|
روزنوشت های یک لاهیجانی
|
۱_جنبش مشروطه خواهی، سرفصلی تازه در حیات سیاسی و اجتماعی ملت ایران گشود. جنبشی که تحرکی به جان ملتی خفته در خواب سنگین چندصدساله داد و خود منشا تحولات و تحرکات آینده شد. هرچند درباره این نهضت، تفاسیر و نظریات متفاوتی وجود دارد و متاسفانه بعضا از دایره انصاف هم خارج شده و منطبق با ذائقه فکری و سلیقه سیاسی افراد و البته بدون در نظرگرفتن مقتضیات زمانی آن دوره می باشد ، ولی با تمامی این تفاوتها نمی توان عظمت این حرکت را منکر شد. اگر خیمه های علم شده توسط برخی مشروطه خواهان در سفارت انگلیس یا وقوع هرج و مرجهای متعدد بعد از ماجراهای فتح تهران و پیروزی مشروطه خواهان که نهایتا منجر به بازتولید استبداد در هیاتی مدرن و نوین شد، را به کلیت جنبش تعمیم داده و چشم بر آنهمه تلاش و فداکاری مبارزین راه آزادی ببندیم و به دیده تحقیر به این جنبش ملی بنگریم، از مسیر انصاف خارج گشته ایم. در پیدایش و تثبیت این نهضت، گروههای مختلفی نقش داشتند. از روشنفکران و تکنوکراتهای داخل و خارج از بدنه حاکمیت قاجار گرفته تا بخشی از روحانیون، تجار و نمایندگان اصناف، لوطیان و تفنگچیان، روزنامه نگاران و اهل قلم و وعظ و خطابه و... همه و همه موثر بوده اند.
۲_ اگر نظری به نقش شهرها و اقوام ایرانی در جنبش مشروطیت بیفکنیم، خواهیم دید که چند خطه نقش پررنگ تری داشته اند. در واقع بیشتر حوادث مشروطه و دوره استبداد صغیر ( از زمان به توپ بستن مجلس به فرمان محمد علی شاه تا فتح تهران توسط مشروطه خواهان گیلانی و بختیاری و خلع محمد علی شاه از سلطنت) و ماجراهای مربوط به آن حول و حوش چند نقطه دور می زند که عبارتند از: تهران، آذربایجان، گیلان ( بعنوان سه رکن اصلی) و نیز قزوین و اصفهان.
احمد کسروی در تاریخ مشروطه ایران می نویسد:«از شهرهای دیگر،رشت و انزلی و قزوین به تبریز (از نظر پایبندی به مشروطیت) نزدیک بود.در رشت درآغاز آشفتگیهایی پیدا شد.ولی زود از میان رفت و درآنجا نیز جنبش و کوشش براه خود افتاد و ما خواهیم دید که در پیش آمدهای آینده(حوادث مربوط به مشروطیت)، گیلان همیشه همدست آذربایجان میباشد.»( کسروی، احمد .تاریخ مشروطه ایران، ص 264 )
اگر جنبش مشروطه خواهی ایران با فلک بسته شدن سید هاشم قندی و چند تن از تجار تهران توسط علاءالدوله ، حکمران مستبد پایتخت، و عوامل محرکی چون ماجرای موسیو نوز بلژیکی ، رئیس گمرک، در تهران آغاز شد و با خیزش تهران و تحصن مردم در سفارت انگلیس و حرم حضرت عبدالعظیم و قم و در تبریز و رشت هم با تحصن و اعتراضات مردمی ، مظفرالدین شاه بیمار را واداشت تا در واپسین روزهای عمر فرمان تاسیس دارالشوری را صادر نماید و مرحله اول کار مشروطه خواهی به نیکی به پایان برسد، اما با پادشاهی محمد علی میرزا که تحت تاثیر آموزه های معلم روسی خود ، شاپشال، گرایش به همسایه شمالی داشت و مشروطه و مشروطه خواه به مزاجش سازگار نبود، اوضاع به گونه ای دیگر رقم خورد. چون محمد علی شاه برای اداره و مهار اوضاع،اتابک (امین السلطان) را که در اروپا بود به تهران فراخواند، در انزلی اهالی شهر راه بر اتابک ازفرنگ برگشته، بستند و تا از مجلس تلگراف نیامد که راه بگشایند اجازه پیاده شدن از کشتی را به وی ندادند. وقتی اتابک به تهران رسید و همراه با شاه فضا را آماده مقابله با مجلس و مشروطیت نمود، اعتراضات آغاز شد. در گیلان هم مردم شهرهای رشت و لاهیجان و انزلی و لنگرودبازارها را به نشانه اعتراض بستند و جمعی کفن پوش هم از فومن و کسما و اسالم برای همراهی با مشروطه خواهان به رشت آمدند.(مشروطه گیلان،یادداشتهای رابینو، ص 10) سرانجام پس از مدتی کشمکش و جنگ غیر علنی میان مشروطه خواهان با شاه و ایادیش، ابتدا با ترور اتابک توسط عباس آقا صراف تبریزی و بعد با حادثه دوشان تپه و سوء قصد به جان شاه، ماجرا وارد مرحله تازه ای شد. تروری نافرجام که هنوز راز آن بطور قانع کننده ای مکشوف نشده و گروهی آن را دستپخت حیدر خان برقی ( حیدر عمو اوغلی) ، از مشروطه خواهان قفقاز ( البته ایرانی الاصل)، می دانند و جمعی هم ماجرا را ساختگی و کار خود شاه و دربار برای فراهم آمدن بهانه جهت حمله به مجلس، ارزیابی می نمایند. آیا اگر ترور اتابک و سپس سوءقصد به جان شاه رخ نمی داد، امکان آشتی بین شاه و آزادیخواهان و بازگشایی مجلس میسر بود؟ آیا تند زبانیهای برخی مطبوعات (از جمله مساوات) به شاه و خانواده اش، مانع این آشتی شد یا محمد علی میرزا کسی نبود که کوتاه بیاید؟به هرحال هرچه بود ، این حادثه پایان ماه عسل ظاهری شاه و مشروطه خواهان بود و سرانجام به فرمان شاه مجلس شورای ملی به توپ بسته شد و در محوطه باغ شاه ،طناب مجازات به گردن از مو باریکتر اصحاب قلم و اندیشه انداخته شد و میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و ملک المتکلمین و قاضی ارداقی به قتل رسیدند! اینچنین شد که تهران زیر چکمه های بریگاد قزاق ، بغض کرده و خاموش به انتظار نشست و تبریز هم که بپا خاست توسط قوای دولتی به فرماندهی عین الدوله و سپهدار تنکابنی به محاصره درآمد و از دیگر شهرها هم هیچ صدایی برنخاست و همه خاموش شدند غیر از رشت که درآنجا جنگی هم در گرفت ولی در آنجا هم مستبدین بر مشروطه طلبان چیره شدند. بنابراین اگر مثلث مشروطه خواهی ایرانیان را در مرحله اول( از تلاشهای صورت گرفته برای امضای فرمان مشروطیت تا قبل از به توپ بسته شدن مجلس ) ، تهران و تبریز و گیلان تشکیل می دادند و کانون اصلی در تهران بود در مرحله بعدی( از به توپ بسته شدن مجلس تا فتح تهران) اضلاع این مثلث به تبریز، گیلان و اصفهان تغییر نمود. تبریز که خود درگیر محاصره ای فرسایشی بود و از طرفی همه محلات ان هواخواه مشروطه نبودند. اگر امیر خیز و خیابان و نوبر و مارالان و... یاور مشروطه بودند، در عوض دوچی و سرخاب و ششکلان و... طرفدار محمد علی شاه بودند و حتی در مرحله ای از جنگ، محله امیرخیز به رهبری ستارخان یکتنه در برابر قوای استبداد می جنگید و ستارخان برآن عقیده بود که اگر در میان شهرها یکی به یاری تبریز به قیام برخیزد، تبریز از تنگنا خارج خواهد شد.
ایران خسته و زجردیده از شلاق استبداد، تهران غمزده و فسرده در چنگ یاران لیاخوف و تبریز هم در محاصره ای سخت گرفتار و دچار چند دستگی بین محلات، لذا باید حرکتی آغاز می شد. گیلان ظاهرا ساکت بود و به قول رابینو اسم مشروطه دیگر در گیلان برده نمی شد اما در خفا و در جلسات کمیته سری ستار رشت و دیگر انجمنهای مشروطه خواه گیلان خبر دیگری بود. اعضای کمیته سوسیال دموکرات قفقاز هم که در حوادث بعدی نقش موثری داشتند، با کمیته سری رشت مربوط شدند و از آنسو دوباره اعتراضات مردمی آغاز شد از جمله در ماجرای روز عاشورا در رشت که به اعتراض مردمی و تجمع در برابر دارالحکومه انجامید و رفتار تند حاکم، آقا بالا خان سردار افخم، زمینه شورش را فراهمتر نمود تا اینکه نقشه قتل حاکم گیلان و تصرف شهر طراحی شد.
۳_ آن اتفاق که ستارخان منتظرش می بود با همدستی مشروطه خواهان گیلانی به سرکردگی میرزاکریم خان رشتی،معزالسلطان، عمید السلطان و میرزاحسین خان کسمایی با اعضای فرقه سوسیال دموکرات قفقاز و داشناکهای ارمنی به رهبری یفرمخان، در رشت فراهم آمد. ماجرا از قتل آقابالاخان سردارافخم، حاکم مستبد گیلان و از دشمنان قسم خورده مشروطیت، در باغ مدیرالملک،با نقشه میرزاکریم خان رشتی، آغاز شد و در پی آن جنگی در شهر درگرفت که رهبریش را معزالسلطان رشتی، میرزاحسین خان کسمایی،میرزاکوچک خان رشتی، یفرمخان و والیکوی گرجی به عهده داشتند. در این جنگ رشت به دست مشروطه خواهان افتاد و نخستین شهری شد که کاملا از زیر فرمان شاه خارج گشت. در این حین پیروزی بزرگ دیگری هم برای مشروطه خواهان بدست آمد و آن همانا جدایی محمدولیخان خلعتبری ( سپهدار تنکابنی) از جمع مستبدین و پیوستن او به مشروطه طلبان بود. چند روز بعد از آزادی گیلان از دست ایادی شاه، سپهدار به دعوت مشروطه خواهان گیلان به رشت آمد و بار دیگر حکومت گیلان را بدست گرفت. از اینجا به بعد کانون اصلی مشروطه خواهی، گیلان بود و قلب جنبش در این خطه سرسبز می زدو سرنوشتش به مردمان این سامان وابسته شده بود.محمد علی شاه از توفیقات مشروه طلبان گیلان و برگشتن سپهدار از خود، به خشم آمده و تلگرافی تهدید آمیز برای او فرستاد.سپهدار هم جواب محکمی داد مبنی براینکه گیلانیان احدی از قوای اعزامی را ، که شاه تهدید به گسیل آنها نموده بود،زنده نخواهند گذاشت. به قول سید اشرف الدین حسینی که در نسیم شمال در همان زمان سرود:
هرکه با اهل گیلان در افتاد
نامش از لوح امکان بر افتاد
(فخرایی،ابراهیم. گیلان در جنبش مشروطیت ،ص 146 )
بعد از آنکه نظام مشروطه در گیلان پاگرفت و نهادهای مدرنی چون بلدیه (شهرداری) تاسیس شد و کارها به سامان درآمد و گیلانیان توانستند الگویی جدید به هموطنان گرفتار استبداد خویش نشان دهند، حرکت سپاه گیلان به سوی پایتخت آغاز شد.رهبری این سپاه با یفرم خان ارمنی، معزالسلطان، علی محمد خان تربیت، سالار فاتح و میرزا حسین خان کسمایی بود.درواقع مشروطه خواهان گیلانی با حرکت نظامی خود بسمت مرکز، تحرکی به اوضاع وامانده در بن بست دادند و با فتح قزوین،موجی از شادی و شور و امید به دل آزادیخواهان ایرانی راه یافت.چنانکه نسیم شمال سرود:
فاش می گویم ره و رسم مسلمانی یکی است
مشرب مشروطه خواهی، جوش ایرانی یکی است
میل شیرازی و یزدی و صفاهانی یکی است
قصد قفقازی و تبریزی و گیلانی یکی است
متفق گشتند شیران جمله از بهرشکار
فتح قزوین ماند از شیران گیلان یادگار
(همان منبع ،ص 151 )
سید محمد مداح شریعتی هم که در این ایام جزوات 8برگی از اشعار حماسی خود را بر کوی و برزن و منبر و مسجد و بازار برای مردمان می خواند، سرود:
صد هزاران آفرین بر همت گیلانیان
قلب دشمن آب شد از هیبت گیلانیان
راست شد پشت ملل از رایت گیلانیان
فتح قزوین سهل شد از سطوت گیلانیان
الحق ایران زنده شد از صولت گیلانیان
(میر ابولقاسمی،محمد تقی . گیلان؛ از آغاز تا انقلاب مشروطیت ، ص 146)
درحالی که مجاهدین گیلان با فتح قزوین آماده تر شده و سودای تصرف پایتخت در سر می پروراندند، مجاهدین بختیاری هم که اصفهان را در ید تصرف خویش درآورده بودند، همگام آنان شدند و طرفین، هر یک از سویی، به سمت پایتخت حرکت کردند. جالب آنکه سپهدار تنکابنی که مماشات را بیشتر می پسندید و در همین ایام وعده هایی هم از عوامل شاه در یافت نموده بود، دفع الوقت می کرد. یک تن اما در این میان بی محابا به سمت پایتخت پیش می رفت و او یفرم خان بود که فرماندهی مجاهدین گیلان برعهده داشت و قوای او در دونقطه ینگی امام و کرج، بر سپاه تهران غلبه کردند و در بادامک هم همراه بختیاریها بار دیگر بر قشون شاه فائق آمدند و سرانجام در روز 24 تیرماه سال 1288 وارد پایتخت شدند.با فتح تهران توسط قوای گیلانی و بختیاری، محمد علی شاه از سلطنت خلع و فرزندش احمد شاه بجای او برتخت نشست و عضدالملک، رئیس ایل قاجار بعنوان نایب السلطنه تعیین شد.
۴_ خلاصه ای از وقایع مشروطه و جنبش گیلان را تیتروار مرور کردیم.اما چرا گیلان یکی از کانونهای اصلی مشروطیت شد؟ ایده مشروطه خواهی البته با معانی و تفاسیر خاص آن نزد گیلانیان به مدتی پیش از جنبش مشروطه برمی گردد. « فکر دموکراسی اجتماعی در گیلان (بویژه شهرهای رشت و انزلی) نسبت به سایر قسمتهای ایران در همان زمان بخاطر سطح فرهنگ و بینش اجتماعی محسوس تر و بالاتر بود.از مرحوم میرزا غلامرضا صنیعی ( مدیر دبیرستان اسلامی رشت) که مقام شایسته ای را در تاریخ فرهنگ این استان داراست نقل میکنند که میگفت دانشمندان شهرهای دیگر علاقه داشتند که در گیلان یا مدرسه تاسیس کنند یا فرزندان خود را برای کسب دانش بمدارس جدیدالتاسیس گیلان بفرستند.» (همان منبع، ص 125 . به نقل از : تدین ،عطاء اله. تاریخ گیلان_نقش گیلان در نهضت مشروطیت ایران_ ص 226) حتی در زمان حکومت عضدالسلطان بر گیلان، که چندی قبل از جنبش مشروطیت بود، روشنفکران گیلانی به وی پیشنهاد تشکیل مجلسی مشورتی از نمایندگان ملاکین و پیشه وران در دارالحکومه گیلان را دادند تا امور اداری این سامان با صلاح اندیشی هیات مزبور به موقع به اجرا درآید.هرچند عضدالسلطان این پیشنهاد را نپذیرفت و پیشنهاد دهندگان را مورد عتاب و توبیخ قرار داد. (فخرایی،گیلان در جنبش مشروطیت، ص 33 )مطلب فوق به خوبی گویای اندیشه های بلند و مترقی گیلانیان، آنهم قبل از آغاز جنبش مشروطه خواهی ایرانیان است.
مدارس نوین متعددی که در شهرهای مختلف گیلان همچون رشت، لاهیجان، انزلی، آستارا ماسوله،لنگرود و... تاسیس شدند، نیز نقش مهمی را در شکلگیری اندیشه های نوین (بویژه در حرکتهای بعدی) ایفا نمودند. از طرفی گیلان به دلایل جغرافیایی و تاریخی دیگری هم، کانون اصلی مشروطه خواهی بود. در آن روزگاران گیلان تنها دروازه ایران به اروپا به شمار می رفت و هرکس سودای سفر به فرنگستان داشت، می بایست به گیلان آمده و در بندر انزلی سوار برکشتی، رهسپار مغرب زمین گردد. این مساله از سوی دیگر موجب حضور اتباع کشورهای اروپایی و برقراری ارتباطات فرهنگی و اجتماعی بیشتر گیلانیان با دنیای مدرن هم می شد. این بود که در آستانه انقلاب مشروطه، گیلانیان بلحاظ فکری برای تحول و نوگرایی و رهایی از نظام فرسوده و کهن دیکتاتوری، آماده تر بودند. گیرم که این مشروطه خواهی بویژه در میان توده ها بعضا معانی متفاوتی با آنچه در غرب بدان اطلاق می شد، می داشت ولی هرچه بود میل به در هم شکستن نظام فئودالیستی در عرصه منطقه ای و حکومت دیکتاتوری در سطح ملی (بعنوان مسبب اصلی مشکلات منطقه ای ناشی از نظام ارباب _رعیتی) در گیلانیان بوفور یافت می شد. رابینو می نویسد: «پانصد(تن) از رعایا در مسجد خواهر امام از تعدیات مالکین متحصن شدند،بلکه گفتند ما دیگر مال الاجاره نمی دهیم. بالاخره به آنها اطمینان میثاق (؟) جدیدی دادند.آنها متفرق شدند. اهالی شهر و ده معنی مشروطه را درست نمی دانند و در غیر مورد خود این کلمه را معنی می کنند و همین مساله باعث اشکالات است.» (روشن، محمد. مشروطه گیلان،یادداشتهای رابینو، ص6)
در حقیقت عصیان در برابر نظام فئودالیسم زورگوی حاکم بر روستاهای گیلان، به جنبش توده های روستایی، شوری دیگر می بخشید.البته جنبش دهقانی و روستایی مشروطیت گیلان ریشه در جنبشهای روستایی گذشته از جمله شورشهای دهقانی گیلکان در عصر صفویه داشت و دنباله آن را در سایر ماجراهای سیاسی معاصر هم می توان مشاهده نمود. نماد این جنبش در عصر مشروطه، امثال سید جلال شهرآشوب (سیف الشریعه ) و رحیم شیشه بر به شمار می رفتند. که خواهان عدم پرداخت مال الاجاره توسط رعایا به ملاکین و تقسیم عواید و محصولات بین آنها بودند. این امر تضادها و درگیریهایی را هم بین این اشخاص و برخی از اعضای انجمن رشت که خود از ملاکین و ثروتمندان بودند، نیز ایجاد می نمود. ماجرای سید جلال شهرآشوب در لشت نشا در همین زمینه به روایت رابینو جالب توجه است: « سید جلال شهرآشوب که یکوقت نماینده از طرف اصناف بود با دو سه نفر دیگر به لشت نشا که ملک مختص امین الدوله است فرستاده از برای تشکیل انجمن. از اعمال او شکایت بسیار رسید و او را به رشت احضار کردند. نیامد و معلوم می شود که صیغه امین الدوله (را) به عقد خود درآورده است و خود را سید جلال الدین شاه موسوم کرد، و هفت سال مال الاجاره و مالیات را به رعایا بخشید، و به این بهانه دو سه هزار نفر رعایا دور خود جمع کرده ادعای سلطنت می کرد و حکم انجمن نمی خواند.»( همان منبع، ص 17) بگونه ای که از روایت رابینو از این ماجرا برمی آید، این طرفداری از طبقه محروم روستایی برای برخی از مدعیان آن ( از جمله سید جلال شهرآشوب) بی فایده هم نبوده است!
۵_ از عوامل موثر در رشد و پیروزی و تثبیت جنبش مشروطیت، روزنامه ها بودند. تهران اگر با «صور اسرافیل» میرزا جهانگیرخان شیرازی و روزنامه «مجلس» میرزا محمد صادق طباطبایی و «روح القدس» سلطان العلمای خراسانی و «مساوات» سید محمدرضا مساوات و... ، سرگرم بود، اگر تبریز با جرایدی مانند «انجمن» و «آذربایجان» و «عدالت» ، ندای مشروطه خواهی سر میداد، گیلان هم بعنوان یکی از قطبهای اصلی مشروطه، «خیرالکلام» افصح المتکلمین، «نسیم شمال» سید اشرف الدین حسینی، «وقت» میرزاحسین خان کسمایی( البته کسمایی بعدهااین جریده را در تهران منتشرنمود)، را داشت. تعدد نشریات در گیلان نسبت به بسیاری از ایالات و ولایات، کم نظیر بود.غیر از نشریات یاد شده که از مشهور ترینها بودند، ساحل نجات، گیلان،حبل المتین یومیه رشت(حبل المتین اصلی در کلکته هندوستان توسط موید الاسلام کاشانی منتشر می شد)، مدرسه تمدن، زمان وصال، نوع بشر، کنکاش، اخوت و... که برخی در کوران مبارزات مشروطه خواهی و بعضی بعد از فتح تهران و ختم استبداد صغیر پا به عرصه نهادند. دو نشریه هم به نامهای «موبد» و «هوا و هوس» در لاهیجان چاپ می شدند.از نشریات گیلان نام بردم و دریغم آمد که از یکی از مشهورترین و تاثیرگذارترین آنها میان مردم، یادی نکنم بویژه آنکه در همین مقال هم از اشعار آن استفاده شد: هفته نامه نسیم شمال سید اشرف الدین حسینی.
اگر به عناصر وعوامل گوناگون جنبش مشروطه خوب دقت کنیم،متوجه خواهیم شد که تمامی عناصر و طبقاتی که له یا علیه این نهضت در تهران و آذربایجان حضور داشتند،در گیلان هم موجود بودند. از روحانیون مشروطه خواه در تهران سیدین شرفین(طباطبایی و بهبهانی) و در تبریز ، سید المحققین و ملا حمزه و شیخ محمدخیابانی و ثقه الاسلام بودند و در گیلان هم امثال عبدالوهاب صالح و میرزا محمد رضا حکیمی، حاجی شیخ رضا چنین بودند.اگر رهبری روحانیت مخالف مشروطه خواهی در تهران با امثال ابوالقاسم امام جمعه و سید علی یزدی و بعدتر ،شیخ فضل اله نوری بود و اگر در تبریز این امر به عهده میرزاحسن مجتهد می بود،در گیلان هم حاج ملا محمد خمامی، از دشمنان مشروطه خواهی بشمار می رفت و در این میان روحانیونی چون شیخ علی فومنی و میرزا مهدی شریعتمدار و... همفکرش بودند. از روشنفکران قبل و حین مشروطیت در تهران و تبریز و خارج از کشور امثال میرزا ملکم خان، آقا خان کرمانی، آخوندزاده و طالبوف نقشی فعال داشتند و در گیلان هم منورالفکرانی چون حسین کسمایی و دکتر نقی زاده لاهیجانی(فربد) کاملا به اصول مشروطیت و فلسفه آن آشنا می بودند..اگر در بدنه اشراف و ملاکین و متنفذین تهران،افرادی ، هریک به انگیزه ای و در برهه ای، به صف مشروطه خواهان درآمدند، یکی ظل السلطان مستبد،پسر ناصرالدین شاه قاجار و حاکم بی رحم اصفهان بود که شد طرفدار مشروطه و البته در نقطه مقابل یکی هم ناصرالملک همدانی روشنفکر فرنگ درس خوانده، می شد مخالف مشروطه خواهی با توجیه اینکه برای مردم ایران زود است و نامه معروفی که برای طباطبایی نوشت و مشروطیت را برای ایرانیان مثل این دانست که ران سرخ شده شتری را در دهان فردی که به مرضی سخت دچار آمده،فرو برند!(کسروی، ص 91 ) یا یکی چون صنیع الدوله تکنوکرات به شوق عمران و آبادانی،راه توسعه صنعتی کشور را از مسیر مشروطیت و آزادی می دید، در گیلان هم از میان متنفذین و رجال میرزا کربم خان رشتی و برادرانش (معزالسلطان،عمیدالسلطان،احمد علی خان،مجیب السلطنه،عباس خان) سردار منصور،میرزا یوسف خان معاون دیوان و سپهدار تنکابنی و... هریک به علتی و انگیزه ای در جرگه مشروطه طلبان بودند.اگر تبریز به جنگاوری و دلیری ستارخان و باقرخان،پشت گرم بود، اگر اصفهان چشم به تفنگچیان بختیاری داشت، گیلان هم برای صحنه نبرد، میرزا کوچک خان رشتی و یفرم خان ارمنی و معزالسلطان و میرزا حسین خان کسمایی را در اختیار داشت.در عرصه قلم و مطبوعات هم همانطور که در سطور پیشین قیاس کردیم،گیلان هیچ از سایر شهرهای مهم ایران کم نمی داشت.آری! گیلان اینهمه را داشت و البته عنصر گرانبهاتری هم در اختیار داشت که در جای دیگر مانندش کمتر می بود.فردی که به زبان شعر، انقلاب مشروطه را در میان توده های جامعه معنا می بخشید:سید اشرف الدین گیلانی. سید اشرف الدین حسینی قزوینی (معروف به گیلانی) انتشار هفته نامه نسیم شمال را در شعبان سال 1325 ه.ق در رشت آغاز نمود. حضور در محیط سیاسی گیلان آنهم در کوران مبارزات سیاسی گیلانیان برای مشروطه، فرصتی طلایی برای سید اشرف الدین فراهم نمود تا استعداد شگرف خویش در سرودن اشعار طنز سیاسی را به ظهور برساند. البته سید اشرف الدین گیلانی، اشعار و نوشته های زیادی در رد باورهای اجتماعی و فرهنگی غلط حاکم بر جامعه ایرانی هم دارد ولی در اینجا بیشتر اشعار سیاسیش مد نظر است که مهمترین شاخصه این اشعار، زبان ساده و بی پیرایه و درک و فهم آن توسط توده ها است.از جمله اشعار جالب توجه سیداشرف الدین ، شعر معروف « آخ عجب ایام خوشی داشتیم » است که از زبان شاه و ایادیش نسبت به روزگار گذشته حسرت می خورد و در آن بطور جالبی ویژگیهای یک نظام دیکتاتوری را تشریح می کند:
آخ عجب ایام خوشی داشتیم
صحبت مشروطه و دولت نبود شورش و بیداری ملت نبود
نقل خط آهن و سرعت نبود در احدی حق جسارت نبود
گله و اغنام خوشی داشتیم ...
(گیلان در جنبش مشروطیت، ابراهیم فخرایی، ص 138)
یا در آن زمان که قزوین توسط مجاهدین گیلان به تصرف درآمد و محمدعلی شاه به هول و هراس افتاد و در دستخطی، وعده بازگشایی مجلس را داد ، نسیم شمال سرود:
الا ای ملت گیلان من از دربار می آیم
ز پیش ممدلی شه، خسرو قاجار می آیم
اگرچه قاصدم اما مسافروار می آیم
بدیدم مستبدین را به حال زار می آیم ...
به شاقاجی رسیدم نیمه شب با پای فرسوده
خبر آمد که سلطان وعده مشروطه فرموده
ولی مشروطه مطلق نباشد، هست محدوده
از این الفاظ بی معنی به استغفار می آیم ...
(همان منبع، ص154 )
۶_ مشروطه خواهان سرزمین سبزمان ،گیلان، در بی توجهی و بی اعتنایی ، گرفتار آمده اند و یادی در خور و شان ایشان چه در سطح ملی و چه استانی از آنان نمی شود و هم تریبونهای رسمی و هم فرهنگ غیر رسمی حاکم بر توده ها، حق مطلب را درباره آنان ادانمی کند. نه اینکه سراسر آنچه در مشروطه گیلان رخ داده درست و برحق بوده که بعضا اشتباهاتی هم رخ داده، ولی سخن از یادآوری تاریخ و تلاش برای جلوگیری از نشستن غبار فراموشی بر تلاشهای گذشتگان برای برافروخته ماندن چراغ راه آیندگان است. جای تاسف است که نقش گیلانیان در جنبش مشروطه به شایستگی مورد تقدیر قرار نگرفته و آنطور که به تبریز و وقایع آن پرداخته شده و نقش آذربایجان پررنگ جلوه گر شده به گیلان پرداخته نشده است. کسی منکر مجاهدتهای تبریزیان در مشروطه نیست ولی ارج ننهادن و کم اعتنایی به نقش اساسی گیلانیان در پیروزی جنبش مشروطه را هم نمی دانم به چه می توان تعبیر کرد؟ آیا ناشی از بی اطلاعی تاریخی است؟!چنانکه دیدیم گیلان از کانونهای پایدار مشروطه خواهی بود و گیلانیان هم در عرصه سیاسی با اعتراصات مردمی و تحصنها و تلگراف زدنها و بستن بازار ها و هم در عرصه نظامی با تصرف کامل رشت و لشکرکشی به قزوین و تهران و انجام چندین جنگ، و نیز بعد از فتح تهران با مبارزه با طغیانگران ضد مشروطه و ایادی محمد علی میرزا از جمله در ترکمن صحرا و آذربایجان (قضیه طغیان شاهسونها)، زحمات بسیار زیادی برای پاگرفتن نهال نوپای آزادی در این سرزمین، متحمل شدند.بکوشیم تا این زحمات را ارج نهیم و پلی برای ارتباط آیندگان با این گذشته های طلایی بسازیم.
NGOها یا سازمانهای غیر دولتی ، در جوامع امروزی نقشی کلیدی و تعیین کننده دارند.
یک NGO دارای مشخصاتی است که در صورت فقدان هریک از این ویژگیها ، نمی توان
چنین لفظی را برای آن به کار برد. این مشخصات از قرار زیر است:
1_ غیر دولتی باشد. یعنی جزء تشکیلات دولت نبوده و از دولت و سازمانها و دستگاههای دولتی مجوز فعالیت نگیرد.
2_ غیر انتفاعی و عام المنفعه باشد، یعنی همانند یک شرکت سهامی، عواید و درآمدها میان اعضای مدیریت و گردانندگان آن تقسیم نشود، بلکه درآمدهای سازمان باید به مصرف راهبردهای آن، برسد.
3_ از یک قانون جامع و خاص تبعیت نماید.
4_ فعالیت آن ضروری و مفید به حال کشور و جامعه باشد.
5_ هدف اصلی آن، جلب منافع و عواید برای دیگران و جامعه باشد نه کسب منافع و عواید مادی و اقتصادی برای مدیریت و دست اندرکاران آن.
6_ مردمی و خود جوش باشد.یعنی بر حسب ضرورت و نیاز جامعه به صورت خودجوش برای تشکیل و تاسیس آن اقدام نمایند و دولت آن را ایجاد نکند. (1 )
با توجه به مشخصات فوق، می توان چنین تعریفی را برای NGOs ارائه کرد:
«سازمانهای غیر انتفاعی، غیر دولتی، غیر خصوصی، عام المنفعه، قانونمند و قانونمدار، دارای ساختار و چارچوب مردمی و خود جوش که طبق قانون خاص و مطابق با اساسنامه خویش برای تحقق اهداف و راهبردها در جهت موضوع مربوطه فعالیت می کنند.» (2)
با توجه به اینکه سازمانهای غیر دولتی، پدیده ای اجتماعی هستند و در دل ساختارهای اجتماعی و فرهنگی یک جامعه شکل می گیرند، لذا بر هر پدیده و فرآیند اجتماعی ، می توانند تاثیر گذار باشند. از جمله فرآیندهای متاثر از جامعه، توانبخشی است.
«توانبخشی عبارت است از فرایندی هدفگرا و دارای محدودیت زمانی که هدفش توانا ساختن یک شخص دارای اختلال برای رسیدن به یک سطح ذهنی ، جسمی ، اجتماعی و کارکردی مناسب است که در این راه او را برای تغییر دادن زندگی اش با ابزارهایی مجهز می سازد؛ توانبخشی شامل اقداماتی است که فقدان کارکرد را جبران می کند و همچنین سازگاری اجتماعی را تسهیل می نماید.» (3) با توجه به این تعریف می توان گفت که فلسفه توانبخشی یعنی امید بخشیدن و آماده کردن فرد معلول به زندگی در جامعه از یک سو و آماده سازی جامعه برای پذیرش وی به عنوان یک شهروند از سوی دیگر می باشد تا همانند دیگر افراد جامعه از فرصتهای مختلف اجتماعی ، اقتصادی و آموزشی به طور یکسان برخوردار گردد.(4)
مطالب فوق به خوبی گویای ارتباط حیاتی توانبخشی با محیط اجتماعی است. امروزه توانبخشی از یک فرایند تخصصی صرف خارج شده و رویکرد مبتنی بر جامعه جای رویکرد خدمات موسسه ای را گرفته است.یعنی به جای استفاده صرف از مراکز تخصصی و نیروها وتجهیزات تخصصی توانبخشی، استفاده از ابزارهای ساده موجود در خانواده و جامعه و ارائه خدمات در محیط طبیعی زندگی برای معلولین، مورد توجه قرار گرفته است.(5)توانبخشی مبتنی بر جامعه، به معنی همکاری متقابل کادر توانبخشی و مردم درا مر توانبخشی است؛ توانبخشی نمودن فرد معلول در بطن جامعه ، یعنی جلب همکاری خانواده، فامیل و کل افراد جامعه در توانبخشی معلولین ، آموزش توانبخشی به جامعه و انتظار توانبخشی از جامعه.(6)
در اجرای این رویکرد، در کنار خود فرد معلول، خانواده اش، اعضای جامعه، بخش دولتی و کادر تخصصی توانبخشی، یکی از ارکان مهم همانا بخش غیر دولتی یا همان NGO ها هستند. که در آموزش و حمایت از معلولین و تلفیق و مشارکت آنان درجامعه می توانند بسیار موثر باشند. این تشکلها ، هم می توانند از اعضای کادر توانبخشی شکل بگیرند، هم از خانواده های دارای افراد معلول و مهمتر از همه اینکه خود معلولین می توانند با تشکیل سازمانهای غیر دولتی ،فعالانه در ایجاد فرصتهای برابر با سایر افراد جامعه، سهیم باشند.
همانطور که در تعریف توانبخشی ذکر شد، آماده سازی برای مشارکت فرد معلول در جامعه، فرایندی دو سویه است و هم فرد معلول و هم جامعه باید به این آمادگی برسند. برای این آماده سازی و تعامل دوطرفه نیاز به پلهایی است که یکی از مهمترین آنها ، همین سازمانهای غیر دولتی هستند.
آموزش و فرهنگ سازی در جامعه، مقابله با نگرشهای منفی موجود درباره افراد کم توان و تلاش برای اصلاح آن، تلاش برای ایجاد بسترهای مناسب برای حضور فعال کم توانان در عرصه های اجتماعی ، مذاکره و ارتباط بانهادها و سازمانهای مسئول در امور مربوط به معلولین، تلاش برای بهبود و ارتقای وضعیت افراد ناتوان و کمک به آنان جهت رسیدن به استقلال و خود شکوفایی،کوشش برای مناسب سازی فضاهای مختلف شهری جهت سهولت دسترسی معلولین و... از جمله راهکارهایی است که این تشکلها می توانند برای کمک به پیشبرد اهداف توانبخشی مبتنی بر جامعه ، انجام دهند.
نکته جالب توجه اینکه ریشه دارترین سازمانهای غیر دولتی در ایران ، خیریه ها هستند که خود به امور رفاهی و معلولین مربوط می باشند و این مساله و ریشه تاریخی، ما را به اهمیت وجود تشکلهای غیر دولتی درموضوعات مربوط به معلولین و توانبخشی ، بیش از پیش رهنمون می سازد. فراموش نکنیم که . معلولین بزرگترین جامعه اقلیت کشور را تشکیل می دهند و سازمان بهزیستی به عنوان متولی اصلی امور معلولین ، قادر نخواهد بود که به تنهایی و بدون حضور NGO ها و کمک دیگر سازمانهای مرتبط، برای تلفیق معلولین در جامعه و رفاه آنان موفق باشد.
فهرست منابع:
(1) و (2) و (4) کریمی درمنی ، حمید رضا. "توانبخشی گروه های خاص با تاکید بر خدمات مددکاری اجتماعی" تهران، نشر گستره ، 1382 ، ص383، 380،،16 .
(3) « ناتوانی : وضعیت، استراتژی ها و تدابیر» _گزارش کارشناسی سازمان ملل_ ترجمه جواد صالحی_ تهران : انتشارات سازمان بهزیستی کشور_ 1372، ص5 .
(5) میرخانی، سید مجید."مبانی توانبخشی". تهران:سازمان بهزیستی کشور:دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی،1378 ، ص 154 .
(6) داورمنش ، عباس. « توانبخشی مبتنی بر جامعه » ، نامه بهزیستی، دوره جدید شماره 2،1374، (نقل از ویژه نامه هفته بهزیستی) « برای این همه نیلوفر درخت باشیم» ص10
هفته پیش، لاهیجان یکی دیگر از مردان از جنس فرهنگ و ادب خویش را ازدست داد. محمد شمس معطر شاعر و نویسنده لاهیجانی ، در اثر بیماری جان خویش از دست داد و به سرای باقی شتافت.
شمس معطر را نخست در کتاب « شاعران گیلک و شعر گیلکی» نوشته هوشنگ عباسی ، شناختم. چندی از اشعار گیلکی اش در آنجا چاپ شده بود همراه با عکسی از روزگار جوانی اش. از کاست گیلکی منظوم « حاجی گول » او هم، از زبان دوستانم ، قسمتهایی را شنیده بودم. این اواخر هم در ویژه نامه ای که ماهنامه بام سبز لاهیجان برای دکتر محمد رضا حکیم زاده تهیه کرده بود ، شعر زیبایی از مرحوم شمس معطر در رثای زنده یاد دکتر حکیم زاده را خوانده بودم.مقالاتی هم از او درسطح نشریات لاهیجان و استان به چاپ رسیده بود. البته متاسفانه آگاهی من از آثار و نوشته های آن مرحوم اندک است و مسلما ارزش کاری چنین فرد ادیبی بیش از این مختصر است که در اینجا بدان اشارت رفت . خدایش بیامرزاد .
دکتر محمد رضا حکیم زاده، فرزند صحت الحکما، در سال 1293 خورشیدی در لاهیجان بدنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در لاهیجان و متوسطه را در رشت گذراند وآنگاه به اشتیاق تحصیلات آکادمیک رهسپار پایتخت شد. او نیز همچون پدر و برخی دیگر از اعضای خاندانش به طبابت علاقه ویژه ای داشت و به همین علت تصمیم به خواندن طب گرفت. گویی طبابت در این خاندان موروثی بود که علاوه بر پدر، عمو و پسر عموهایش نیز در کار طبابت بودند. عمویش، علی نقی خان حافظ الصحه رانکوهی، طبیب مخصوص قاسم خان (از والیان گیلان قبل از انقلاب مشروطه) بود. علی نقی خان دو پسر داشت یکی عبداله (بعدها آذرفهیمی) پزشک محترمی بود که در امیریه تهران مطب داشت(1) و دیگری ابوالقاسم (بعد ها دکتر فربد) که زندگانی پرفراز و نشیبی داشت و در ماجراهای مربوط به جنبش مشروطیت و نهضت جنگل در گیلان و لاهیجان، منشا خدماتی بود که برای آنها هزینه هایی از قبیل تبعید و حبس و انفصال از خدمت را متحمل شد.این پیشینه خانوادگی حکیم زاده بود.
تحصیلات پزشکی که تمام شد، محمد رضا که حالا دیگر دکتر محمد رضا حکیم زاده بود، به استخدام دولت در آمد.نخستین آزمون حرفه ای و مدیریتی را در خراسان با درایت و کاردانی با موفقیت پشت سر گذاشت و به آسایشگاه جذامیان آنجا که وضع بسیار نامطلوبی داشت، سر و سامان بخشید. دو سالی آنجا بود که به زادگاه خویش برگشت. لاهیجان شهر خاطرات کودکی و نوجوانی او بود. عشق و علاقه خاصی به شهر خویش داشت و کارهای ماندگاری در این شهر انجام داد. ساخت دبستان، پرورشگاه،بیمارستان و زایشگاه،تاسیس درمانگاه و مدرسه در روستاهای دورافتاده ،تاسیس صندوق کمک به دانشجویان لاهیجانی در حال تحصیل در خارج از لاهیجان و… ازجمله اقدامات ماندگار این نخبه لاهیجی در شهر و دیار خویش است.(2)
در دوران ریاست بر بهداری کل گیلان هم آثار نیکی در سطح استان بجا نهاد که تاسیس درمانگاههایی در لشته نشا،پیربازار، ماسوله،خشکبیجار و ... از آنجمله است. اما مهمترین کار او در سطح استانی، راه اندازی آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان در رشت است که این مهم با کمکهای بیدریغ آرسن میناسیان(از ارامنه رشت) و با زمینهای اهدایی مرحوم حسین استقامت در سال 1345انجام گرفت.
نهضت آسایشگاهی در مورد معلولین در آن سالها در جهان رواج داشت و ارائه خدمات به معلولین بصورت موسسه ای رویکرد غالب بود. ولی در ایران در زمینه ارائه خدمات به معلولین ، حتی در سطح موسسه ای و آسایشگاهی هم کمبودهای فراوانی وجود داشت ( و دارد!) و نیاز به موسساتی برای ارائه خدمات به گروههای کم توان (بویژه کم توانان ذهنی) بسیار احساس می شد.تحولاتی هم در جامعه در آن عصر در شرف وقوع بود که این نیاز را بیش از پیش نشان می داد. با افزایش سطح بهداشت عمومی و در نتیجه افزایش شانس زندگی، دست کم در حوزه شهری، جمعیت سالمندان رو به افزایش بود.(همچنانکه امروز هم جامعه ما با سرعت با جمعیت سالمند بیشتری روبرو می شود)از سویی با گسترش شهر نشینی و معلولیتها و بیماریهای جدید حاصل از آن، از جمله تصادفات و سوانح رانندگی،جمعیت معلولین هم نسبت به قبل رو به افزایش بود.اگر در گذشته در اثر کمبود امکانات و ضعف دانش و تخصص، افراد آسیب دیده در سوانح، شانس زنده ماندن کمی داشتند، اما با گسترش دانش پزشکی و امکانات تخصصی، این افراد بیشتر شانس زنده ماندن، و در نتیجه زندگی با معلولیت را می یافتند.توانبخشی در ایران هم در سالهای پایانی دهه چهل و ابتدای دهه پنجاه در پاسخ به چنین نیازهایی شکل گرفت.هرچند این تحولات در آغاز راه بود و هنوز جمعیت سالمندان و معلولین،نسبت به دهه های بعدی، چندان زیاد نبود، اما این از نگاه آینده نگر و پیشگیری کننده امثال دکتر حکیم زاده پنهان نمی ماند. آسایشگاه سازی هم پاسخی به این تحولات و نیازهای ناشی از آن ، بود.گیلانیان در این کار هم مانند بسیاری از مصادیق توسعه و تمدن در انتهای قرن پیش و نیمه اول قرن خورشیدی کنونی ، پیشگام شدند و آسایشگاه خیریه معلولین و سالمندان گیلان در ایران، نخستین بود.بعد ها دکتر حکیم زاده ساخت آسایشگاه برای معلولین و سالمندان را به یک جریان تبدیل نمود و در اصفهان و تهران (کهریزک) این کار را انجام داد.پس از آنکه دوره تخصص را در فرانسه گذرانید بعنوان مدیر مبارزه با بیماریهای واگیر وزارت بهداری مشغول به کار شد و کارهای مثبتی برای پیشگیری و مبارزه با بیماریهای مسری از خود به یادگارگذاشت.
مشهورترین اقدام دکتر حکیم زاده در سطح ملی،تاسیس آسایشگاه خیریه معلولین و سالمندان کهریزک است. این مجموعه که در سال 1351 و با حداقل تشکیلات و امکانات آغاز به کار کرد، امروزه مجموعه ای عظیم با ارائه انواع خدمات توانبخشی،نگهداری و مددکاری و... برای معلولین مختلف و سالمندان است و این همه را به تلاشهای بی وقفه بنیانگذارش ، دکتر حکیم زاده، مدیون. او که در آن زمان ریاست بیمارستان فیروزآبادی شهرری را بر عهده داشت، با زمینی که خانواده امینی دراختیارش نهادند و با جمع آوری کمکهای خیرین ، مکان فوق را راه اندازی کرد و برای پاگرفتن و توسعه این بزرگترین موسسه آسایشگاهی خاور میانه زحمات بسیار کشید.
دفتر پربار زندگانی این نخبه لاهیجی پس از چند سال مبارزه با عارضه قلبی، در سوم آبان ماه سال 1358 خورشیدی بسته شد و بنا به وصیتش در محوطه آسایشگاه کهریزک، به خاک سپرده شد.
در زندگی دکتر حکیم زاده نکاتی هست که قدر ی تامل در آنها، می تواندجالب توجه باشد. دکتر حکیم زاده همانند نامش،پزشکی بود که حکیم ماند.مفاهیم پزشک و حکیم،تنها تفاوت بین دو دوره تاریخی از علم طب را که در یکی آموزه های تجربی رهگشاست و در دیگری تحصیلات آکادمیک و نوین پزشکی، روایت نمی کند.«حکیم» و «پزشک» بیانگر دو نوع تفکر در حیطه علوم پزشکی و پیراپزشکی است.اولی مفهومی اجتماعی تر دارد و با علوم دیگر بویژه مردمشناسی، جامعه شناسی و روانشناسی، مرتبط است و دومی خدمات تخصصی صرف پزشکی در حیطه تشخیص و درمان را در برمی گیرد.حتی امروز خیلی از صاحبنظران بر این عقیده اند که پزشکان مجددا باید حالتی حکیم گونه یابند. حکیم نه در کارهای تجربی و فاقد آموزه های آکادمیک، بلکه در نوع روابط با بیماران و نوع نگرش به جامعه و لحاظ داشتن عوامل اجتماعی در مسائل پزشکی و بیماریها و داشتن بصیرتی جامعه شناختی در حوزه تخصصی طب.
نکته دیگر آنکه کمی دقت در کارهای بزرگی که دکتر حکیم زاده انجام داده، ما را با فلسفه و هدف او از طبابت و تخصصش آشنا خواهد کرد. فقط کافی است نظری به ساخته های او چه در شهر و دیارش و چه در دیگر جایها بیفکنیم: مدرسه، درمانگاه، پرورشگاه و آسایشگاه معلولین و سالمندان. در این سیر اجمالی به وضوح می توان توجه به اصول آموزش، پیشگیری، درمان و توانبخشی را مشاهده کرد.اصولی که هریک رکن رکینی برای پایداری نظام سلامت یک جامعه محسوب می شوند و حکیم زاده در برنامه های خود نسبت به آنها متعهد .
نگاه دکتر حکیم زاده به دانش پزشکی،نگاهی اجتماعی و حکیمانه بود.گره زدن فعالیت تخصصی و حرفه ای به مسائل و معضلات اجتماعی،پزشکی جامعه محور و ارائه خدمات تخصصی با در نظر داشتن فاکتورهای اجتماعی و فرهنگی از ویژگیهای این نوع نگرش است. در چنین نگاهی، آموزش اهمیتی فزون یافته و بر همه چیز تقدم می یابد و مهمترین رکن پیشگیری، محسوب می شود.طبیعتا پزشکی چون حکیم زاده با آن نگاه همه جانبه به پزشکی و با آن دغدغه های مقدس نمی توانست نسبت به این مهم بی تفاوت باشد.از همین روست که دکتر حکیم زاده ، در محله خویش، در شهر لاهیجان، دبستانی می سازد و خود با شور و شعف در کارهای ساختمانی آن فعالانه شرکت می جوید. و چه جایی بهتر از مدرسه برای آموزش و پیشگیری؟این نوع نگرش عمیق است که سبب می شود وی در روستاهای دور افتاده لاهیجان در همان حالی که به دنبال تاسیس درمانگاه است، به ساخت مدرسه هم همت گمارد.
در مورد دکتر حکیم زاده بسیار بیش از این می توان نوشت که راقم این سطور با اندک اطلاعات موجودش نوشته است.امید آنکه بیش از پیش ابعاد زندگانی این مرد شریف که حق بزرگی بر گردن جامعه پزشکی و توانبخشی ایران دارد، مورد کنکاش و بررسی دقیقتری قرار گیرد تا نکات راهگشایی برای همه متخصصان،فعالان و زحمتکشان این عرصه، تبیین و فراهم گردد.
پانوشت :
(۱) علی امیری، تاریخچه اطبای نامور لاهیجان، دفتر اول،ص 9.
(۲ ) http://gilan.irib.ir/pages/moarefi%20ostan/afrad/hakimzadeh.html
آیا باید پگاه را یک اتفاق در فوتبال ایران تعریف کرد یا اینکه از این پس باید آن را یک تیم قدر و صاحب نام در سطح لیگ برتر ایران دید؟ آیا مدیریت این باشگاه با این اوج گیری (که البته امروز به هدف نهایی اش یعنی قهرمانی جام حذفی نرسید)، وسوسه حضور در سطح آسیا را بار دیگر می یابد و به این نیت تیم را برای فصل بعد می بندند یا اینکه باز هدف غایی، حفظ تیم در لیگ برتر خواهد بود؟
اینها و بسیاری دیگر از جمله سوالاتی است که در مورد باشگاه پگاه وجود دارد و در آینده ای نزدیک بخشی از این سوالات با نوع عملکرد مدیران این باشگاه، پاسخ داده خواهد شد. درواقع نحوه تیم بستن پگاه برای فصل آینده و اینکه کادر فنی را چه گروهی تشکیل دهد خود می تواند گویای تفکر مدیران این باشگاه باشد.
آنچه مسلم است اینکه پگاه گیلان علیرغم تمام شایستگیهایش، جام حذفی را در وقت اضافه بازی فینال از کف داد تا علیرغم برد در بازی رفت، نتواند از سد استقلال بگذرد. پگاهی که خود با حذف بزرگانی چون سپاهان و برق شیراز، کار به مراتب سخت تری را نسبت به استقلالی که سه حریف خود را در ضیافت پنالتی مغلوب نموده بود، انجام داد.شاید اگر میزبانی بازی رفت و برگشت عوض می شد اکنون پگاه تیمی آسیایی بود با این وجود این ناکامی چیزی از ارزشهای یاران دست نشان کم نمی کند که بواقع شایسته قهرمانی بودند و امیدوارم کسانیکه سعی در تحقیر و توهین به شخصیت این تیم داشتند با شکست در بازی رفت واسترس و عذابی که دست کم در 90 دقیقه بازی برگشت کشیدند، پی به اشتباه بودن تفکر خود برده باشند !
در مطلبی که در شب قهرمانی پرسپولیس نوشتم به فوتبال گیلان هم اشاراتی داشته و نوشتم که این فوتبال دارای پتانسیلهای فنی بالایی است و صرف حفظ دو سهمیه اش در لیگ برتر نباید اینچنین موجب شعف شود. اگر فوتبال شمال از جمله گیلان با مشکل زمین مناسب ، عدم وجود اسپانسر های قوی و مشکلات مالی شدید و... مواجه نباشد آنقدر استعداد دارد که نیمی از بازیکنان تیم ملی در هر رده ای را در اختیار داشته باشد. در روز گاری که ملوانی که خود سه دوره قهرمان جام حذفی و دو بار نایب قهرمان و چند بار مقام سومی لیگ و مقام بهترین تیم شهرستانی لیگ ایران و دو بار سابقه حضور در آسیا را در کارنامه خویش دارد و به قولی عصاره و سمبل فوتبال این خطه و محبوب دل همه شمالیها بویژه گیلکها است، بدلیل نداشتن زمین مناسب در نیم فصل دوم از مدعی قهرمانی به تیمی در آستانه سقوط تبدیل می شود، پگاهی که با همه سرمایه ها و داشته ها قدر نیروهای خویش را نمی داند و سرمایه بدور می افکند تا یک مربی کاربلدی چون دست نشان به داد آن می رسد، زمانه ای که دیگر خبری از نساجی و شموشک و چوکا و سپیدرود ،که همه از تیمهای مجبوب خطه شمالند، نیست، این بزرگی پگاه بار دیگر ما را به تامل فرا می خواند که کارنامه فوتبال شمال می تواند و باید که درخشان همچون گذشته ها باشد و در شرایطی که اکنون استانهایی مانند اصفهان و کرمان که در گذشته ها در فوتبال ایران افتخاری نداشته اند، کم کم به قطب تبدیل می شوند(بویژه سپاهان) چرا گیلان که روزگاری قطبی بزرگ در فوتبال ایران بوده ،به گذشته پرافتخار خویش بازنگردد؟
در نهایت اینکه نقش دست نشان در خودباوری و بروز روحیه برتری جویی پگاهی ها غیرقابل انکار است و چه خوب که مدیریت پگاه این مربی کاربلد و باتدبیر خویش را برای حضور مقتدرانه در فصل بعدی لیگ برتر، حفظ نموده و با جذب نفرات مدنظر وی، راهی دیگر برای احیای مجدد عظمت فوتبال گیلان بگشایند. راهی که اگر ملوان با مشکل بی زمینی درنیم فصل دوم مواجه نشده بود، اکنون با سرعت بیشتر و به مقدار زیادتری طی شده بود. به امید شادی دل همه فوتبالدوستان پرشمار خطه شمال .
افشین قطبی از نامهای ماندگار در تاریخ فوتبال این مرز و بوم خواهد ماند.نه صرفا از آنرو که پرسپولیس را قهرمان ایران نموده و بعد از چند سال آسمان فوتبال ایران را سرخ سرخ کرده و نه بدلیل فنی که آنچه بیش از همه افشین را فاتح دلهای تماشاچیان ایرانی نمده، خلق و خو و شخصیت والای اوست. او که در سخت ترین شرایط هیچگاه دیوار بلند توجیه و بهانه جویی و فرافکنی را در برابر دیدگان جامعه فوتبال قرار نداد. او که تا سعی داشت ریا پیشه نکرد و خود خودش بود و ماند.نه به داوریها حمله کرد و نه رقیب را به وقت پیروزی خوار شمرد و نه به هنگام شکست ، بردش را لوث نمود. در واقع شاید افشین قطبی آمد تا تلنگری به فوتبال ما بزند که بدجوری به ناهنجاریها آغشته شده و امیدی هم به رهایی گویا نیست اما افشین با کردار و گفتار خویش نشانمان داد که شدنی است هرچند سخت و دشوار ولی به هرحال شدنی است.
قصد مدیحه سرایی برای قطبی ندارم که او را همانطور که گفتم دارای ضعفهایی هم بویژه در بعد مدیریتی می بینم ولی با تمام این تفاسیر در این روزگار دشت بی فرهنگی ، قطبی یک استثنا است. استثنائی که شاید مشابه هایی هم در هرجایی از این جامعه داشته باشد ولی چون در جایگاه او نیستند لاجرم نه در معرض افکار عمومی و نه تاثیر گذار.
اینروزها بحث بر سر ماندن یا رفتن قطبی داغ داغ است.هیچیک از هواداران قرمز و شاید اکثریت فوتبالدوستان ایرانی میلی به رفتن او از ایران ندارند.نگارنده هم همانند این خیل عظیم مشتاق ماندن او در ایران است اما ... اما شاید خود افشین هم می داند که ماندنش مساوی است با دردسرهای جدید و کسانی که یک فصل برای زمین زدن او کوشیدند و بی نتیجه ماندند، شاید در آوردگاه آسیایی به هدف خویش برسند و افشین را که چون اسطوره ای در یادها مانده خوار و خفیف گردانند. هرچند که در بدترین شرایط همین فصل پشت سرگذاشته هم، باخت چهار یک برابر استقلال اهواز، مردم حامی او بودند و آنگاه که مجری یک برنامه بشدت آبی! در شرایطی که تیم مورد علاقه اش هم در خانه خود چهارگل خورده بود! ماندن یا نماندن افشین قطبی را در آن شرایط حساس و نزدیک پایان فصل با مسابقه sms به چالش کشید، فهمید که راز محبوبیت قطبی بیش از همه در شخصیت اوست نه برد و باخت.
آنچه مسلم است اینکه افشین قطبی با شرایط فعلی قادر به ادامه کار نخواهد بود و اگر بپذیرد که با همین اوضاع و احوال فصل گذشته به کار ادامه دهد و اختیار تام برای انتخاب بازیکن و کادر فنی مدنظر خویش و امکانات و شرایط لازم برای آماده سازی تیم جهت جام آسیایی نداشته باشد، بدجوری به اعتبار و پشتوانه اجتماعی خویش ضربه خواهد زد. به هرحال جامعه ایرانی هرچند در مورد قطبی سنت شکسته ولی فراموش نکنیم که بشدت عجول و کم طاقت و نتیجه گراست و دست اندازها برای افشین در فصل بعد بقدری زیاد خواهد بود که روزی این صبر و حوصله به سر آید! مگر آنکه افشین تمام شرایط خویش را فراهم ببیند.
لیگ برتر فوتبال ایران هم سرانجام به شکلی رویایی و تاریخی با قهرمانی پرطرفدارترین تیم فوتبال ایران، پرسپولیس، به پایان رسید و افشین قطبی به وعده وفا کرد و جام را به اردوگاه سرخپوشان آورد. آنچه در این میان مسلم است آنست که حق به حقدار رسید و عدالت در واپسین دقایق بازی اجرا شد و تیمی که در جریان مسابقه، برتری بی چون و چرا داشت و حاکم برتوپ و میدان بود، تیمی که از بحرانهای ویرانگری چون اختلاف و یکرنگ نبودن برخی مهره ها با مجموعه تیم،کسر 6 امتیاز آنهم در اوج رقابتها، حاشیه های گوناگون و... به لطف مدیریت قوی و مربی بافرهنگ و باتدبیر خود به سلامت بیرون آمد، بر جام قهرمانی بوسه و سزاوارانه دور افتخار زد. بی تردید پرسپولیس شایسته ترین تیم برای فتح این جام بود که بدان نیز نائل آمد.
روز آخر اما برای ما گیلانیها از سوی دیگر هم روز خوبی بود که دو نماینده استان ما یعنی پگاه و ملوان در لیگ برتر ماندنی شدند و سقوط نکردند که البته با توجه به پیشینه پرافتخار و غنی فوتبال خطه گیلان، شادی برای عدم سقوط بهیچوجه جالب نیست و فوتبال این استان می تواند همچون گذشته ها، حرفهای بسیاری برای گفتن داشته باشد .فوتبال گیلان دارای پتانسیلهای فنی بالایی است که در صورت مهیا شدن شرایط لازم از جمله زمین مناسب( که در این مورد تیمهای استان ضربه های سختی خورده اند)، اسپانسر قوی و پشتوانه مناسب مالی و...می توان شاهد شکوفایی استعدادهای فراوان نهفته در فوتبال این خطه بود.
به هرحال دیروز روزی بود که عدالت فوتبال کاملا رعایت شد و پرسپولیس به شکلی حماسی( به تعبیر عادل فردوسی پور) ، شاهد قهرمانی را در آغوش کشید. این قهرمانی مبارک همه پرسپولیسیهای دنیا !
شبکه خبر تلویزیون امسال هم برای چندمین بار برنامه ای را راجع به دیدنیهای استان مازندران پخش کرد که با کمال تعجب تصاویری از استخر و جزیره زیبای میان پشته شهر لاهیجان را نیز جزء دیدنیهای استان مازندران!! نمایش داد! در اینمورد واقعا نمی دانم چه می توان گفت؟! آیا سازندگان این برنامه اینقدر جغرافی شان ضعیف است که نمی دانند لاهیجان جزء گیلان است نه مازندران؟! امیدوارم این اشتباه صرفا به خاطر ضعف در درس جغرافیای سازندگان این برنامه (که احتمال قوی در مرکز مازندران ساخته شده) بوده و تعمدی درکار نبوده باشد!
عمو پورنگ هم همچون همیشه به تمسخر زبان و هویت گیلانیان مشغول است و بی پروا به فرهنگ ما می تازد و کسی هم جلودارش نیست! درواقع او دارد در ذهن کودکان این مرز و بوم تحقیریک قوم اصیل ایرانی را فرومیکند و متاسفانه هیچ تذکری هم دریافت نمی دارد.
در تلویزیون ایران که روی کوچکترین مسائل حساسیتهای فراوانی وجود دارد چگونه است که در برابر توهین به یکی از بافرهنگ ترین و شریفترین اقوام ایرانی، هیچ واکنشی به چشم نمی آید؟! چطور لهجه یکی از بازیگران سریال تازه پخش شده تلویزیون، بدلیل اینکه شاید به یکی از اقوام پرجمعیت و ذی نفوذ بربخورد، تغییر کرده و کار به دوبله کشیده می شود، اما در مورد ما گیلکان انواع و اقسام تمسخر و تحقیر روا داشته می شود!
آیا سزای مردمانی که در ایراندوستی شهره اند و تمامی تاریخ عشق به میهن را در مبارزه ای تمام ناشدنی با تازی و مغول و روس و... به اثبات رسانده اند اینست؟ آیا باید آستانه تحمل بالای یک قوم را سکوتی از رضایت دانست ؟آیا کمی جمعیت و صرفا برای ایران بودن و دلبستگی بیش از اندازه به تمامی این مرز و بوم و عدم وجود روحیه ناسیونالیستی قومی منفی در مردم گیلک باید بهانه ای برای سرکوفت و تحقیر فرهنگیشان باشد؟
اصولا آیا امکانپذیر هست که شخصیتی جدی و خوب و موقر با لهجه گیلانی در سریالهای تلویزیون ظاهر شود؟! یا اینکه از دید آقایان این امکان ندارد؟! مگر قرار نبود که کار صدا و سیما فرهنگ سازی باشد، پس چطور در زمینه اصلاح فرهنگ عامیانه و سخیف توهین به بعضی اقوام ایرانی (بخوانید سیاسی ترین و نخبه ترین اقوام ایران) هیچ کار موثری ( لا اقل در مورد قوم گیلک) انجام نشده و صد البته در باره گیلکان خواه ناخواه به این فرهنگ غلط تازه وارد دامن زده شده است؟!
آنانکه به فرهنگ اصیل گیلکان می تازند بدانند که به یکی از اصیل ترین و متعصبترین اقوام به فرهنگ ملی ایران، هجوم آورده اند و ثمره چنین کاری یقینا مثبت نخواهد بود و جز واگرایی ملی و دور شدن فرزندان ایران از یکدیگر و کاشتن تخم بدبینی و تفرقه و... نتیجه ای نخواهد داشت.
به امید روزی که کرامت گیلانیان در همه جای ایران و از جمله رادیو و تلویزیون پاس داشته شود و حق مطلب درمورد این قوم پاک و نجیب و روشنفکر ایرانی به خوبی ادا گردد.
11آذرماه سالروز شهادت سردار دلاور جنگل، فرزند غیور ایران زمین و مظهر روح آزادیخواهی و مبارزه قوم گیلک، میرزا کوچک خان جنگلی است.چندسال پیش (سال 1380) این شعر را در رثای او سرودم .هرچند به لحاظ صنایع ادبی و وزن شعری پرواضح است که با اشکالاتی روبروست (چون شاعری حرفه ای نیستم) و قطعا از منظر اساتید شعر بویژه اساتید زبان و شعر گیلکی خالی از اشکال نخواهد بود. اما بدلیل ارادتم به سردار انقلابی گیلان زمین این سروده را دراینجا می آورم، باشد که به دل نشیند.
تی سر، که اونه نیزه سر بنابون هیتو مردوم بَدِن اونه، تورا بون
بوتن:ای سرکی شی ایسه خوداجون پیله میرزای سر ایسه خوداجون؟
امو باور نودیم کی ته بکوشتن هوشونی کی گوتن تی یارو پوشتن
بیه میرزا! بشیم دامون بگردیم دیله ناجه به یاد باریم، وگردیم
بشیم کسما،گوراب زرمیخ،پسیخن تی دیل هنده اورا زئنه کوچیکخُن !
دِ گیلون بی تو سرداری ندأنه پسیخُن، بی تو سالاری ندأنه
دِ زاکُن کی بِ مدح وشعر بوخونن دِ مَنّـن هیچکسه سردار دوخونن
تی گب تازه،گول تی تی موسون بو تی دیل روشن الا تی تی موسون بو
الون، تازه تی قدره بفهمستن ته تیمثال چاگودن میدون دبستن
میرزا! تی جگله تاهیسه می گوشه: وطن بی اجنبی امه بِ خوشه
محمد الهامی پاییز 1380
ترجمه فارسی
سر تو که بر سر نیزه کرده بودند را تا مردم دیدند از خود بیخود شدند.
گفتند: خدایا این سر از آن کیست؟ سر میرزای بزرگ است خدایا ؟
ما باور نمی کردیم که کسانی تو را به مرگ کشاندند که می گفتند یاورت هستند.
میرزا! بیا به جنگل برویم و آنجا بگردیم. آرزوهای دلمان را به یاد بیاوریم و بازگردیم.
به کسما و گوراب زرمیخ و پسیخان(1) برویم که قلب تو هنوز در آنجاست.
دیگر گیلان بدون تو سرداری ندارد. پسیخان بدون تو سالاری ندارد.
دیگر بچه ها برای چه کسی شعر و ستایش بخوانند.دیگر نمی توانند کسی را سردار صدا کنند.
سخن تو همچون شکوفه گل، نو وتازه بود. قلبت به روشنی ماه بود.
اکنون تازه قدر تو را فهمیده اند. برایت تندیسی ساخته و در میدان(2) نصب کرده اند.
میرزا! فریاد تو تاکنون در گوشم باقی است که: وطن بدون بیگانه برای ما دلنشین است.
(1) نهضت جنگل دو پایگاه اصلی داشت. یکی در شرق گیلان (لاهیجان) به رهبری دکتر حشمت و دیگری در غرب گیلان یعنی همین نقاط کسما و اطراف آن به رهبری میرزا کوچک خان.
(2) اشاره به میدان شهرداری در مرکز شهر رشت است که چند سالی است مجسمه میرزا را در وسط این میدان نصب کرده اند.
از همان موقع که با تحصیلات عالیه به میهن بازگشت تمام زندگی اش را صرف مبارزه در راه آرمانهای آزادیخواهانه ملت ایران نمود که تبلور این خواست ملی در دکتر محمد مصدق و مبارزاتش بود که فاطمی هم به نیکی این را دریافت و تا واپسین دم حیات بر عهد با مصدق که پیمانی با عزت و آزادی ایران بود،پایبند ماند. هم در صف مطبوعات با باختر امروزش آتش به جان استبداد و ایادی آن میزد و هم آندم که وزیر خارجه دولت ملی دکتر مصدق شد همچنان پرشور و متعهد به آرمانهای ملی گرایانه اصیلش باقی ماند.از لحظه ای که نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران به رهبری دکتر مصدق پای گرفت تا زمانیکه دلارهای کیم روزولت در جیب شعبان بی مخ و لشکر اجامر و فواحش شهر قرارگرفت و سیل توطئه های جریانهای مختلف داخلی با کمک نیروی خارجی موفق به شکست نهضت شدند، خیلیها آمدند و چند صباحی در مبارزه ماندند و بعد که سود و منفعتی حاصلشان نشد بریدند،جمعی به اختلاف سلیقه ها مکدر شدند و بدتر آنکه برخی هم در صف مخالفان تیشه به ریشه نهضت زدند! اما فاطمی از معدود وفاداران به مصدق بود که ماند وماند وجان بر سر این راه نهاد.
این دوری از محافظه کاری و مصلحت نیندیشی و پافشاری براصول دشمنیهایی از طیفهای متعدد برای او ایجاد کرد.به گونه ای که هنگامیکه شاه پس از موفقیت کودتای ۲۸مرداد از رم به ایران آمد سراغ اولین فردی راکه جهت آگاهی از دستگیری اش گرفت، دکترفاطمی بود.مگر نه آنکه چند روزی قبل از کودتا فاطمی در پی فرار شاه نطقی آتشین علیه سلطنت کرده و بدنبال جمهوری بود.و مگر نه آنکه باختر امروز از پایگاههای مطبوعاتی اصلی ضد دربار و ایادی آن به شمار می رفت و مدیر مسئولش اهل سازش نبود.
عجیب آنکه فاطمی حتی یکبار هم از جانب جوانی از گروه فداییان اسلام به نام عبدخدایی مورد سو ء قصد قرار گرفت که البته ریه و پایش آسیب دید و چند صباحی در آلمان تحت درمان و جراحی بود و گویا در همان بیمارستان هم دشمنان( از ایادی دربار ) قصد جانش داشتند که موفق نشدند. اینکه چگونه فداییان اسلام که در ابتدا یار نهضت بودند و گلوله آنها به سمت رزم آرا کمکی بزرگ به پیشبرد نهضت کرد ،بعدتر به مخالفین شدیدی تبدیل شدند که اینبار تیر را به سمت یکی از پاکترین و وفادارترین افراد نهضت ملی ایران نشانه رفتند از جمله رویدادهای عجیب تاریخی است که بررسی و تحلیل عمیقی می طلبد. گرچه در اینباره تحلیلهایی شده اما کمتر از جنس کاملا بیطرفانه و منصفانه بوده است.
درپی کودتا دکتر فاطمی چند صباحی را مخفی بود که سرانجام فرمانداری نظامی که درآن ایام شکل گرفته بود و بعدها سنگ بنای ساواک شد و رئیس مخوفی به نام تیمور بختیار داشت، دکتر را دستگیر نمود.سرانجام در صبحدم ۱۹آبان سال ۱۳۳۳ دکتر حسین فاطمی به جرمی که خود در واپسین دم زندگی آن را تعطیلی سفارت انگلیس و قطع رابطه با آن کشور بعنوان اولین اقدامش در سمت وزیر خارجه دانست، تیرباران شد.گفته می شود که در لحظه اعدام فریاد زد:«بسم الله الرحمن الرحیم.پاینده ایران.زنده باد دکتر محمد مصدق و...». (۱)
اگرچه نامی برخیابانی در پایتخت از دکترفاطمی مانده (چیزی که از دکتر مصدق دریغ شده!) اما هنوز هم آنچنان که باید و شاید به شخصیت ارجمندش بویژه در تریبونها و رسانه های رسمی و صدا و سیما پرداخته نشده و دکتر فاطمی در اینمورد مظلوم واقع شده است.امید که به همه قهرمانان میهن فارغ از گرایش و تفکر سیاسی و پایگاه اجتماعی و نژاد و مذهبشان با نگاهی منصفانه نگریسته و مقام والای همه آزادیخواهان تاریخ این مرز و بوم را پاس داریم.
(۱) «ازقائم مقام تا هویدا» نوشته مسعود بهنود