی آن آشنا گردند، کسانی که روزی قهرمانان ما بودند و برایمان شادی به ارمغان می آوردند با مصدومیت به فراموشی سپرده نشوند و بتوانند به زندگی فعالانه اجتماعی باز گردند و ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:9  توسط محمد الهامی  | 

لاهیجان در نوشته های تاریخی

 

1_ لاهیجان از نگاه رابینو

 

ه.ل.رابینو نایب کنسول و نماینده بانک شاهی انگلستان در رشت، در مدت 6 سال اقامتش در گیلان (1912_1906میلادی) به تحقیقات گسترده ای درمورد مسائل مختلف تاریخی و فرهنگی ایالات ساحلی دریای کاسپیان بویژه گیلان پرداخته و یکی از معروفترین آثارش کتاب ارزنده« ولایات دارالمرز گیلان» می باشد که توسط جعفر خمامی زاده به فارسی برگردانده شده است.این کتاب یکی از کتب مرجع و منبعی قوی برای استفاده گیلانشناسان به شمار می رود.در اینجا بخشهایی از این کتاب را که درباره معرفی شهر لاهیجان است، می آورم:

 

 

«لاهیجان یکی از بزرگترین و مهمترین شهرستانهای گیلان است و در مشرق سپیدرود واقع شده و تقریبا از یک دشت و چند کوه که درجنوب آن وجود دارد تشکیل یافته است.این ناحیه از شمال به دریای خزر و از مشرق به لنگرود و رانکوه، از جنوب به سمام و دیلمان، از جنوب غربی به سیاهکل و از مغرب به سفید رود و ناحیه موازی و لشت نشا محدود است. طول آن از شمال به جنوب یعنی از دهانه قدیمی سفیدرود تا سرلیل 44 کیلومتر و عرض آن از مشرق به مغرب یا از کیسم به دزبن 25 کیلومتر است.

 

لاهیجان که در دوره ای مهمترین شهرگیلان و معروفترین مکان این قسمت از دشت بوده است درحالیکه در مشرق سپیدرود واقع شده  دارای قدمتی می باشد. 

برطبق روایتی قدیمی این شهر بوسیله لاهیج بن سام بن نوح ساخته شده است. لاهیجان سابقا به نام دارالاماره یا دارالامان معروف بوده و بعدها به نام لاهجان المبارک نامیده شده است.

این شهر مرکز بازرگانی ابریشم است...

 

مساجد این ناحیه از مساجد رشت باشکوهتر است. خانه طبقات مرفه و مالدار در داخل شهر است و از آجر ساخته شده و خانه مردم فقیر،گِلی و گالیپوش است.معمولا همه خانه ها دارای حیاط وسیعی می باشد که در آنها درخت کاشته شده است و دیواری ازآجر یا از گِل و یا شاخه های درختان دور آنها کشیده شده است. بازار لاهیجان دارای کالای فراوانی است و بازرگانان این منطقه بسیار فعال می باشند.

 

لاهیجان کنونی: شهرلاهیجان در ساحل راست پرده سر یا لنگرود و 12کیلومتری شهر لنگرود و 45 کیلومتری مشرق رشت واقع شده است. این شهر بیش از همه شهرهای دیگر گیلان رونق یافته و چون در قطعه زمینی باز بوجود آمده[هوای] آنرا سازگارتر و سالمتر از سایر سرزمینهای پست گیلان می دانند.

 

جمعیت لاهیجان بدون محاسبه جمعیت شهر[ابتدای قرن بیستم] درحدود 49235 نفر است. اکثر جمعیت دشت را مردم گیلک و جمعیت نواحی مرتفع را گالشها تشکیل می دهند.

 

زبان مردم لاهیجان گیلکی است ولی نوع آن با گیلکی مردم رشت و فومن اختلاف فاحش دارد.» 

 

 

2_ لاهیجان در نوشته مستوفی

 

مستوفی در قرن هشتم هجری راجع به لاهیجان چنین مینویسد:

 

« لاهیجان شهری بزرگ است و دارالملک [مرکز] جیلانات. آبش از جبال بر می خیزد و حاصلش برنج و ابریشم و اندک غله می باشد و نارنج و ترنج و میوه های گرمسیری فراوان است.»

 

 

3_ لاهیجان از نظر حزین لاهیجی

 

حزین لاهیجی از دانشمندان نامی عصر صفوی و شاعر نامدار قرن دوازدهم که شعر مشهور با مطلع «ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد     در دام مانده صید و صیاد رفته باشد» از آن اوست از جمله مفاخر این خطه است. این چهره نامدار علمی و فرهنگی لاهیجی الاصل که در اصفهان رشد و نما یافت در سفری که همراه پدرش به گیلان و لاهیجان جهت دیدار اقوام و مشاهده سرزمین آبا و اجدادی داشت، چنین می نویسد:

 

« مجموع ولایات گیلان خاصه بلد لاهجان در سبزی و خرمی و معموری و وفور گل و لاله و کثرت میاه و انهار و تشابک اشجار و اثمار گرمسیری و سردسیری در ربع مسکون بی عدیل و نظیر است.عالمی است جدا که مشابه آن یافت نشود.شهرهای معتبره و معموره و عمارات عالیه مزینه و قلاع متینه دارد و از قدیم الایام باز همیشه معمور و مسکن سلاطین ذی شوکت بوده، اغلب در میانه سه پادشاه صاحب دستگاه انقسام داشته. هوایی در غایت رطوبت و اعتدال دارد و حسن معیشت و تنعم خلقش به درجه کمال و از اکثر ممالک عالم ممتاز است.در جمیع ماکولات و اقسام ملبوسات و اصناف ضروریات آن ملک را هیچ گونه حاجت به خارج نیست ...

مردمش به وفور ذکا و هنر مشهور و به پرهیزکاری و غریب پروری معروف اند، همیشه آن دیار مشحون به دانشمندان و اعلام روزگار بوده»

 

4_ لاهیجان در سفرنامه مکنزی

 

مکنزی که در سال 1275ه.ق به لاهیجان سفر نموده می نویسد:

 

« کوچه های لاهیجان از رشت پهنتر است. در اول شهر تکیه ای بود که بر دیوار آن نقاشیهایی از صحرای کربلا دیده می شد... شهر لاهیجان محلات متعدد به این شرح دارد: خومر محله [خومر کلا یا همان خمیر کلایه]، پردسر، کاروانسرابر، شعرباف محله، میدان ، گاوبنه، اردوبازار. دراین شهر پنج کاروانسرا و 11 مسجد و هشت مناره و هفت تکیه و شش مدرسه و ده حمام و 22 امامزاده است...

 

از سبزه میدان به راه سنگفرش رسیدیم که مسیر آن به طرف مشرق بود و از کنار استخر می گذشت و به پوزه کوه شاه نشین می رسید. استخر لاهیجان در حدود دویست قدم عرض و 700 قدم طول دارد.در وسط آن جزیره ای است ودر جزیره بنایی از دوران قدیم ساخته اند. بر بالای کوه شاه نشین خرابه های خانه معتمدالدوله دیده می شد. پس از گذشتن از استخر شیبی به طرف تپه های لیلا کوه می رود. عرض این راه زیاد نیست و دو طرف آن درختان جنگلی و بیشتر درختان شمشاد است. طرف دست راست جاده، مسجدی جلب نظر می کرد.راه ما درحدود 7 میل یکنواخت بود و همان راه قدیم شاه عباسی بود...

راه لاهیجان به لنگرود بهتر از راه کوچصفهان به لاهیجان است. دو تکیه طرف راست جاده است و دریای خزر در روزهای صاف از این راه دیده می شود.امامزاده ای طرف راست جاده است که شکلی عجیب و زیبا دارد.[ بقعه شیخ زاهد گیلانی] ... »

 

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:20  توسط محمد الهامی  | 

روز پدر بر همه پدران عزیز،مهربان و فداکار مبارک باد.  

 

امروز روز پدر است و من این روز را به پدر عزیزم که بهترین بابای دنیاست تبریک میگویم.روز مادر فرصتی برای نوشتن دست نداد و همینجا از مادر خوبم هم که اسوه مهربانی و فداکاری است تشکر میکنم.

پدر پشتوانه و دلگرمی انسان درهیاهوی روزگار غدار است و مادر پناهگاه عاطفی .

گویی خداوند این دو سفیر محبت را از آسمان برای ما انسانها فرستاده تا در بدعهدی و نامردیهای زمانه و در روزگاری که همه چیز را به ترازوی منفعت می سنجند و رفاقت برمبنای فراموشی خوبیها و جاودانگی تلخیهاست، این دو یاور همیشه مومن (البته برادر و خواهر را نیز نمی توان از یاد برد) کسانی باشندکه آدمی را به نور، آرامش، مهر و دنیای سپیدی ها بخوانند.  

 

خدایا یاریمان ده که هیچگاه مهربانیهای پدر و مادر خویش را از یاد نبریم. هیچ وقت برآنان درشتی نکنیم و حرمتها را پاس داریم و گردش ایام و غبار زمانه گرد فراموشی بر ذهنمان ننشاند که چه کسانی بودند که ما را بدین مرحله از رشد رساندند و هویت و اصالتمان چیست و تکیه گاههای حقیقیمان چه کسانی هستند؟  

 

کاش هیچ خانه ای از نعمت وجود پدر و فروغ محبت مادر محروم نماند.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 17:48  توسط محمد الهامی  | 

 

 

 

گیلان من!

 

ای سرزمین زیبایی و عشق و شعر و شور و حماسه، ای خاک مردپرور

 

در جای جای خاک سرسبزت ردپای بزرگمردی، قهرمانی، شاعری، دانشمندی و مبارزی برجای مانده است. تاریخ پرفراز و نشیبت کتاب قطور جلد سبزی است که سطر سطر آن به رنگ خون نوشته شده. من از کوههای سربرافراشته دیلمستانت پژواک صدای یوحنای دیلمی(1) را می شنوم و از انبوه جنگلهایت فریاد میرزاکوچک بزرگ را.من در سپیدی آماردوس ( سپیدرود) سرخی خون جلال الدین اشرف ، برادر امام رضا (ع) را می بینم و در گلستان بزرگ تاریخت، گل سرخی را که خسروی همه گلهاست، می جویم.

 

ای سرزمین شجاعان

 

گستره سبز شالیزارهایت یاد آور دلیرمردانی چون کالیجار(2) است و کوهستانهای دل افزایت خاستگاه شیرمردانی چون موتا و وهرز دیلمی. از خاک تو جنگاوران دلیری چون مرداویج و پسران بویه برخاستند و برای استقلال ایران در برابر هجوم اعراب و احیای عظمت باستانی ایران کوشیدند.مردمان تو از نخستین کسانی بودند که بر شهادت حسین (ع) ، این نماد بزرگ پاکبازی بر سر آزادی و حق طلبی، عزاداری کردند و خاک تو از اولین پایگاههای تشیع و پناهگاه سادات علوی مخالف رژیمهای استبدادی اموی و عباسی بوده است. و مگر نه اینکه از میان فرزندان مادر ایران تنها تو بودی که توانستی خویشتن را از گزند هجوم اعراب حفظ کنی و این جز به شجاعت و دلیری مردانت ممکن نبود تا جاییکه دستگاههای تبلیغاتی رژیم بنی امیه که در شست و شوی مغزی توده مردم، استاد بودند احادیثی در ثواب جهاد در قزوین به منظور مبارزه با دیالمه گیلان و جلوگیری از نفوذ آنان به سایر بلاد ایران، جعل نموده و به خورد خلق خدا می دادند! حتی پای سپاه جرار چنگیز هم به خاک تو باز نشد و تنها الجایتو که از نوادگان او بود وارد این خاک شد که بعد مدت بسیار کوتاهی در اثر هجومهای گاه و بیگاه گیله مردان  با بستن قراردادی و با خاطری آزرده از اینجا رفت تا همچنان دامان تو از حضور اجنبی پاک بماند. یا آندم که روسها با ضعف دولت مرکزی به سمتت هجوم آوردند گیله مردان به رهبری میرزاموسی منجم باشی  چنان عرصه را برآنان تنگ نمودند که از راه آمده با تلفات بسیار برگشتند.البته نخستین باری که روسها به سودای تصرف گیلان هجوم آوردند به قرن سوم هجری برمی گردد که چنان توسط گیلانیان تارومار شدند که از پنجاه هزار نیرویشان فقط پنج هزار تن زنده ماندند و گیلانیان تا باکو آنان را تعقیب نموده و عقب نشاندند.نیک به یاد داری که صفویه هم با تلاش مردمان تو در این سرزمین پای گرفت و بعد از شاه اسماعیل همین صفویه کاری ترین ضربات را به گیلانیان زد و در آن عصر تو بارها خونین شدی و چندین قیام را به چشم دیدی. از دوران معاصر هم چه بگویم، که همه بر آن آگاهی دارند که گیلان یکی از دو کانون اصلی مشروطه خواهی در کنار آذربایجان بود و با مبارزات فراوان گیلانیان  این نهضت پای گرفت چه در عرصه سیاسی مثل انتشار روزنامه های مشروطه خواه فراوان و تحصن واعتراض و بعدتر شورش و تصرف کامل شهر و سرانجام عملیات نظامی و فتح قزوین و تهران تا پایتخت از استبداد محمد علی شاه رهایی یابد و تبریز از محاصره. بعد ها هم نهضت جنگل و مجاهدتهای مثال زدنی این مردم در کنار سردار دلاور جنگل و دکتر حشمت که خود حدیث مفصلی است. وسعت انبوه جنگلهایت (که البته امروزه سخت در خطر نابودی است!) همیشه تاریخ، پایگاهی در برابر ظلم و ستم داخلی و خارجی بوده و تک تک درختانت با خون آزادیخواهان گیلانی آبیاری شده است. بیهوده نیست که در زبان گیلکی ضرب المثلی بدین مضمون وجود دارد که در گیلان هرجا درخت تنومند و استواری هست، زیر سایه اش گیله مرد بزرگی هم در خاک مدفون است.در تمام تاریخ این مملکت هرگاه ظلم بوده حتی اگر از هیچ مکانی صدایی برنخاسته اما از دل جنگلهایت ای گیلان عزیز! فریاد دادخواهی بلند  می شده.

 

ای دیار تمدن ساز

 

تو در همه اعصار دین خویش را به عرصه دانش و فرهنگ و تمدن ایران زمین ادا کرده ای و بزرگانی در زمینه های مختلف علمی و دینی و فرهنگی از قدمایی چون کوشیار دیلمی (ازاساتید ابوعلی سینا)، سلار دیلمی، عبدالرزاق فیاض لاهیجی، شیخ زاهد گیلانی، فغفور لاهیجی، حکیم ابوالفتح گیلانی، حزین لاهیجی و ... گرفته تا معاصرینی چون استاد ابراهیم پورداوود، پروفسور رضا، دکتر محمد معین، پروفسور سمیعی، دکتر بهزاد، دکتر مجتهدی، پروفسور اکبرزاده، دکتر حکیم زاده و... همه و همه از خاک پربرکت تو برخاسته اند.مردمان تو در روشنفکری و تمدن و دارا بودن اندیشه های پیشرو، در سراسر ایران مشهورند.

 

ای سرزمین هنر ای زادگاه احساس

 

خاک بهشت آسای تو هنر را به اوج می رساند، شعر را جانی دوباره میدهد و شور را در قلب شکوفا می کند. « صدای پای آب» که از دریای گیلان می آید و نغمه دل انگیز پرندگان بر شاخساران و  همه و همه شاعران را به سرودن زیباترین اشعار ، صورتگران را به ترسیم دلرباترین صحنه ها،نویسندگان را به خلق ژرفترین آثار و موسیقیدانان را به ساخت روح فزاترین قطعات، فرا می خواند. از اینرو عجیب نیست که تو مهد پرورش مجموعه ای از برترینها در حوزه شعر و ادب و هنر و فرهنگ باشی. مهیار دیلمی، حزین لاهیجی، هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)، سیروس طاهباز، محمود اعتمادزاده (به آذین)، خسرو گلسرخی، اکبر رادی، شمس لنگرودی، شیون فومنی، بیژن نجدی، اردشیر محصص، کیومرث صابری فومنی، محمد علی افراشته، استاد حسین محجوبی، گلچین گیلانی، محمد امینی لاهیجی (م.راما)، محمود پاینده لنگرودی،کریم کشاورز، اسحاق شهنازی و بسیاری دیگر از اهل ذوق و هنر که در زمینه های مختلفی چون شعر، نویسندگی، ترجمه، نقاشی، موسیقی و...  چونان ستارگانی در آسمان فرهنگ و ادب و هنر ایران زمین درخشیدند.

 

ای فرزند همیشه وفادار مام میهن

 

تاریخ این مرز و بوم از مردمان تو جز عشق به میهن به یاد ندارد و هرگاه که ایران در معرض هجوم اجنبی بود گیله مردانت پایداری کرده و جنگیده اند و در بسیاری از ادوار اشغال ایران توسط بیگانه (مانند هجوم عرب و مغول) تو یگانه دژ تسخیرناپذیر و آبروی مام وطن بوده ای. مردمانت همه چیز را برای همه وطن خواسته اند و در تمامی جنبشهای متعالی ملت ایران در یکصد سال اخیر همواره در صف اول مبارزه بوده و البته در هنگام بهره برداری در ته صف واقع شده اند. مردمی که همواره ملیت را بر قومیت ارجح دانسته اند و شگفت آنکه بجای تقدیر برای این صفت نیکو و این ارجحیت مفید به حال کشور، بدترین ضربه ها را از همین ناحیه خورده اند! به جای آنکه قومی که اینقدر ملی می اندیشد مورد توجه واقع شود و بعنوان الگو و نمونه مطرح گردد، در عمل عکس این جریان را شاهدیم. بطوریکه حتی در برنامه های صدا و سیما هم توهین به مردم گیلان را هر از گاه می بینیم و می شنویم و با کمال تاسف در سالی که اتحاد ملی نامیده شده هم این روند کاهش نیافته است! در حالیکه این مردم با این پتانسیل ایراندوستی بالا مستحق ستایش اند نه توهین و دهن کجیهای مستقیم و غیر مستقیم! این مردم حق دارند که کشاورزی و صنعت و گردشگری را در کنار هم به توازن داشته باشند و از این خاک پر برکتت بهره کافی گیرند نه اینکه آنقدر در چنبره مدیریتهای غلط، غیر بومی و یا بومی نادرست اسیر شوند که جزء عقب مانده ترین استانها به لحاظ رشد اقتصادی و صنعتی و میزان بیکاری و... باشند.و گویا آنطور که معمولا در فیلمها به نمایش در می آید این استان باید تنها دربان و حاجب و خدمه تربیت کند و تقدیم ایرانیان نماید و دیگر نباید مردان نخبه و بزرگ و تاریخ و تمدن ساز از این خاک برخیزند! و صد البته برخود ما گیلانیانست که آستین همت را بالا زده و برای آبادی سرزمین خویش بکوشیم و فردیت را کنار نهاده و منتظر معجزه نمانیم! و بدانیم  و بدانندکه پیشرفت گیلان در راستای ترقی ملک ایران هم هست و نگین انگشتری این ملک باید که همیشه درخشان باشد.

 

ای اقلیم عشق

 

حرف برای گفتن بسیار است و درد هم خیلی بیشتر. ولی چه می توان کرد که فرصت اندک است و یارای بیش از این نوشتنم نیست و می دانم که نام بسیاری از فرزندان نام آورت را ذکر نکرده ام ولی به گمانم همین معدود اسامی ذکر شده از مفاخر گیلان به خوبی گویای بزرگی این مردم باشد. من تو را دوست دارم. من هویت خویش را در تو متبلور می بینم. من تو را با همه مردمانت، گیلهای بیه پس(3) صومعه سرا و فومن و رشت و انزلی و گیلهای بیه پیش لاهیجان و رامسر و رودسر و تنکابن، گالشهای کوهستانهای دیلمان و اشکورات، تالشهای آستارا و ماسال و شاندرمن، آماردهای رودبار و منجیل و...دوست دارم. مردمانی که دلی به وسعت دریای گیلان و عزمی به استواری کوههای دیلمستان و روحی به لطافت هوای مه آلود سحرگاهان جلگه ها و سخاوتی به اندازه آسمان پر رحمت این خطه و طبعی به آرامش و پویایی سپیدرود دارند. به امید آنکه همیشه در دامان پر مهر مادرت ایران، سرافراز و استوار همچون همه گذشته های درخشان تاریخیت باشی، ای سرزمین مهر ای گیلان!

 

 

توضیحات:

 

1 یوحنای دیلمی از حواریون مسیح (ع) و صاحب یکی از چهار انجیل معتبر است.

 

2کالیجار سلطان معروف به غریب شاه ( عادلشاه ) گیلانی از دلیرمردانی است که علیه ظلم و ستم صفویه در خطه گیلان بپا خاست و توده های مردم گیلک با وی همراه شدند.در این شورش عده زیادی از گیلکها کشته شدند و کالیجار را هم دستگیر کرده و به اصفهان آوردند و در آنجا به دستور شاه صفی برپایش نعل زدند و سپس تیربارانش نمودند.

 

3  سپیدرود (آماردوس) گیلان را به دو ناحیه بیه پیش ( شرق گیلان) و بیه پس ( غرب گیلان) تقسیم می کند که زبان گیلکی مردم این دو ناحیه تفاوتهای زیادی با هم دارد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:25  توسط محمد الهامی  |