تبليغاتX
حرف دل

حرف دل

روزنوشت های یک لاهیجانی

ماجرای پیوند تاریخی طبابت و سیاست در لاهیجان

 

 ۱-به مناسبت روز پزشک و به احترام مقام پزشکان، به‌ویژه پزشکان تاریخ دور و نزدیک شهر کهن و تاریخی‌ام لاهیجان، خواستم مطلبی بنگارم. اگر غرض نوشتن از اسامی و سرگذشت و آثار اطباء و حکمای لاهیجانی از گذشته تا کنون می‌شد، در یک مقال نمی‌گنجید و خود کتابی قطور می‌بایست. خواستم از منظری خاص به مسأله طبیب و طبابت در لاهیجان نگاه کنم؛ به‌ویژه آن‌که لاهیجان را خاصیتی است که در میان شهرهای شمالی ایران به آن معروف و زبانزد بوده است و آن همانا، سیاسی بودن همیشگی مردمان این شهر، به‌ویژه در تاریخ معاصر ایران بوده که مرا بر آن داشت تا داستان طبابت و سیاست در لاهیجان را ـ آن‌هم تنها در چند اپیزود آن ـ تورقی بزنم و در گشت و گذاری مختصر در میان تاریخ این خطه، نگاهی به حکیمان و طبیبانی بیافکنم که از دغدغه درد جسم و جان مردم به دغدغه درمان آلام اجتماع مردم رسیدند و  در این راه کمابیش هزینه‌هایی ـ حتی برخی به قیمت جان خود ـ متحمل شدند.
داستان طبابت و سیاست در لاهیجان، همه پزشکان این شهر که در وادی خطرناک سیاست و فعالیت‌های سیاسی گام نهادند را دربر نمی‌گیرد که اگر چنین می‌بود، از یک مقال باید فراتر می‌رفت! از سویی همه برهه‌های تاریخی این شهر تاریخی را شامل نمی‌شود، و به سبک و سیاق غالب، تا پایان کار جنگل و اوایل دوره رضا شاه بیشتر جلو نمی‌رود! گویی تاریخ گیلان در همین‌جا همیشه تمام می‌شود! حال آن‌که به اندازه یک تاریخ حکایت و ماجرا، به‌ویژه در مورد لاهیجان از همین زمان به بعد تا حدود 6 دهه وجود دارد! من نیز برطبق عادت مألوف و روال رایج فعلی(!) تقریباً به اطبای سیاسی تا همان دوره در این مقال و مجال اندک خواهم پرداخت و جلوتر نخواهم رفت!

۲-سرشت درهم تنیده طبابت و سیاست در لاهیجان را می‌توان از داستان زندگی نخستین طبیب مشهور لاهیجانی در تاریخ طب ـ عبدالرزاق صدر لاهیجی ـ به خوبی دریافت (با عبدالرزاق فیاض لاهیجی ـ فیلسوف مشهور لاهیجانی و خالق "گوهر مراد" و شاگرد و داماد ملاصدرا ـ اشتباه نشود). او که صدراعظم دربار سلسله کیاییان به پایتختی لاهیجان بود، در عین حال در علم پزشکی مقامی والا در گیلان زمین داشت؛ گیلانی که در آن دوره از نظر علم طب بسیار قوی بود و حتی برخی گیلان را در آن دوره از نظر پزشکی معادل یونان ارزیابی کرده‌اند.
مسئولیت وزیر بودن در دربار خان احمد خان کیایی بسیار سنگین بود. دربار لاهیجان قلمرو وسیعی را دربر می‌گرفت که از مغرب به لشته نشا و کناره‌های سپیدرود و از مشرق به چالوس و رستمدار و از جنوب به نواحی کوهستانی تارم و الموت و طالقان و ساوجبلاغ می‌رسید. دشمنانی هم همیشه در کمین بودند. غیر از  جنگ‌های همیشگی با حکام بیه پس (فومن و رشت)، حکومت مرکزی صفوی هم که با کمک‌های همین کیاییان از لاهیجان به قدرت رسیده بود، هر روز تهدیدی برای یکی از معدود سلسله‌های قدر محلی باقی‌مانده در ایران، یعنی کیاییان، به‌شمار می‌رفت. همه این‌ها مسئولیت‌های صدر وزیر این دربار، یعنی عبدالرزاق حکیم لاهیجی را دوچندان می‌نمود.
بالاخره شاه طهماسب صفوی به بهانه‌ای به قلمرو خان احمد کیایی حمله کرد؛ حمله‌ای که هنوز به معنای پایان کار لاهیجان و گیلان و کیاییان نبود، اما برای چند سالی قدرت را از آنان ستاند و خان احمد را روانه قلعه قهقهه نمود و یاران نزدیکش را هم روانه تبعید و حبس در زندان. از جمله صدر وزیرش، عبدالرزاق صدر لاهیجی، که روانه زندان الموت شد و بعد چند سالی درگذشت. حتی گفته شده که او در زندان شکنجه نیز شده است.

۳-چون انقلاب مشروطیت آغاز شد و صدای پای آزادی برخاست، نبض این حرکت در کل منطقه شرق گیلان، در خانه و البته محکمه یک طبیب در کوچه امیر مؤمن لاهیجان می‌زد. دکتر ابوالقاسم خان فربد، فرزند علی‌نقی خان حافظ الصحه رانکوهی بود که خود جزء طبیبان مشهور گیلان و طبیب قاسم خان ـ والی گیلان ـ بود. دکتر فربد درس طب را که در فرنگ تمام کرد و به گیلان برگشت، سپهدار تنکابنی از او خواست تا مانند پدرش در کنار او باشد و طبیب مخصوصش. مصادف با ایام انقلاب مشروطه و حوادث و شورش مردم گیلان، فربد ترجیح داد به لاهیجان برود. به لاهیجان رفت و در آن‌جا در کوچه امیر مؤمن، در خانه‌اش پرچم مشروطیت شرق گیلان را به اهتزاز درآورد. او یکی از عاملین اصلی مشروطه‌خواهی در شرق گیلان بود.
با پیروزی انقلاب مشروطه، تلاش‌های فراوانی برای پاگیری انجمن ولایتی در لاهیجان نمود و خود به ریاست آن برگزیده شد. وقتی هم که از لاهیجان دوباره نزد سپهدار رفت، باز دلش با این شهر بود. از همین رو در جنت رودبار تنکابن وقتی در اردوی سپهدار با انتصار السلطان برای حکومت لاهیجان گفت‌وگو کرد و در آن‌جا با او شرط گذاشت که به مردم مظلوم لاهیجان خدمت کند و از او خواست که برای بهبود اوضاع لاهیجان همه تلاشش را بنماید؛ چندی بعد که دید انتصار السلطان برخلاف مواعیدش عمل کرده و لاهیجان را از اعتراض به کارهایش به قیام و فغان درآورده، مأیوس شد و بعدتر هم دید که مشروطه که لاهیجانی این‌همه برایش خون دل خورده بود و تنش را برای آن آماج گلوله توپ کرده بود (شیخ علی شاه و برادرش عباس خان، دو لاهیجانی دلاوری که در راه فتح تهران همراه با دسته‌ای از نیروهای‌شان توسط قوای محمد علی شاه به توپ بسته شدند) و آن‌همه تلاش و خون دل خوردنش، اینک وسیله‌ای شده برای استیلای امثال لاسقالیدیس‌ها و لاهیجانی را پناهی نیست! می‌دید که چگونه شیرینی مشروطه با هجوم روس‌ها به صفحات شمالی و غربی ایران به کام مردم تلخ شده و سفیر روسیه با وقاحت تمام به وزیر خارجه ایران نامه می‌نویسد و یک‌سری اسامی را اعلام می‌کند که باید از گیلان تبعید شوند تا اختلال و بی‌نظمی و اغتشاش به‌وجود نیاید! و اسم او هم در این لیست سیاه سفارت روسیه بود! دکتر فربد، غمگین و نگران، چشم انتظار ماند و ماند تا همه امیدهایش را در مردی دید که  از دل جنگل‌های گیلان برخاست و نهضتی درانداخت که خیلی زود در دل جوانان دلسوزی چون او جایگاه ویژه‌ای یافت. دکتر فربد هم جنگلی شد و صحیه جنگل به دست او سپرده شد. وقتی میرزا نخستین جمهوری شورایی خاورمیانه را در گیلان تأسیس کرد، دکتر فربد، کمیسر صحیه (بهداری) آن بود. وقتی  میرزا کوچک خان در گردنه‌های برفگیر گیلوان به پایان راه رسید و سرش را جدا کردند و نهضت جنگل پایان گرفت، زندگانی سیاسی دکتر فربد هم عملاً تمام شد.

۴-در ماجرای پر فراز و نشیب تاریخی سیاست و طبابت در لاهیجان، یک نام به‌طور برجسته‌ای می‌درخشد: دکتر ابراهیم حشمت الاطباء. دکتر حشمت نمونه کاملی از یک پزشک با نگاه جامعه‌محور و حساس به مسائل پیرامونی و اجتماعی و اقتصادی و معیشتی بیماران خود بود. همان جدیتی را که در درمان دردهای بیماران لاهیجانی و اطراف داشت، برای حفر کانال و به جریان انداختن رودخانه‌ای به طول 40 کیلومتر هم به خرج داد و با مدیریت صحیح خویش و زحمات مردم منطقه، این امر مهم و بسیار دشوار را ممکن نمود. دکتر حشمت علاوه بر جاری نمودن رودخانه حشمت رود، دست به اقدامات مهم دیگری نیز زد که از جمله آن‌ها، تأسیس نظام ملی شرق گیلان در لاهیجان و تلاش برای ایجاد امنیت در این مناطق و تسطیح و تعمیر راه‌ها و ... بود. این پزشک انسان‌دوست وقتی فریاد آزادی‌خواهی کوچک خان را شنید، دعوتش را لبیک گفت و از همین شهر لاهیجان، نهضت جنگل با اتحاد میرزا و دکتر حشمت پای گرفت. نهضتی که دکتر حشمت بعد از میرزا نفر دوم آن بود و عملاً مغز متفکر و عاملی برای نظم و نظامش. برای دکتر حشمت ارتباط سیاست و طبابت، سرنوشتی تلخ‌تر رقم زد. روزی که دکتر ناامید از ادامه کار نهضت و به امید حفظ جان جوانان همراه خود و فرستادن جمعی از آنان به فرنگ جهت تحصیلات عالیه، دلخوش به وعده‌های حکومتی‌ها و قرآن ممهورشده گشت، و در قلعه گردن تسلیم شد، ساعاتی بعد متوجه شد که چه معامله‌ای با او در کار خواهد بود. سرانجام راضی به تقدیر شد و مردانه بالای دار رفت و طناب را هم خود به گردن آویخت و این بیت خواند: "منصوروار گر ببرندم به پای دار/ مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست." طناب کشیده شد و دفتر زندگانی یکی از اطبای شریف این دیار بسته شد.

۵-میرزا حجت‌الله حکیم‌باشی از یک خاندان قدیمی لاهیجانی در محله گابنه این شهر بود. میرزا حجت‌الله علاوه بر طبابت، اهل شعر هم بود و دیوان اشعاری هم به نام او وجود دارد. از فرزندان و نوه‌های میرزا حجت‌الله حکیم‌باشی بودند کسانی که به عرصه پرهزینه فعالیت سیاسی پا نهادند و لاجرم هزینه‌هایی بعضاً به بهای جان، دادند. دو پسر میرزا حجت‌الله به نام‌های ابوالفضل و یحیی راه پدر در پیش گرفته و طبابت را پیشه ساختند. یحیی که در نهضت جنگل جزء صحیه جنگل بود. ابوالفضل اما از پیوند طبابت و سیاست، سرانجامی غم‌انگیز یافت!
وقتی طرفداران رضاخان ماجرای جمهوریت را به راه انداختند و با سروصداهای فراوان مخالفین و تحریک افکار عمومی به بن‌بست خوردند، دیگر ایده جمهوری به کناری نهاده شد و تغییر سلطنت در دستور کار قرار گرفت. با این حال جمهوری برای جمعی از روشنفکران به قدری جذاب بود که نمی‌توانستند بپذیرند در قرن بیستم زیر بار سلطنت دیکتاتوری جدیدی بروند. دکتر ابوالفضل خان ضیاء الاطباء جزء همین دسته بود. روز 4 خرداد سال 1305 که مدت کوتاهی از تاج‌گذاری رضاشاه می‌گذشت، جلوی مسجد جامع لاهیجان، شلوغ بود. مردی میان جمعیت بر بلندی ایستاده و در مخالفت با استبداد و مدح جمهوری و آزادی داد سخن می‌راند. روز بعد جنازه‌اش را برای تدفین به بقعه امیر ابراهیم گابنه بردند! خانواده‌اش نوشته‌اند که او را به خاطر سخنرانی تند روز گذشته‌اش مسموم کرده و به قتل رساندند. در صورت صحت این مسأله، او را می‌توان به نوعی نخستین قربانی سلسله پهلوی دانست که در مقدم پادشاهی رضا شاه، در دفاع از جمهوری‌خواهی قربانی شد.

۶-داستان طبابت و سیاست در لاهیجان به همین جا خاتمه نیافت! باز آمدند طبیبانی که در کنار درمان جسم مردم، شوق درمان دردهای جامعه هم تحریک‌شان کرد که به وادی پرهزینه فعالیت‌های سیاسی وارد شوند. همچنان‌که بعضی نیز مثل دکتر حکیم‌زاده برای رفع دردهای جامعه، در کنار دردهای جسم بیماران، کوشیدند، بدون این‌که وارد سیاست شوند و موفق نیز بودند. این چند مورد، که داستان هریک می‌تواند خود کتابی باشد، نمونه‌هایی از پیوند غالباً بدفرجام طبابت و سیاست در این شهر سیاسی و تاریخی بوده‌اند!
روز پزشک بود و مروری بر تاریخچه و اسامی پزشکان لاهیجانی و زندگانی‌شان، به این صرافتم انداخت که رابطه عجیب پزشکی و فعالیت‌های سیاسی در این شهر را در برخی ادوار، در نوشته‌ای  به اختصار مرور کنم. باشد که این ناقابل، برگ سبزی باشد برای همه پزشکان لاهیجان که در طی تاریخ پزشکی این شهر منشاء خدمات برای مردم بوده‌اند و چه فقط در همان حیطه پزشکی و چه در حیطه‌های دیگر به مردم و جسم و جان و رفاه و آسایش‌شان می‌اندیشیده‌اند. در برابر همه آن دلسوزان، از متقدمین تا حاضرین، سر  ادب فرود می‌آورم.

منابع و مآخذ:
1- تاریخ گیلان و دیلمستان، میر ظهیرالدین مرعشی
2- تاریخ خانی، علی بن شمس‌الدین بن حاجی حسین لاهیجی
3- پیشینه تاریخی و فرهنگی لاهیجان و بزرگان آن، محمدعلی قربانی
4- تاریخچه اطبای نامور لاهیجان، دفتر اول، علی امیری
5- گیلان در جنبش مشروطیت، ابراهیم فخرایی
6- مقاله "ایمان به احتضار مشروطه گیلان"، پیمان عیسی‌زاده، ویژه‌نامه مشروطه گیلان، ماهنامه بام سبز، مرداد 1387
7- حکایت زندگی، خاطرات دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی

 لاهیجان_ پنجم شهریور ماه 1390 هجری خورشیدی برابر با بیستم نوروز ماه 1585 گیلانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 15:10  توسط محمد الهامی  | 

مردی که دغدغه اش "تشخیص" بود

 

 نوشتن در مورد زندگی دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی، به‌ویژه از منظر تاریخ سیاسی معاصر، با توجه به زمانه فعالیت سیاسی و رویدادها و حوادث به وقوع پیوسته برای او یا در محیط و پیرامونش و خاستگاه خانوادگی و پیوندهای سببی و نسبی‌اش، می‌تواند بسیار جذاب و خواندنی باشد؛ همان‌گونه که از پس خاطرات و مصاحبه‌های خود مرحوم دکتر ضیاء ظریفی هم، این جذابیت و خواندنی بودن، هویداست. اما وقتی این زندگانی و فعالیت‌های سیاسی  دکتر را همزمان با زندگانی علمی و دانش و تخصص حرفه‌ای و شغلی‌اش به نظاره بنشینیم، متوجه نکات جالبی می‌شویم که ارزشمندترینش، که به نظرم از ورای آن می‌توان به فلسفه و هدف دکتر از زندگانی‌اش دست یافت، دغدغه تشخیص است.
"تشخیص" به عنوان "کلید دروازه درمان" بیشترین اهمیت را در مسائل پزشکی دارد. تشخیص درست، بعضاً نیم و حتی قسمت اعظم درمان را شامل می‌شود و این مهم بر جامعه پزشکی و حتی بسیاری از مردمان عادی نیز پوشیده نیست. از تشخیص‌های اشتباه بسا درمان‌های ناکارآمد و در نتیجه عوارض بعضاً جبران‌ناپذیر ایجاد شده و چه‌بسا مرگ و میر هم به دنبال داشته است.
تشخیص البته نه فقط در حوزه پزشکی، بلکه در سایر حوزه‌های اقتصادی و اجتماعی و ... نیز مسأله‌ای حیاتی است و تشخیص درست و به‌موقع دردها و ضعف‌ها و چالش‌ها در حوزه‌های مختلف، نعمتی بزرگ برای حیات و دوام یک کشور و جامعه است. این مسأله را می‌توان شاه بیت زندگی دکتر ضیاء ظریفی دانست که همواره به دنبال تشخیص بود.
اگر بتوان زندگانی دکتر را به دو برهه مشخص تقسیم کرد، قطعاً سال بعد از کودتای 28 مرداد، خط قسمت خواهد بود؛ چه دکتر که تا آن زمان به دنبال درمان دردهای جامعه خود، کوشش‌ها کرده و مرارت‌ها کشیده بود، سرخورده و ناامید از حزب توده و زعمای آن و بی‌اعتماد به فضای حاکم بر فعالیت‌های سیاسی آن دوره و مأیوس از شکست نهضت بزرگ ملی شدن نفت ایران، به فعالیت‌های حرفه‌ای و علمی خود روی آورد که محوریتش با توجه به دانش تخصصی او، "تشخیص" بود. دکتر اما این دانش و دغدغه علمی و حرفه‌ای خود را تا مرزهای سیاست و اجتماع نیز پیش برد و گرچه دیگر فعالیت سیاسی نکرد، اما برای نسل‌های بعد، از تشخیص‌هایش نوشت و گفت تا شاید تاریخ به شکلی ملال‌آور دوباره تکرار نشود، که این ملک از این تکرارها بسیار دیده است!
دکتر گذشته‌های خود را می‌دید که چگونه در دغدغه درمان دردهای دیار و میهن خویش از سر اضطرار و  نیز جو غالب آن دوران، و نه درک و اندیشه و بررسی کافی، به حزبی روی آورد که خود را حامی دهقانان می‌خواند، و دانست که اگر همان‌جا تشخیص درستی می‌داشت، پی درمان اشتباه نمی‌رفت تا در زمانی که پیرمردی شریف از همان طبقه اشرافزاده‌ای که حزب او از آن‌ها دل خوشی نداشتند، نماینده آرزوهای این دهقانان و مردم شده بود، امثال این درمان‌های اشتباه، بیماری این اجتماع را شدت بخشند و امید درمان را بار دیگر ناامید سازند!
ابوالحسن جوان، شیفته خدمت و درمان آلام مردم بود و مانند خیلی از هم‌نسلانش در تشخیص، دقیق و انتخاب درمان مناسب در اشتباه. از همان زمان‌های عضویت در حزب توده و بعدتر، اوج‌گیری نهضت ملی ایران، این را کم‌کم فهمید و  رشته مودت، از حزب برید. حتی پیش‌تر هم به دلیل مواضع مستقل و حقیقت‌جویانه مشکلاتی را با حزب داشت و یک‌بار هم توبیخ شده بود.
باز تا سالی بعد از کودتا و آخرین تلاش‌ها، هم‌زمان لازم بود که ابوالحسن مبارز و فعال سیاسی، ابوالحسنی که حتی در دوران خدمت سربازی هم بی سر و صدا نبود و آزمایش روغن‌های مصرفی ارتش، جهت اطمینان یافتن از عدم آلودگی، نزدیک بود به قیمت تبعید برایش تمام شود! اویی که سازمان صنفی دانشجویان دانشگاه تهران را راه انداخته بود، او که در کلاس‌ها و جلسات حزب فعال بود، او که طعم ضرب و شتم احزاب دست راستی در میتینگ حزبی را سخت چشیده بود، زندان هم رفته بود، سال بعد کودتا یک‌باری هم به دام افتاده بود، دیگر واقعاً شد دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی! و از این پس همه هم و غمش تشخیص و تشخیص!
تشخیص نه فقط در گوشه آزمایشگاهش، یا تحقیقات ارزشمند برای تشخیص و ریشه‌کنی سل، به‌قدری که عنوان استاد افتخاری "اتحادیه بین‌المللی مبارزه با سل و بیماری‌های ریوی" را از آن خود کند، بلکه تشخیص دردها و آفات جامعه و سیاست و فعالیت‌های سیاسی. در این چهره جدید، دیگر او نه فعال اصلی سازمان دانشجویان دانشگاه تهران، بلکه روایتگر جنبش‌های دانشجویی و خاطره‌گوی ضعف‌ها و قوت‌ها و پندهای آن است. دیگر نه فعال سیاسی و عضو حزب توده، بلکه با نشر خاطرات خود و دیگران، منتقد و روشنگر زمانه و فعالیت‌ها و عوارض و تأثیرات آن حزب است. دیگر مانند سال‌های نهضت ملی شدن نفت، در متن ماجرا نیست، اما با جمع‌آوری خاطرات مهندس زیرک‌زاده در کتاب "پرسش‌های بی‌پاسخ در سال‌های استثنایی"، از بیرون و حاشیه، این متن را به نظاره می‌نشیند تا روشن و تاریک و سره و ناسره‌اش را باز شناساند.
و این دغدغه‌ها تا پایان عمر و سال‌های واپسین در کنار اویند که در سال‌های آخر، دست به ترجمه کتاب ارزشمند "پزشکان چگونه فکر می‌کنند؟" می‌زند و بعد از کتاب کاربردی و باارزش نوشته خود، یعنی "اصول حفاظت و ایمنی در آزمایشگاه‌های بیمارستان‌ها و مراکز پزشکی" اثر ماندگار دیگری از خود را در حوزه پزشکی، این‌بار در قالب ترجمه، ارائه می‌کند.
کتاب "پزشکان چگونه فکر می‌کنند؟" که اثر ارزشمندی از گردآوری تجربیات دکتر گروپمن است، علل خطاهای پزشکان، نقش پول و بازاریابی در تصمیمات پزشکی، اثر احساس و عواطف یک پزشک بر تفکر او، و بسیاری دیگر از مباحث ارزشمند در حوزه پزشکی و جامعه‌شناسی پزشکی امروز را بررسی و تحلیل می‌کند، و این اثر به قلم توانای دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی به فارسی ترجمه می‌شود تا باز هم به پیشگیری و تشخیص و درمان یاری رساند؛ کتابی که هدف اصلی آن، کاستن از اشتباهات پزشکی است.
و در همین سال‌های واپسین نیز باز از دغدغه تمییز و تشخیص در حوزه سیاست و تاریخ سیاسی جدا نیست که مصاحبه جالبش با مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر، مؤید این نکته است.
نکته دیگر این‌که شاید بیاندیشیم که تشخیص برای همه ما در همه زمینه‌ها مهم است. آری! اما غالباً عجولانه از همان اول به دنبال درمانیم و توجه نمی‌کنیم که درمان غلط ناشی از تشخیص نادرست، چه مصائبی می‌تواند به‌بار بیاورد. این همان نکته‌ای است که دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی بیش از نیم قرن هم در حوزه سیاست و اجتماع و هم در حوزه سلامت و پزشکی، در موردش کوشید. این لاهیجی مرد، نوه میرزا حجت‌الله حکیم باشی، برادرزاده دکتر ابوالفضل خان ضیاء الاطباء، که روزی بعد از نطقش در دفاع از جمهوری در جلوی مسجد جامع لاهیجان، به طرز مشکوکی مسموم  شد و درگذشت، و برادر بزرگ‌تر حسن ضیاء ظریفی که در شب خونین تپه‌های اوین در سال 1354 در آرزوی درمان همان دردهایی که عمو و برادر بزرگتر هم روزگاری درپی علاجش بودند به خاک افتاد، داماد برادر مهندس زیرک‌زاده که از یاران دکتر مصدق در ملی شدن نفت ایران بود، همه و همه این‌ها او را وا می‌داشت تا در روزگاری که دیگر سیاست را به کناری نهاده بود، روایتگر تاریخ آن باقی بماند و به سهم خود، تشخیص درست را برای آیندگان آسان‌تر و درمان را دست‌یافتنی‌تر بنماید.

لاهیجان_ مهرماه 1389 هجری خورشیدی ، اریه ماه 1584 گیلانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 14:6  توسط محمد الهامی  | 

حکیم نیکوکار لاهیجانی

 

لاهیجان در طی تاریخ کهن خود، حکما و اطبای بسیار به خود دیده است و از گذشته تا کنون بوده‌اند حکیمان و طبیبانی که طبابت برای‌شان مفهومی فراتر از صرف معالجه و درمان پزشکی داشته و به جامعه و مردم نیز توجه ویژه داشته‌اند و درمان دردهای مختلف اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی آنان (در کنار دردهای جسمانی) نیز برای‌شان یک دغدغه همیشگی بوده است. تاریخچه پزشکی و اطباء و حکمای لاهیجان، مانند تاریخ شهرنشینی‌اش به قدری غنی و پربار هست که مثال و مصداق برای این مسأله فراوان وجود داشته باشد. من اما در این‌جا می‌خواهم از یکی از این اطبای نیکوکار و مهربان و ماندگار در دل‌های مردم، که از این شهر برخاسته و وصف نیکی‌هایش سراسر ایران را درنوردیده، بنویسم.
حسین خان صحت الحکما، حکیمی ساکن محله غریب آباد لاهیجان بود. در سال 1293 خورشیدی، صاحب پسری شد که او را محمد رضا نام نهاد. محمد رضا تحصیلات ابتدایی را در لاهیجان و متوسطه را در رشت گذراند و آن‌گاه به اشتیاق تحصیلات آکادمیک رهسپار پایتخت شد. تحصیلات پزشکی که تمام شد، محمد رضا که حالا دیگر دکتر محمد رضا حکیم‌زاده بود، به استخدام دولت درآمد. نخستین آزمون حرفه‌ای و مدیریتی را در خراسان با درایت و کاردانی با موفقیت پشت سر گذاشت و به آسایشگاه جذامیان آن‌جا که وضع بسیار نامطلوبی داشت، سر و سامان بخشید. دو سالی آن‌جا بود که به زادگاه خویش برگشت.
لاهیجان شهر خاطرات کودکی و نوجوانی او بود. عشق و علاقه خاصی به شهر خویش داشت و کارهای ماندگاری در این شهر انجام داد. ساخت دبستان، پرورشگاه و زایشگاه، تأسیس درمانگاه و مدرسه در روستاهای دورافتاده، تأسیس صندوق کمک به دانشجویان لاهیجانی درحال تحصیل در خارج از لاهیجان و ... از جمله اقدامات ماندگار این نخبه لاهیجی در شهر و دیار خویش است.
در دوران ریاست بر بهداری کل گیلان هم آثار نیکی در سطح استان به‌جا نهاد که تأسیس درمانگاه‌هایی در لشت نشاء، پیر بازار، ماسوله، خشکبیجار و ... از آن‌جمله است. اما مهمترین کار او در سطح استانی، راه‌اندازی آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان در رشت است که این مهم با کمک‌های بی‌دریغ آرسن میناسیان (از ارامنه رشت) و با زمین‌های اهدایی مرحوم حسین استقامت در سال 1345 انجام گرفت.
نهضت آسایشگاهی در مورد معلولین در آن سال‌ها در جهان رواج داشت و ارائه خدمات به معلولین به صورت مؤسسه‌ای، رویکرد غالب بود. ولی در ایران در زمینه ارائه خدمات به معلولین، حتی در سطح مؤسسه‌ای و آسایشگاهی هم کمبودهای فراوانی وجود داشت (و دارد!) و نیاز به مؤسساتی برای ارائه خدمات به گروه‌های کم‌توان (به‌ویژه کم‌توانان ذهنی) بسیار احساس می‌شد. تحولاتی هم در جامعه در آن عصر در شرف وقوع بود که این نیاز را بیش از پیش نشان می‌داد. با افزایش سطح بهداشت عمومی و در نتیجه افزایش شانس زندگی، دست‌کم در حوزه شهری، جمعیت سالمندان رو به افزایش بود (همچنان که امروز هم جامعه ما با سرعت با جمعیت سالمند بیشتری روبه‌رو می‌شود). از سویی با گسترش شهرنشینی و معلولیت‌ها و بیماری‌های جدید حاصل از آن، از جمله تصادفات و سوانح رانندگی، جمعیت معلولین هم نسبت به قبل رو به افزایش بود. اگر در گذشته در اثر کمبود امکانات و ضعف دانش و تخصص، افراد آسیب‌دیده در سوانح، شانس زنده ماندن کمی داشتند، اما با گسترش دانش پزشکی و امکانات تخصصی، این افراد بیشتر شانس زنده ماندن، و در نتیجه زندگی با معلولیت  را می‌یافتند. توانبخشی در ایران هم در سال‌های پایانی دهه چهل و ابتدای دهه پنجاه در پاسخ به چنین نیازهایی شکل گرفت. هرچند این تحولات در آغاز راه بود و هنوز جمعیت سالمندان و معلولین، نسبت به دهه‌های بعدی، چندان زیاد نبود، اما این از نگاه آینده‌نگر و پیشگیری‌ کننده امثال دکتر حکیم‌زاده پنهان نمی‌ماند. آسایشگاه سازی هم پاسخی به این تحولات و نیازهای ناشی از آن بود.
گیلانیان در این کار هم مانند بسیاری از مصادیق توسعه و تمدن در انتهای قرن پیش و نیمه اول قرن خورشیدی کنونی، پیشگام شدند و آسایشگاه خیریه معلولین و سالمندان گیلان در ایران، نخستین بود. بعدها دکتر حکیم‌زاده ساخت آسایشگاه برای معلولین و سالمندان را به یک جریان تبدیل نمود و در اصفهان و تهران (کهریزک) این کار را انجام داد.
پس از آن‌که دوره تخصص را در فرانسه گذرانید، به عنوان مدیر مبارزه با بیماری‌های واگیر وزارت بهداری مشغول به کار شد و کارهای مثبتی برای پیشگیری و مبارزه با بیماری‌های مسری از خود به یادگار گذاشت. مشهورترین اقدام دکتر حکیم‌زاده در سطح ملی، تأسیس آسایشگاه خیریه معلولین و سالمندان کهریزک است. این مجموعه که در سال 1351 و با حداقل تشکیلات و امکانات آغاز به کار کرد، امروزه مجموعه‌ای عظیم با ارائه انواع خدمات توانبخشی، نگهداری و مددکاری و ... برای معلولین مختلف و سالمندان است و این‌همه را به تلاش‌های بی‌وقفه بنیانگذارش، دکتر حکیم‌زاده، مدیون. او که در آن زمان ریاست بیمارستان فیروزآبادی شهر ری را برعهده داشت، با زمینی که خانواده امینی در اختیارش نهادند و با جمع‌آوری کمک‌های خیرین، مکان فوق را راه‌اندازی کرد و برای پا گرفتن و توسعه این بزرگ‌ترین مؤسسه آسایشگاهی خاورمیانه زحمات بسیار کشید.
دفتر پربار زندگانی این نخبه لاهیجی پس از چند سال مبارزه با عارضه قلبی، در سوم آبان سال 1358 خورشیدی بسته شد و بنا به وصیتش در محوطه آسایشگاه کهریزک به خاک سپرده شد.
در زندگی دکتر حکیم‌زاده نکاتی هست که قدری تأمل در آن‌ها، می‌تواند جالب توجه باشد. دکتر حکیم‌زاده همانند نامش، پزشکی بود که حکیم ماند. مفاهیم پزشک و حکیم، تنها تفاوت بین دو دوره تاریخی از علم طب را که در یکی آموزه‌های تجربی رهگشاست و در دیگری، تحصیلات آکادمیک و نوین پزشکی، روایت نمی‌کند. "حکیم" و "پزشک" بیان‌گر دو نوع تفکر در حیطه علوم پزشکی و پیراپزشکی است. اولی مفهومی اجتماعی‌تر دارد و با علوم دیگر، به‌ویژه مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی و روان‌شناسی مرتبط است و دومی، خدمات تخصصی صرف پزشکی در حیطه تشخیص و درمان را دربر می‌گیرد.
حتی امروز خیلی از صاحب‌نظران بر این عقیده‌اند که پزشکان مجدداً باید حالتی حکیم‌گونه یابند. حکیم نه در کارهای تجربی و فاقد آموزه‌های آکادمیک، بلکه در نوع روابط با بیماران و نوع نگرش به جامعه و لحاظ داشتن عوامل اجتماعی در مسائل پزشکی و بیماری‌ها و داشتن بصیرتی جامعه‌شناختی در حوزه تخصصی طب.
نکته دیگر آن‌که، کمی دقت در کارهای بزرگی که دکتر حکیم‌زاده انجام داده، ما را با فلسفه و هدف او از طبابت و تخصصش آشنا خواهد کرد. فقط کافی است نظری به ساخته‌های او ـ چه در شهر و دیارش و چه در دیگر جای‌ها ـ بیافکنیم: مدرسه، درمانگاه، پرورشگاه و آسایشگاه معلولین و سالمندان. در این سیر اجمالی به وضوح می‌توان توجه به اصول آموزش، پیشگیری، درمان و توانبخشی را مشاهده کرد. اصولی که هریک رکن رکینی برای پایداری نظام سلامت یک جامعه محسوب می‌شوند و حکیم‌زاده در برنامه‌های خود نسبت به آن‌ها متعهد.
نگاه دکتر حکیم‌زاده به دانش پزشکی، نگاهی اجتماعی و حکیمانه بود. گره زدن فعالیت تخصصی و حرفه‌ای به مسائل و معضلات اجتماعی، پزشکی جامعه‌محور و ارائه خدمات تخصصی با درنظر داشتن فاکتورهای اجتماعی و فرهنگی از ویژگی‌های این نوع نگرش است.
در چنین نگاهی، آموزش اهمیتی فزون یافته و بر همه چیز تقدم می‌یابد و مهمترین رکن پیشگیری، محسوب می‌شود. طبیعتاً پزشکی چون حکیم‌زاده با آن نگاه همه‌جانبه به پزشکی و با آن دغدغه‌های مقدس نمی‌توانست نسبت به این مهم بی‌تفاوت باشد. از همین روست که بچه غریب آباد، در محل خویش دبستانی می‌سازد و خود با شور و شعف در کارهای ساختمانی آن فعالانه شرکت می‌جوید. و چه جایی بهتر از مدرسه برای آموزش و پیشگیری؟
این نوع نگرش عمیق است که سبب می‌شود وی در روستاهای دور افتاده لاهیجان در همان حالی که به دنبال تأسیس درمانگاه است، به ساخت مدرسه هم همت گمارد.
در مورد دکتر حکیم‌زاده بسیار بیش از این‌ها می‌توان نوشت. مردی که جامعه معلولین و سالمندان ایران و نیز جامعه توانبخشی ایران، همواره نامش را در سینه به نیکی حفظ کرده و یادش را پاس می‌دارد. بیهوده نیست که مثلاً در همین شهر زادگاه او، یعنی لاهیجان، با وجود این‌که یک میدان و خیابان درخور شأن دکتر حکیم‌زاده و به نام او وجود ندارد (تنها در این دو سه سال اخیر، نام او بر سنگی در کنار نام چند تن دیگر از چهره‌های این شهر در میدان تکیه سابق امجد السلطان نوشته شده، که کافی نیست)، در بهزیستی این شهر سالنی به نام اوست و نیز مسیری که به آسایشگاه سالمندان شرق گیلان (لاهیجان) می‌رود نیز به یاد او، دکتر حکیم‌زاده نامیده شده است و یا درمانگاهی در مرکز شهر که نام افتخارآفرین حکیم‌زاده را بر سردر خود دارد. شایسته است میدان و یا خیابانی درخور نام دکتر محمد رضا حکیم‌زاده، به اسم او نامگذاری گردد و تندیس و یادمانی از این مرد نیکوکار در شهر زادگاهش نصب شود؛ مسأله مهمی که تا کنون در مورد دکتر حکیم‌زاده و دکتر مجتهدی و بسیاری دیگر از بزرگان و چهره‌های ماندگار این شهر، عملی نشده و خوب است که پاسداشت نام و یاد این بزرگان و نامگذاری خیابان‌ها و میادین به اسم آنان، بیشتر در کانون توجه و دغدغه‌های مسئولین ذیربط در این شهر قرار گیرد.

 لاهیجان_سوم آبان ماه 1390 هجری خورشیدی برابر با 19 اریه ماه 1585 گیلانی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 14:4  توسط محمد الهامی  | 

برگ درخشان دیگری از تاریخ لاهیجان

 

لاهیجان شهری زیبا خفته بر پای کوههای سرسبز دیلمستان و بر سطحی بلندتر از دریای کاسپیان،شهری زیبا و با مردمانی با فرهنگ.اینها همه ی  ویژگیهای لاهیجان نیست.ویژگی مهمتری که لاهیجان را ممتازتر می کند، تاریخ و قدمت طولانی آن است. در واقع لاهیجان از محدود شهرهایی است که طبیعت و تاریخ در آن پیوندی ناگسستنی دارند و به طرز اعجاب آوری توامان در مجموعه این شهر به چشم می آیند.

شهری که در روزگار ی لیاهج نیز نامیده می شد و از مراکز عمده تشیع در شمال ایران به شمار میرفته است.از کوهپایه های جنوبی این ناحیه سلسله آل بویه برخاستند که در گسترش مذهب شیعه نقشی حیاتی داشتند و از جلگه شمالی این شهر نیز مرداویج و سلسله زیاریان برخاستند که مرداویج بدنبال احیای عظمت باستانی ایران بود .علما و دانشمندان بزرگ این خطه مانند سلار و فراء و مهیار دیلمی و کوشیار گیلانی و بعدتر شیخ زاهد گیلانی، فیاض و حزین لاهیجی ،قطب الدین شریف لاهیجی،اسیری لاهیجی،نواب لاهیجی و... در تاریخ اسلام و ایران نامهایی ماندگار شدند.  سادات علوی شیعه حکومتی در این نواحی به مرکزیت لاهیجان تاسیس کردند. چه آندم که مردمان این سامان به اندیشه زیدیه بودند و چه زمانی که به آیین امامیه گرویدند، این شهر همواره مرکزیتی برای رشد آیین تشیع بود.

حکومت سادات کیایی هم به پایتختی این شهر تاسیس شد که در اوج اقتدارش نواحی مابین رودخانه سفیدرود و نمکآوه رود و مناطق کوهستانی دیلم و الموت و طالقان را در بر می گرفت و گاه تا آن سوی این مرزها نیز می رفت. متن زیر برگ درخشان دیگری از تاریخ پربار این شهر کهن و زیبا است.

«خاک ادب خیز و دانشمند پرور گیلان ،بزرگان بسیاری را به جامعه بشریت و جهان علم تقدیم داشته است خصوصا شهر مقدس لاهیجان که زادگاه و پرورشگاه علمای بزرگ و متفکران اصیل و مرکز عشق و محبت به خاندان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.دریکی از مکتوبات زیدیه آمده:« لیاهج بلد موالینا اطال الله  بقاءهم» یعنی لاهیجان سرزمین دوستداران ولایت مولی الموالی  حضرت علی ابن ابی طالب علیه السلام است و در همان جا یاد شده که ساکنان این شهر مایه ی امید دلهای مومنانند و هر سربازی از آن در برابر دشمنان خدا به منزله یک سپاه انبوه و یک «لشکرستان» است.

«و لاهیجان و مرکالها

ترجی النفوس بسکانها

و نلت المنی بابی جعفر

و فارسها لشکرستانها» (1)

در زمینه علم و دانش هم کافی است که از ملا عبدالرزاق لاهیجی متوفی 1072 صاحب شوارق الالهام  و گوهر مراد و فرزند برومندش آقا میرزا حسن لاهیجی  متوفی 1121 صاحب  زواهر الحکم  و پیش از آن دو اسیری لاهیجی صاحب مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز متوفی 912 و ده ها دانشمند دیگر که در کتب تراجم و طبقات تحت عنوان لاهیجی یاد شده اند، نام ببریم.یکی از فرزندان بزرگ این سرزمین، حزین لاهیجی متوفی 1180 ه.ق است...» (2)

آری! این برگی دیگر از پیشینه غنی لاهیجان است.شهری که امروزه با همه کاستی ها و محرومیتها همچنان قلب تپنده تاریخ و فرهنگ گیلان است.با آنکه از بسیاری از ابزارهای فرهنگی محروم است اما با همه کمبودها باز لاهیجان فرهنگ ساز است.

 

(1)  و(2) اخبارائمه الزیدیه فی طبرستان و دیلمان و جیلان، تصحیح ویلفرد مادلونگ،بیروت 1987 ،صص 29 و 27. به نقل از محقق،مهدی.«نکات کلامی در شعر حزین لاهیجی»، فصلنامه کلام اسلامی، شماره 23 . به نقل از سایت http://hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?LanguageID=1&id=81446&SearchText

 

 

                                                                                   ۱۰ موردال ما ۱۵۸۴ گیلانی

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 13:34  توسط محمد الهامی  | 

لاهیجان؛نفطه آغاز نهضت جنگل(روایتی از آغاز قیام جنگل)

 

نهضت جنگل یا همان انقلاب گیلان یکی از جنبشهای اصیل و مهم تاریخ معاصر ایران است.سرزمین گیلان همواره مهد حرکتهای انقلابی و ضد استبدادی و استعماری بوده و خاک گیلان خونهای زیادی را در طول تاریخ بر پیکره خویش تجربه نموده است.در میان همه مبارزات فراوان در تاریخ خونبار این خطه،ماجرای خیزش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان، ماندگاری خاصی دارد.نهضت جنگل به گواهی اسناد تاریخی از شهر لاهیجان آغاز شد و در کوتاه زمانی  ابعاد و تاثیراتش به سراسر گیلان از آستارا تا تنکابن سرایت نمود.متن زیر  روایتی از آغاز این نهضت  به قلم مسعود بهنود است.پیش از آن ذکر این نکته ضروری است که دیدار اولیه دکتر حشمت و میرزا کوچک خان ، در منزل مویدالدیوان  (یا منزل شیخ عبدالسلام شهید مکی) در لاهیجان روی داده و مویدالدیوان با نامه ای خبر ورود میرزا به گیلان را به اطلاع دکتر حشمت می رساند که در این متن اشاره نشده است.میرزا کوچک خان که در نظمیه تهران محبوس بود توسط سالار فاتح کجوری آزاد می شود و آن دو تصمیم می گیرند که برای قیام جهت رفع ظلم و ستم و در اعتراض به فراموشی اهداف انقلاب مشروطه ،در جنگلهای شمال دست به قیام بزنند.در راه گویا تفاهم حاصل نشده و میرزا هدف و تعبیر خویش از قیام را با  سالار فاتح یکی نمی بیند  پس راهشان جدا می شود و سالار به سوی مازندران می رود و  میرزا رهسپار گیلان می شود.حال ادامه ماجرا به قلم مسعود بهنود:

«میرزا آرام و بی هدف رفت تا به لاهیجان رسید.در لاهیجان پزشکی را  دید آوازه اش در تمام منطقه پیچیده.کسی که به داد بیماران  و فقیران می رسید.دانش نیاموخته بود تا در تهران کت سفید بپوشد و بر درشکه چهار اسب سوار شود.آمده بود به لاهیجان و در آن جا صف دراز دردمندان بر در خانه اش جمع شده بودند، او در چشم  مردم همچون قدیسی بود و هرچه می گفت لاهیجانیان می کردند و هم مردم اطراف.

میرزا وقتی صیت مردم دوستی دکتر حشمت را شنید ناخود به سوی او روان شد تا از او بخواهد تا در راهی که می رفت،کمکش کند.شاید انتظار داشت با کمک او و سرمایه داران محلی سرمایه برای خرید چند تفنگ به دست آورد.میرزا تفنگ می خواست و باور داشت تا به راه می افتد هستند کسانی که تنهایش نگذارند.

پنج روز از دیدار آن ها گذشت اما میرزا که مبهوت و مجذوب این حکیم روشنفکر شده بود که در هر فرصتی کتابی در مقابل صورت می گشود، هنوز قصد خود را بیان نکرده بود.دکتر حشمت سه تار کوچک خود را به در آورده و می زد، میرزا هم بی خود شده و آواز در خالی جنگل سرداده بود.

و آن دو نه به خود بودند.سکوت هم که می کردند،دلشان سخن می گفت و مدام خلوتشان را رسیدن دردمندی از هم می درید،دکتر حشمت بلند می شد و دست می شست،میرزا حوله سفید را به دست او می داد و می ایستاد.دردمند چه پیری بود نالان از درد سستی تن،یا جوانی بود فرو افتاده از درختی یا بلندای صخره ای،هر که بود دکتر حشمت با او مهربان بود و با دستهای خالی می جنگید با بیماری و درد.و میرزا می دید که از مالداران می گیرد و به دردمندان مستمند می دهد.در همه این سالها که میرزا برای مشروطه و آزادی جنگیده بود، هرگز به آدمی چنین بر نخورده بود.

و سرانجام در پایان روز ششم بود که میرزا کوچک خان قصه پردرد خود را باز گفت و گفت آمده است تا نهضتی دراندازد و بنیاد ظلم بسوزد،دکتر حشمت به خنده گفت، میرزا بنیاد ظلم در دل آدمهای نادان است،برکندن استبداد دشوار نیست،اما چه باید کرد با نادانی.و این آغاز گفت و گویی بود که در پایانش،میرزا تفنگ خود را در دست دکتر حشمت نهاد و به او مشق داد.آن دستی که همیشه نجات داده بود،با ماشه تفنگ آشنا شد،تفنگی که باید سینه دشمنان آزادی و آبادانی را نشانه می گرفت.میرزا با دکتر حشمت عهد کرده بود که تفنگ فقط وسیله رسیدن به سرزمین آرمانی آن ها باشد و با این عهد،دکتر حشمت بزرگان لاهیجان را فرا خواند.آن ها در مقابل دکتر سر از خود نداشتند و او را به سلامت نفس می شناختند.به این ترتیب سرمایه نخستین نهضتی پیدا شد که میرزا کوچک خان می خواست آن را از گیلان آغاز کند و سپس به سراسر ایران برساند.

نهضت جنگل با این پیمان پا گرفت.جوانان لاهیجان و اطراف چون شنیدند که دکتر حشمت در کار است،گروه گروه رسیدند و از آن ها بیست نفری برگزیده شدند،مشق نظام دیدند و در اولین حرکت یک گروه قزاق را خلع سلاح کردند در حالی که فقط دو تفنگ حسن موسی داشتند و بس.طرفه آنکه قزاقان خلع سلاح شده وقتی به جوانمردی و بزرگواری این جمع برخوردند،پایشان از رفتار ماند و ماندند.دوتن از آن ها تا پایان راه همراه بودند و در این راه جان گذاشتند. و در آن جا بود که دکتر حشمت،در حضور میرزا یاران را مخاطب قرار داد.«مرا می شناسید که کاری جز مرهم نهادن بر زخم های شما ندارم.این مرد که می بینید،میرزا کوچک خان،رفیق ما نیست،دلیل ماست،مراد ماست.سعادت ایران در دستهای اوست،ما می خواهیم این افتخار نصیبمان باشد که بگویند در رکاب میرزا جان داده ایم.در این زمان که وطنمان در فقر می سوزد و می شنوید که این اجنبی ها دارند چه می کنند،در این وقت که دنیا در حال تحول است و ما هنوز گرفتار فقر و جهل.سعادت ما در متابعت از میرزاست،من سر سپرده او هستم،شما چه می کنید؟» جوانان فریاد کشیدند و چوبدست ها بلند کردند.فقط غیرت داشتند و آن را نثار میرزا کردند.میرزا شرمگین و سر به زیر آغاز سخن کرد که مرد کلام بود.اوضاع کشور را برشمرد،تاریخ ان سالیان را گفت و گفت تا به آن جا رسید که دین محمدی ما و مولای ما امیرالمومنین اجازه نمی دهد که ما خوار و بنده اجانب باشیم.ایستادند به نماز.میرزا امامت پس همگی را داشت و دکتر حشمت پشت سر او،مانند آن چند شب به نماز ایستاده بود.تکان دهنده بود خشوع آن دلاور بلند قامت در نماز و در پیشگاه خالق.

این جمع سی نفره نهضتی را شروع کرد که چون از لاهیجان  خود را به کسما رساند، حکومت تهران لرزید.»(1)

و این،روایتی از آغاز نهضتی بود که در طول چند سال از حیاتش نه فقط گیلان بلکه ایران و حتی منطقه را تحت تاثیر قرار داد و گرچه فرجامی نیک نیافت و شکست خورد ولی نام و یاد و راه و مرام رهبرش میرزا کوچک خان در دلها باقی ماند.

 

(1)   از قائم مقام تا هویدا؛ نوشته مسعود بهنود،نشر علم،چاپ چهارم ،1385،صص313 _310.   

                                                                                     

                                                                                            29  تیرما 1584 گیلانی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 0:55  توسط محمد الهامی  | 

برای سینا مدبر نیا

 

 

خبر را که از امین شنیدم جا خوردم:سینا مدبر نیا، وبلاگ نویس و شاعر جوان گیلک، همراه همسرش خانم شمیم هدایتی (که ایشات هم از مترجمین بودند) در سانحه رانندگی جان خویش را از دست دادند.

گرچه مرحوم مدبر نیا را از نزدیک نمی شناختم اما ارتباط وبلاگی داشتیم و با کامنتهایش در  وبلاگ گیلکی ام، همیشه لطف می داشت. از ارتباط  وبلاگی، آنچه که از آن مرحوم متوجه شدم این بود که  بی سر و صدا و بدون تندروی و فحاشی و ادعا،دارد به هویت گیلکی مان خدمت میکند.با گیلکی نوشته هایش با گیلکی شعرهایش و با آن مقید بودنش به قرار دادن تاریخ و گاهشمار گیلانی در پایان نوشته هایش.مستمر و پایدار و  آرام و منطقی و در عین حال پایبند به اهداف عالی خویش برای حفظ هویت و فرهنگ و ریشه ها. دلسوزی از نسل امروز.افرادی که در این زمانه حکم کیمیا دارند و امان از دست تقدیر که چرا همیشه کمیابها را زودتر می برد! و سینا مدبر نیا از آن دست جوانانی بود که حالا حالا ها و تا آینده ای طولانی می توانست منشا آثار ارزشمندی در حوزه فرهنگ و ادبیات و شعر قوم گیلک باشد.اما افسوس!

مرگ جانگداز او ضایعه ای سنگین برای جوانان پایبند به هویت و فرهنگ و ادبیات گیلکی بود.آرزوی صبر برای خانواده های داغدار این زوج دارم و ضمن طلب آمرزش برای شان، دوست دارم خطاب به سینا مدبر نیا چنین بگویم:

 سینای عزیز! گرچه جای تو و لوتکای تو خالی است، اما نام و یادت در تاریخ فرهنگ و ادبیات قوم گیلک زبان،با آثار ماندگارت، برای همیشه باقی خواهد ماند.

     خدایت بیامرزاد ای گیله مرد                                         

                                                                                         ۳۰  اریه ماه ۱۵۸۴  گیلانی     

                                                                               

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 1:9  توسط محمد الهامی  | 

نامه جمعی از فیزیوتراپیستهای شرق گیلان به وزیر بهداشت

 

نامه زیر از طرف برخی از فیزیوتراپیستهای شرق گیلان که  با پیگیری و تلاش دوست عزیزم فرجود شکوهی به دست خانم دکتر دستجردی رسید:

وزیر محترم بهداشت و درمان و آموزش پزشکی،سرکار خانم دکتر وحید دستجردی

 ضمن عرض سلام و آرزوی توفیق ،به استحضار می رساند، ما جمعی از فیزیوتراپیستهای شرق گیلان ،مقارن با سفر شما به استان گیلان بر آن شدیم تا دغدغه های خویش در مورد فیزیوتراپی و مشکل عمده اش در این روزها یعنی بلاتکلیف ماندن طرح دکترای حرفه ای فیزیوتراپی، را با شما درمیان بگذاریم.

 همانگونه که بارها نوشته و گفته شده و شما نیز حتمابسیار شنیده اید بیش از یکسال است از تصویب طرح دکترای حرفه ای  فیزیوتراپی در شورای عالی سلامت وزارت بهداشت می گذرد.اما در طی این مدت که در این عصر ارتباطات،زمان کمی نیست، هیچ گام موثری جهت اجرایی شدن دکترای حرفه ای فیزیوتراپی برداشته نشده است. سوال اینجاست که آیا واقعا اراده محکمی برای اجرایی شدن این طرح در وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی وجود دارد یا خیر؟تا کی باید یک جامعه 5000 نفره از نخبگان و زحمتکشان عرصه سلامت کشور، بلاتکلیف و سردر گم بمانند؟

نیک می دانید که ادامه روند موجود و عدم احقاق حق فیزیوتراپی در دستیابی به دکترای حرفه ای ، چه زیانهایی هم به لحاظ خروج جمعی از نخبگان این مملکت برای اخذ مدرک دکترای حرفه ای از خارج از کشور، و هم به لحاظ عقب افتادن سیستم سلامت ایران نسبت به بسیاری از کشورها از جمله کشورهای منطقه،به کشور  تحمیل خواهد کرد.

 ما که فرزندان دیار دکتر محمد رضا حکیم زاده لاهیجی هستیم از مکتب او و زندگانی او چنین آموخته ایم که بقا و دوام و توسعه سیستم سلامت و درمان یک جامعه منوط  به نظر داشتن و توجه به همه ابعاد از جمله پیشگیری، آموزش ، درمان و توانبخشی است و کدام رشته مانند فیزیوتراپی به شکلی گسترده و شگفت انگیز همه این ابعاد را کاملا در خود دارد؟ و آیا ارتقای علمی چنین رشته ای ارتقای نظام سلامت جامعه نیست؟

انتظار از شما بعنوان وزیر محترم بهداشت و درمان کشور اینست که هرچه زودتر فیزیوتراپی ایران را به این حق مسلم خود برسانید و اجرایی شدن این طرح را که اکنون در بسیاری از کشورهای جهان آغاز شده تسریع بخشید.

                                                             با تشکر

                                                          جمعی از فیزیوتراپیستهای شرق گیلان

   

                                                                                       ۱۰ اریه ما ۱۵۸۴ گیلانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 22:57  توسط محمد الهامی  | 

سفیر خان احمد در دربار تزار

 

 روزی که «توره کامل» به عنوان سفیر دربار خان احمد کیایی، از لاهیجان به سمت رودسر رفته و سوار بر کشتی رهسپار بندر هشترخان (حاجی طرخان) و سپس مسکو شد، شاید هرگز گمان نمی برد که این سفر، می تواند آغازی برای یک پایان باشد. پایان حکومت خاندان کارکیایی لاهیجان و متعاقب آن، پایان استقلال و خودمختاری دیرین خطه گیلان. البته پیش از آن، سفر دیگری هم توسط خواجه حسام الدین لنگرودی ، وزیر خان احمد کیایی، به سوی عثمانی آغاز شده بود که آثار بمراتب شدیدتری در تسریع این سقوط و سرانجام بدفرجام برای کیاییان و گیلان داشت. به راستی علت این تحرکات دیپلماتیک خان احمد چه بود؟

سرزمین گیلان از دیرباز تا زمان جانشینان چنگیز خان، از هرگونه تجاوز و تعدی توسط نیروهای مختلف عرب و مغول و ... در امان بود و اگرچه اسما جزء ایالات ایران به شمار می رفت، اما عملا دنیایی مستقل و ناشناخته و دست نیافتنی در گوشه شمالی ایران بود. سرزمینی مرطوب و مستتر در دل جنگلهای انبوه و محصور در میان کوههای سر برافراشته دیلمستان و طالشستان ، که از همه مهمتر جنگاوران دلیر دیلمی و گیلی در گردنه کوههاو انبوه جنگلها، انتظار هرگونه متجاوز و تعدی گری را می کشیدند و پاسخی در خورش می دادند. این سرزمین که از مغرب به آذرآبادگان و از مشرق به چالوس و از جنوب هم به الموت و قزوین و طالقان محدود می شد، اقلیمی مناسب حفظ استقلال و پایداری در برابر تجاوز بود که البته این مهم به مدد روحیه تهور و جنگندگی مردمان این سامان، امکان پذیر می بود. این روند تا زمان جانشینان چنگیز هم برقرار بود که در این دوره الجایتو، از سلاطین ایلخانی و نواده چنگیز، به سوی گیلان از چندین جهت لشکرکشی نمود و اگرچه در ابتدا موفق به فتح این ایالت شد، ولی بعد مدت کوتاهی با یورشهای وقت و بی وقت مردم گیلان ، مستاصل شده و از این دیار خارج شد و استقلال را به شرط خراجی به رسمیت شناخت.خراجی که بعد چندی دیگر پرداخت هم نشد و گیلانیان به درایت از رفتن به زیر سلطه مغولان رستند همانگونه که درمورد تیمور هم چنین شدو این خطه از یورش او در امان ماند.. به هرحال باز ملک گیلان ماند و فرمانروایان محلی مقتدر بیه پیش و بیه پس که این بار در قامت دو سلسله سادات کیایی لاهیجان و خاندان اسحاقی فومن، قدرتنمایی می نمودند.در واقع در تمامی این اعصار ، از ازمنه باستان و پیش از اسلام تا زمان صفویه، استقلال از فلات ایران، مهمترین فاکتور در محاسبات و مناسبات سیاسی و منازعات قدرت در درون اقلیم گیلان به شمار می رفت.

چون سلسله صفویه با کمکهای فراوان سادات کیایی گیلان به قدرت رسید، فصلی تازه از تاریخ گیلان گشوده شد.صفویان بنا به خاصیت تمرکزگرایی خویش، از همان ابتدا درپی فرصتی برای سرکوبی حکومتهای متعدد ملوک الطوایفی که پس از حمله مغول و یورش تیمور در گوشه و کنار ایران روییده بود، می گشتند.گیرم که درگیریهای متعدد با کشورهای همسایه (بویژه عثمانی) و جنگ قدرت داخلی در دربار صفوی ، تا مدتی فرصت کافی برای انجام تمام و کمال این مهم را میسر نمی نمود،ولی با به قدرت رسیدن شاه عباس، که اوج اقتدار حکومت صفوی بود، با درهم کوبیدن انواع و اقسام شورشیان و گردنکشان و حکام محلی نافرمان، گیلان بعنوان تنها معضل ظاهرا لاینحل پیش روی پادشاه صفوی مانده بود. درمورد گیلان کار به مراتب سخت تر به نظر می رسید: اول آنکه سادات کیایی شرق گیلان (لاهیجان)، نه بعنوان گردنکشان و یاغیان بلکه حکومتی دیرپا با ریشه های مذهبی شیعی بود که در این خطه مشروعیت زیادی داشت و درهم کوبیدن آن به سادگی ممکن نبود. در ثانی اقلیم خاص گیلان و جنگاوری مردمان گیل دیلم و عمری زندگانی مستقل و گریز از مرکز ، که خاصیت این مردم بود، دستیابی به گیلان را آسان نمی نمود.اما شاه عباس برای خود دلایلی داشت که او را به افزودن کامل و رسمی گیلان به قلمرو حکومت خویش بیشتر تحریک می نمود.

1- استقلال خواهی گیلانیان، با اهداف سلسله صفوی در تشکیل یک حکومت مقتدر متمرکز بر سرتاسر ممالک ایران، در تضادی آشکار بود. از همین رو سلسله صفویه که باکمکهای همین گیلانیان به قدرت رسیده بود، تمام تلاش خود را برای سرکوبی گیلکان به کار گرفت.شاه اسماعیل گرچه خود مستقیما وامدار حاکم وقت لاهیجان کارکیا علی ( از سادات کیایی ) بود و درنتیجه احترام وی نگاه می داشت اما در پی نابودی خاندان اسحاقی غرب گیلان برآمد که کار به انتها نرسانید. بعدتر شاه طهماسب که روزگارش مقارن با حکومت خان احمد کیایی در لاهیجان بود، با سرسختی و لجبازی او مواجه شد و بهانه برای حمله فراهم آمد و خان کیایی شکست خورد و زندانی قلعه قهقهه شد اما بعد سالها زندان به دلیل داشتن نسبت با همسر سلطان محمد خدابنده ، پدر شاه عباس، با قدرت بیشتری به منطقه تحت نفوذ خویش بازگشت و اینبار علاوه بر بیه پیش (شرق گیلان)، بیه پس را هم ضمیمه خاک خود نمود و در سرتاسر گیلان ، از آستارا تا تنکابن، قدرت اول بود. حالا شاه عباس که خود نماد اقتدار صفویان بود می خواست کار ناتمام اجداد خویش را به پایان برساند و اینبار نماد اقتدار کیاییان را به زمین زده و خود و خاندان خویش را از زیر دین اینان رها نماید و استقلال طلبی و گریز از مرکز گیلانیان را برای همیشه سرکوب کند.و مگر نه آنکه خان احمد از جمله کیاییهایی بود که این دین تاریخی صفویه به کیاییان لاهیجان را از یاد نبرده بود و به خود حق می داد که با جسارت و صلابت بیشتری با شاه صفوی سخن بگوید و نامه بپراکند؟

2- جنگها و اختلافات عمیق بیه پیش (شرق گیلان ) و بیه پس (غرب گیلان) که در آن روزگار به جنگی میان دو خاندان کیایی لاهیجان و اسحاقی فومن تبدیل شده بود، به قدر کافی این دو حکومت را تضعیف نموده و زمینه فروپاشی گیلان را فراهم نموده بود. خود خان احمد برای تسلط بر بیه پس کوششها نموده و در زمینه های مختلف نظامی  و سیاسی برای این هدف تلاش کرده بود. گرچه خان احمد روزگار ضعف خاندان اسحاقی را دید، اما خود آنقدر روی کار نماند تا سقوط این سلسله را ببیند و هردو حکومت در سال 1000 پس از هجرت سقوط کردندتا از این تفرقه و اختلاف مابین گیلکان، صفویان بیشترین سود را ببرند !

3- ابریشم گیلان، که در دوران اخیر روزگار جالبی  ندارد، در عهد صفوی کالایی بسیار مهم و حیاتی برای اقتصاد ایران به شمار می رفت و به سبب همین محصول، گیلان مهمترین ایالت ایران بود و در گیلان هم لاهیجان مرغوبترین نوع ابریشم را تولید می نمود.دوره صفویه مقارن با افول روزافزون امپراطوریهای پرتغال و اسپانیا و ظهور ابرقدرتی جدید به نام بریتانیا در عرصه جهانی بود.انگلیسیها در همین دوران بتدریج با نگاه به شرق، به دنبال تحقق رویاهای استعماری خویش بودند و نمایندگانی را به دربارهای شرقی ، از جمله دربار صفوی،گسیل می داشتند که در راس آنها برادران شرلی (آنتونی و رابرت)بودند.ابریشم گیلان برای منافع بریتانیا که خود در اندیشه تسلط بر جاده ابریشم بود، بسیار حیاتی به نظر می آمد و انگلیسیها که کمپانی مسکوی را در روسیه با همان هدف نگاه به شرق تاسیس نموده بودند، خواستار ایفای نقشی فعالتر در تجارت پرسود ابریشم گیلان بودند. آیا می توان این مساله را با حوادث گیلان گره زد و آیا انگلیسیها هم در به جوش آوردن دیگ طمع جناب مرشد کامل،کلب آستان علی،شاه عباس کبیر!! برای تسلط بیشتر بر ابریشم پربهای گیلان که شهرتی جهانی یافته بود و جهانگردانی چون مارکوپولو را هم به تحسین وامی داشت،نقش داشتند؟

درمورد اختلافات خان احمد با شاه عباس و ریشه یابی سقوط خاندان کیایی، مباحث بسیاری مطرح شده است. اینکه خان احمد راضی نشد دختر خویش به عقد پسر شاه عباس درآورد یا اینکه چند تنی از سران قزلباش را که مغضوب شاه بوده و به او پناهنده شده بودند را به دربار صفوی تحویل  نمی داد، شاید از جمله عوامل محرک ماجرا باشد ( از سویی نباید فراموش کرد که در هردو مورد سرانجام خان احمد،هرچند با تاخیری که می توانست خشم شاه را به دنبال داشته باشد، کوتاه آمد) اما ریشه اصلی ماجرا در همان موارد پیشتر ذکر شده، بود.

به هرحال آنگونه که از شواهد و قرائن برمی آید،شاه عباس برای منقاد و مطیع نمودن کامل گیلان، عزم خود جزم نموده بود و خان احمد هم که خطر را روز به روز بیشتر حس می نمود، سعی کرد با برقراری روابط با کشورهای قدرتمند همسایه و نزدیک به گیلان، از شکاف بین این دولتها با حکومت صفوی (بویژه امپراتوری عثمانی) ، بیشترین بهره را ببرد.شاید از نگاه امروزیان این مساله نوعی خیانت به میهن تلقی شود، ولی باید در نظر داشت که درآن روزگار مساله ملیت مانند یکی دو قرن اخیر نبود وایران هم مجموعه ای از ممالک محروسه به شمار می رفت و بخصوص آنکه خطه گیلان همیشه مستقل ازقدرت مرکزی در فلات ایران بود.اشتباه خان احمد بخصوص در مورد کشور همسایه روسیه آن بود که نمی توانست پیشبینی کند که همین روسیه بعدتر تبدیل به تهدیدی به مراتب بدتر از حکومت صفوی خواهد شد که کمتر از نیم قرن بعد، در روزگار افول صفویان، با حمله استنکورازین به گیلان،این ماجرا بوقوع پیوست و تا مدتهای مدید حملات گاه و بیگاه روسیان و کشمکشهای گیلانیان با آنان ادامه داشت. درمورد امپراتوری روسیه می توان گفت که خان احمد علاوه بر حمایت نظامی و سیاسی این کشور، شاید روی مسائل تجاری و اقتصادی هم حساب کرده بود که توره کامل را در آن موقعیت رهسپار دربار تزار روس ، فئودور ایوانویچ، نمود.روسیه گرچه خود در آن روزگار قدرتی اقتصادی به شمار نمی رفت، اما تاسیس کمپانی مسکوی توسط بریتانیا در این کشور، فرصتی برای خان احمد فراهم می نمود تا ابریشم گیلان را به دور از مالیاتها و محدودیتهای حکومت صفوی، به روسیه و مغرب زمین صادر کند تا خود این ایالت از تولیدات خویش بیشتر منتفع گردد. از سویی قدرت نظامی روسیه هم نادیده گرفتنی نبود.توره کامل می بایست تزار را برای فرستادن قوایی به گیلان برای یاری خان احمد، در برابر هجوم قریب الوقوع شاه عباس، متقاعد کند. با چنین نیتی در 14 اردیبهشت ماه سال 971 خورشیدی برابر با 22 رجب سال 1000 هجری قمری، توره کامل به دیدار تزار روس  در مسکو رفت. گرچه ظاهرا توره کامل موفق به راضی کردن تزار شده بود اما ماجراهای دیگری هم رخ داد که این دیدار را بی اثر نمود. بویژه  با آگاهی شاه عباس از نیت سفر خواجه حسام لنگرودی از جانب خان احمد به عثمانی ( که برای جلب حمایت سلطان مراد سوم از گیلان در مقابل صفویان صورت گرفته بود و خان احمد، در جواب نامه شاه عباس، این مساله را انکار و سفر خواجه حسام را برای حج عنوان نموده بود) خشم شاه عباس فزونی گرفت و نامه سلطان مراد عثمانی به شاه صفوی و حمایت از خان احمد، بر آتش خشم مرشد کامل! افزود و فرمان یورش به گیلان از جانب شاه عباس صادر شد تا ماموریت توره کامل هم گرچه می رفت که با اعزام سپاه روس موفقیت آمیز باشد، همچون ماموریت خواجه حسام ، ناموفق بماند.

اما ماجراهای بعدی هم که بارها در کتب مختلف اشاره شده و جنگ سپاه خان احمد و شاه عباس و خیانت چند تن از سرداران خان کیایی و در نتیجه شکست گیلانیان و تسخیر لاهیجان، مرکز این خطه و پایتخت سلسله کارکیایی، که از جمله حوادث تلخ در تاریخ این خطه پرحادثه است. یورش شاه عباس به قدری در ابعاد مختلف بر این ایالت تاثیر گذار بود که حتی می توان تاریخ گیلان را به دو دوره قبل و بعد از یورش شاه عباس تقسیم نمود.حمله ای که نه تنها کاخ زیبای خان احمد بر فراز شاه نشین کوه لاهیجان و سبزه میدان زیبا و رویایی این شهر و... را تخریب نمود، هجومی که نه فقط دو سلسله مقتدر دوسوی گیلان را در هم شکست، بلکه در اخلاق، فرهنگ و روحیات و بسیاری دیگر از جنبه های زندگی مردم گیلک، تاثیر گذاشت و حتی بافت جمعیتی و ترکیب نژادی گیلان هم در اثر کوچاندنها و تاراجها و کشتارهای بعدی ، دستخوش تغییرات عمده ای شد. شاه عباس فاتحانه از راه دیلمان به لاهیجان آمد و سواران قزلباش، فاتحانه بر شهر مرداویج و اسفار و بر خطه وهرز و موتا و پسران بویه و دیگر جنگاوران نامور تاریخ، پای نهادند و در میان بغض گیلکان و لاهیجیان بر سبزه میدان بهشت آسای تخریب شده ، بازی چوگان نمودند و قهقهه مستانه سردادند. توره کامل هم غمگین از شکست ماموریت خویش و در افسوس از زمان از دست رفته، چرا که دیگر دیر شده بود. اما آیا به ثمر نشستن ماموریت او هم می توانست تضمینی برای امنیت گیلان و آسایش گیلانیان باشد؟حوادث و ماجراهای بعدی ما را در دادن پاسخ روشن به این پرسش با تردیدهایی مواجه می کند!

 *این مقاله ام  قبلا در ماهنامه بام سبز (اردی بهشت 88 ) و سایت ورگ منتشر شده بود.

                                                                                             30 کورچ ما 1584گیلانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 0:29  توسط محمد الهامی  | 

او، آدم بین دو انقلاب بود!

                 

 

1_ وقتی به دنیا آمد ایران در تب و تاب یک انقلاب بود و وقتی مرگ  حقیقی و اجتماعی وی فرارسید هم ایران در کار انقلاب بود. شاید بتوان گفت که داستان زندگانی او ، با همه مشخصات و تمایزات خاص خودش،درواقع داستان  «ایران بین دو انقلاب»! (1) بود!گرچه تا نزدیک به دو دهه ای بعد از انقلاب دومی زنده ماند اما برای کسی چون او نبودن در جریان محیط آموزشی و علمی وطن، چیزی جز مرگ نمی توانست باشد،گیرم این وسط دیدن ثمره زحماتش و شاگردانی که در جای جای این جهان می درخشیدند، پیرمرد را دلگرم می کرد و سالها بعد سفری به وطن و سخنرانی ای در دانشگاه خودبناکرده،می توانست برایش امید بخش باشد، ولی عشق او به میهن و شوق به تعلیم و آموزش در خاک وطن،بویژه مدرسه البرز،چیز دیگری بود.او که از دنیای سیاست فاصله می گرفت و ظاهرا رشته علمی اش(ریاضیات) هم ارتباطی به این ماجرا نمی داشت اما محیط و شرایطش به گونه ای بود که چون اویی را هم عملا نمی توانست دور از سیاست و دغدغه هایش قرار بدهد. اگر او هم از سیاست فاصله می گرفت ، سیاست  با پای خودش سمت او می آمد و در این میان با دو سلاح دفاعی ،یکی سوادو  مقام علمی والایش و دیگری  شخصیت مستقل و رک و آزاده اش ، خود را به سلامت از پیچ تند سیاست عبور می داد و حتی قید ریاست بر بزرگترین موسسات آموزش عالی کشور را هم می زد تا...

تا آن روز در  اوایل انقلاب که آن نامه را بدستش دادند!که به جرم علاقه مفرط رژیم طاغوت به او!!! از کار بر کنارش کردند!(2)

 

2_ محمد علی در نخستین روز پاییز سالی به دنیا آمد که در آن مجلس شورای ملی توسط ایادی محمدعلی شاه قاجار به توپ بسته شد و به دنبال آن قیام در گیلان و تبریز و سرانجام با فتح تهران توسط قوای گیلانی و بختیاری، انقلاب مشروطه به پیروزی رسید.محمد علی در خانه پدری در  محله خمیرکلایه لاهیجان و جنب مسجد سلیمانیه روزگار کودکی را می گذراند که نهضت جنگل به رهبری میرزا کوچک خان و دکتر حشمت در همین لاهیجان آغاز شد و سرتاسر گیلان از آستارا تا تنکابن را تحت تاثیر خود قرار داد. محمدعلی هم که در آن زمان دانش آموز مدرسه حقیقت لاهیجان بود، فارغ از این حوادث روزگار می گذراند. پدرش از خرده مالکین بود که املاکی در قریه شیخ علی کلایه از توابع روستای پهمدان لاهیجان  داشت . روزگار کودکی اش در حوادث پی در پی گیلان و غم بی مادری گذشت تا اینکه به عنفوان جوانی رهسپار پایتخت شد برای تحصیلات تکمیلی.چند سالی زندگی در تهران عصر رضاشاهی و بعد تر همراه با گروهی از جوانان ایرانی ،رهسپار اروپا برای تحصیلات آکادمیک.

در میان جمعی که در سالیان سلطنت رضاشاه برای ادامه تحصیل رهسپار اروپا شدند، کم نبودند کسانی که بعدها در صف مخالفان رژیم او درآمدند.همچنانکه جمعی نیز به مقامات و مناصبی رسیدند. محمد علی اما به نوعی در هیچ یک از این دوگروه نمی گنجید.7 سالی هم که  در فرانسه بود فارغ از جو خاص حاکم بر پاریس در سالهای قبل از جنگ دوم جهانی و بحثهای روشنفکری و کافه کوپول و ژان پل سارتر و آندره مالرو و آندره ژید و... فقط خواند و خواند تا بالاخره از سوربن دکترا در ریاضیات اخذ کرد و به ایران برگشت.دانشیار ریاضیات در دانشکده علوم شد و چندی بعد عازم اهواز برای خدمت سربازی .تا اینکه شهریور 20 فرا رسید.

 ۳_ سال ۱۳20 که فرارسید ،دکتر  محمد علی مجتهدی که تدریس و کلاس را از هرچیزی بیشتر دوست داشت، به کالج البرز راه یافت و 3 سال بعد مدیریت آن مدرسه را بدست گرفت .قابلیتهای مدیریتی مجتهدی هیچ گاه اینطور فرصت بروز نیافت که در این مدرسه.نظم و انضباط و مدیریت زمان و احساس مسئولیت بیش از اندازه و توجه به همه ابعاد دانش اموز (نه فقط جنبه نمره ای و علمی) از او یک مدیر موفق و از مدرسه اش یک سمبل برای کارهای آموزشی و فرهنگی در  کشور و منطقه ساخت.و براستی که دکتر مجتهدی هیچ سمتی را به اندازه مدیریت در البرز دوست نمی داشت و هیچ پست و مقامی نمی توانست او  را چنان راضی نگهدارد که زیستن در فضای مدرسه البرز.مدرسه ای که چندین نسل از چهره های مشهور علمی و فرهنگی و هنری و سیاسی از آن برخاستند و اینهمه ثمره تلاش آن لاهیجی مرد خستگی ناپذیر در دوران 34 ساله مدیریتش بر آن  بود.عشق او به البرز به حدی بود که تا زمانیکه در این مملکت بر سر کار بود، هرگز آن را رها نکرد.شگفت آنکه دکتر از هر سمتی راحت کناره می گرفت ولی این یکی را بسیار دوست می داشت که در مقایسه با سمتهایی که می توانست برایش نان وآبدار باشد چیزی نبود، اما دکتر مجتهدی  هم در پی اهداف دیگری بود. اوبه نیکی دریافته بود که اهداف آموزشی و علمی و تربیتی ،قبل از دانشگاه بهتر جواب می دهد و در مدرسه بهتر می توان فضایی را برای تربیت یک نسل سالم و کارآمد فراهم نمود.از طرفی فضای حاکم بر دانشگاهها و حضوربعضی  افراد خودرای و مستبد و فاقد سواد علمی کافی در راس آنها  و مشاهده رفتارهای تبعیض آمیز چیزی نبود که دکتر بتواند تابش بیاورد.فقط چون اویی می توانست در آن جو، رفتار اهانت بار یک رئیس دانشکده با خانمی را گزارش کند و اخراجش را خواستار شود و چون مقاومت مقامات و اصحاب قدرت را ببیند، جلسه را به حالت اعتراض ترک کند و قید ریاست بر آن دانشگاه را بزند. در البرز لا اقل برای خودش حکومتی جدای از دنیای بیرون ساخته بود که تبعیض و بی عدالتی در آن راه نیابد و او بتواند مدل مطلوب خویش را پیاده کند.گویی البرز منطقه حفاظت شده او بود.عاری از ظلم و تبعیض و اختناق و زورگویی.مدرسه ای برای زندگی.هربار که بعد  از یک برهه کوتاه مدت ریاست بر یک دانشگاه به دلیل اعتراضی یا مقاومتی در برابر جفایی یا تبعیضی که مشاهده می کرد  کنار می رفت، انگار از قفس آزاد شده و به ماوای خویش و دامان البرز بازگشته است.با این کارنامه عاری از ظلم و تبعیض و با کوله باری از زحمت جهت تربیت نسلی از آینده سازان این مملکت و نیز نهادن یادگاران با شکوهی از خود از جمله دانشگاه صنعتی شریف، وقتی انقلاب به راه افتاد و رژیم شاه سقوط کرد او می توانست مطمئن باشد که کاری نکرده تا شماتت یا محاکمه شود و مورد خشم افکار عمومی و انقلابیون باشد. به واقع نیز چنین بود اما...

اما در آن روز که آن نامه به دستش رسید گویی دنیا بر سرش ویران شد.علاقه زیاد رژیم قبلی به او؟! او که در اوج اقتدار آن رژیم ،در منطقه تحت حکومتش (مدرسه البرز) بین عناصر قدرتمند آن حکومت و مردم معمولی فرقی نمی نهاد، او که در زمانیکه صدا از کسی در نمی آمد، جلوی نخست وزیر و وزیر دربار، راست و خدنگ وار می ایستاد و علیه ظلم موضع می گرفت و قید پست و مقام بالا می زد، او که خیلی از انقلابیون جدید،پشت  همان میزهای البرز او نشسته بودند، و حالا این ورق پاره؟!!

 4_ مهمترین نکته در مورد دکتر و امثال او که فراموشی آن سبب همچون نامه هایی می شود، اینست که اینان را نباید در ظرف سیاست به تماشا نشست که در اینگونه موارد مظروف فراتر از ظرف است و دکتر مجتهدی هم جز این نبود.  او که نه در صف اپوزیسیون بود و نه وکیل مدافع حاکمیت موجود. او کسی بود که از کنار حاکمیت و قدرت رفت و  بدون انکه آلوده به آن شود خود را به حاشیه البرز کشاند، بدون اینکه بله قربان گو باشد و بدون زیرپانهادن اصول خاص خودش.در کنار سیاست بود و از آن گریزان ماند و با اینهمه آخر سر  در دورانی که صابون سیاست به تن همه زده می شد او هم از آن در امان نماند! و آخر کلام ،به زبان  سیاست ،که  در مورد چنین شخصیتهایی بشدت نارسا است!، می توان چنین گفت که  او دکتر محمد علی مجتهدی بود که نه انقلابی بود و نه ضد انقلاب.او آدم بین دو انقلاب بود!

                                                                                             14 نوروز ماه 1584 گیلانی

  (1) برگرفته از کتابی به همین نام، اثر یرواند آبراهامیان

 (2)  مشفقی،دکتر بهمن؛ «از آن درختان بلوط تاریخ بود» ماهنامه گیله وا،شماره 44 ، مرداد 1376 به نقل از http://lahig.ir/pages/?cid=2907

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 22:57  توسط محمد الهامی  | 

شکسته شدن طلسم dpt

 

در شرایطی که این چند روز اخیر و بعد از تعویق تصویب اجرایی شدن  دکترای حرفه ای فیزیوتراپی درجلسه  وزارت بهداشت، فضای خوبی بر جامعه فیزیوتراپی حاکم نبود، ناگهان خبر تصویب مدرک دکترای حرفه ای آقای دکتر محمد علی اعتصام در وزارت بهداشت، مثل بمب خبری فضای جامعه فیزیوتراپی و کلا جامعه پزشکی کشور را تحت تاثیر قرار داد و به نوعی تابوی احاطه شده حول این طرح را که حاصل نگرشهای محدود و منافع گروهی کوتاه مدت است،را در هم شکست.دکتر اعتصام که مدرک دکترای حرفه ای خود را از آمریکا اخذ نموده است، با این کار و موفقیتش در به تصویب رسیدن مدرکش در ایران، کمکی شایان و تاریخی به جامعه فیزیوتراپی ایران نمود و گامی بزرگ در این مورد برداشته شد که آثارش در آینده مشخص خواهد شد.

مخالفان dpt هم بهتر است دیگر دست بردارند و این واقعیت را بپذیرند که طرح مترقی دکترای حرفه ای فیزیوتراپی که روز به روز در کشورهای مختلف جهان در حال گسترش است، ضرورتی انکار ناپذیر برای توسعه و ارتقای نظام سلامت کشور به شمار می آید و واقعیت و ضرورتی است که دیر یا زود خود را به سیستم سلامت کشور تحمیل خواهد کرد و نمی توان در دراز مدت بر خلاف جهت آب شنا کرد و چشم بر واقعیتها بست.خوب است  این حقیقت را بپذیریم که در سیستم سلامت جامعه هرکس کار خودش را می کند.فیزیوتراپیستهای گرامی، متخصصین محترم طب فیزیکی ، متخصصین محترم ارتوپدی و مغز و اعصاب و...، پزشکان ارجمند عمومی و...

چرا برخی گمان می کنند یا می خواهند این گمان را جا بیندازند که ارتقای یک رشته سبب کوبیدن و محدود شدن یک رشته دیگر می شود.اینها هریک عالمی جدای از هم دارند گرچه اشتراکات و اهدافی آنان را بعضا در کنار هم  قرار می دهد و ملزم به همکاری با یکدیگرند اما مانع شدن برای ارتقای یک رشته و زیر دست قرار دادن ابدی ! یک گروه هیچ وقت معنای همکاری نمی دهد و این تفکرات برای سیستم بهداشت و درمان کشور مضر  و دردسر ساز است.

پذیرش مدرک دکترای حرفه ای فیزیوتراپی آقای دکتر اعتصام، شکسته شدن یک طلسم بود.طلسمی که خود حاصل  کوته نگری و محدود بینی و رجحان منافع اندک مدت و گروهی محدود بر منافع بلند مدت و کلان و ملی است.گرچه به ضرس قاطع می توان گفت که اکثریت قریب به اتفاق  اعضای جامعه پزشکی کشور ، از هر رشته و تخصص و گروهی، بلند نظرانه و آینده نگر می اندیشند و حساب معدود تفکرات کوتاه نگر را باید جدای از این بدنه دانست.

 

آقای دکتر اعتصام! جامعه فیزیوتراپی ایران! این پیروزی بر همه شما مبارک

                                                                                     

                                                                                        6 نوروز ماه 1584 گیلانی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 14:3  توسط محمد الهامی  | 

سال جدید گیلانی

 

17مرداد ماه آغاز سال جدید گیلانی (دیلمی) و جشن کهن  «نوروز بل» است.این روز  بر همه گیلک زبانان در سراسر میهن عزیزمان ایران  و همه  دنیا مبارک باد.

 

         گیله برارؤن  و گیله خاخؤرؤن! شیمه گیلؤنی تازه سال موارک ببون

 

                                                                              نوروز ماه 1584 گیلانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 2:12  توسط محمد الهامی  | 

درگذشت بهمن محصص

 

بهمن محصص نقاش و مجسمه ساز مشهور جهانی درگذشت.این هنرمند گیلک لاهیجانی الاصل بعد از سالها اقامت در ایتالیا دیروز از دنیا رفت . یک لاهیجی مرد بزرگ دیگر هم رفت و بدون اینکه در این شهر  و دیار یادی درخور از او شود و نشانی از او برجای ماند. اردشیر محصص هم که رفت، بی سر و صدا جهان را ترک گفت و باز هم معرفت  بچه های لاهیجان که در و دیوار شهر را با یاد اردشیر محصص پر کردند.همچنانکه دکتر مجتهدی که در غربت، خاموش خفته و برای دکتر حکیم زاده هم یاد و نشانی برازنده او در اینجا نیست!همچنانکه بیژن نجدی و امینی لاهیجی و دهها تن دیگر چون اینان همه از جماعت هنر و فرهنگ و ذوق.

خیلی علاقه مند به نقاشی و مجسمه سازی و  این قبیل هنرها نیستم و اطلاعاتی از آن و از جمله سبکها و روشها و بزرگانش مثل اردشیر و بهمن محصص ندارم اما به عنوان یک لاهیجانی ازدست دادن چنین هنرمندان لاهیجی را که در عرصه جهانی نامهایی مشهورند، ضایعه ای برای این شهر بزرگمرد پرور می دانم و بویژه ابعاد این ضایعه وقتی گسترده تر می شود که بدانیم برای این بزرگان نه در زمان حیات و نه بعد از ممات هیچ گاه کاری شایسته نمی کنیم و یادمانی و پاسداشتی درخور، بر پای نمی داریم.

حالا هم یکی دیگر از نامداران این دیار ،خاموش و بی صدا رفت.خدایش بیامرزاد

اما دو متن جالب در مورد بهمن محصص:

 http://lahig.ir/pages/?cid=181

http://lahig.ir/pages/?cid=2970

                                                                                               ۲۲ اسفندارما ۱۵۸۳ گیلانی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 16:41  توسط محمد الهامی  | 

نامداران لاهیجی، بی نام و نشان در لاهیجان!

 

 1_هر شهر و دیاری درکنار چشم اندازها ی طبیعی و جاذبه های گردشگری و نیز آثار و ابنیه  تاریخی و قدیمی، بخشی از هویت و شناسه خود را از سرمایه های انسانی خویش می گیرد.بخش اعظم این سرمایه را نه فقط نیروی انسانی موجود و حاضر آن شهر، بلکه مشاهیر و تاریخ سازان و نخبگان علمی و فرهنگی آن در گذشته می سازند و به دیگر سخن مشاهیر یک شهر ، جزئی از شناسنامه آن شهر به شمار می روند.

اگر این واقعیت را بپذیریم که چشم اندازهای طبیعی و مناظر زیبای یک منطقه را بلایای طبیعی و یا دخالتهای انسانی همواره در معرض تهدید قرار می دهد و همین دوعامل بلایای طبیعی و تخریب انسانی، بالقوه می تواند خطری برای حفظ آثار تاریخی  شهر نیز قلمداد شود،اما مشاهیر و مفاخر و سرمایه های انسانی یک شهر از این آفات مصون اند و در نتیجه این سرمایه در قیاس با آن دوی دیگر، ارزشی فزونتر می یابد. امروز اگر به لاهیجان هم بنگریم به خوبی تهدید دو سرمایه طبیعت زیبا و آثار تاریخی این شهر ، قابل لمس است و  بویژه در اینجا عامل انسانی بشدت در کار تخریب فعال است! پس آنچه لا اقل حفظ و صیانت از آن برای هر شهروند و هر مقام مسئول لاهیجی واجب می نماید، حفظ یاد و نام و نشان مشاهیر تاریخی ، علمی ، فرهنگی و هنری این شهر است.اما براستی در این زمینه چقدر کار شده است؟چه میزان از فضای شهری لاهیجان، بازتاب دهنده نام و نشان مشاهیر و مفاخر تاریخی این شهر است؟

 2_دکتر محمد رضا حکیم زاده برای بسیاری از مردم ایران بویژه آنانی که در امور مربوط به سالمندان و معلولین و خدمات درمانی و توانبخشی به آنها فعال بوده یا دستی در کار خیر داشته یا خود در اطراف خویش چنین افراد محتاج به مراقبتهای ویژه داشته اند، نامی آشنا است. بزرگمردی که خود به تنهایی برای یک شهر جهت افتخار و مباهات و تقویت حس اعتماد به نفس و غرور مثبت جوانانش کفایت می کند.متاسفم که با گذشت 3 دهه از مرگ دکتر محمدرضا حکیم زاده هنوز در شهر لاهیجان هیچ خیابان و میدانی به نام او نیست و هیچ یادمان و تندیس و نشانی از او جز مدرسه ای که خودش ساخته و کوچه ای که به محله زادگاهش در غریب آباد متصل می شود (آنهم با نام کلی حکیم زاده) به چشم نمی آید.یعنی وقتی مسافری وارد این شهر شود هیچ گونه نمی تواند با مشاهده فضای شهری به این نکته پی ببرد که دکتر حکیم زاده از این دیار برخاسته است.واقعا مشکل نامیدن جایی درخور به نام دکتر حکیم زاده چیست؟!

 دکتر محمد علی مجتهدی برای اهالی علم و دانشگاهیان و بویژه رشته های فنی نام آشنایی است.موسس دانشگاه صنعتی شریف و مدیر مدرسه البرز که چندین نسل از چهره های مطرح علمی و فرهنگی و سیاسی این مملکت پشت میزهای آن نشستند، در شهر خود بسیار غریب مانده است! زشت است برای شهری که افتخاری چون دکتر مجتهدی داشته باشد( که خیلی از شهرها حسرت داشتنش را می خورند) و آنگاه هیچ نام و نشانی از او در سطح آن شهر به چشم نیاید!

 شیخ محمد لاهیجی (اسیری لاهیجی) از مشاهیر عرفان و علم و دانش در قرن نهم و ابتدای قرن دهم هجری است.وی صاحب تالیفات ارزشمندی در عرفان و تصوف بوده و شرحی که بر گلشن راز شیخ محمود شبستری نوشته، مشهور است.این چهره نامدار لاهیجی نه تنها در غربت مدفون است بلکه نامش نیز در این شهر غریب و ناشناخته است و هیچ نام و نشان و یادمانی از این چهره شاخص عرفان و دین و علم در اینجا وجود ندارد!

حکیم ابوالفتح لاهیجی (گیلانی) از مشاهیر پزشکی لاهیجان در قرن دهم هجری است که بنیانگذار مکتب پزشکی اطبای گیلانی مقیم هند بوده و در دربار پادشاه آن کشور مقامی بزرگ داشته است.وی علاوه بر طب در شعر و ادبیات و حکمت نیز صاحب آثار بوده و در هندوستان شخصیتی بسیار مهم بشمار می رفته است.امروز نه از او و نه از برادران طبیب و دانشمندش و نه از پدر دانشمند و وزیر و حکیمش (عبدالرزاق حکیم صدر، که البته با عبدالرزاق فیاض لاهیجی که فیلسوف و داماد ملاصدرا بوده فرق دارد) در لاهیجان هیچ نام و نشانی بر هیچ کجا نیست!

 قطب الدین شریف لاهیجی برای اهل دین و دانش و کسانیکه در تاریخ علم و دین ایران زمین تحقیق می کنند نام شناخته شده ایست.اثر  ارزشمندی که این دانشمند مسلمان لاهیجانی نوشته و تفسیر شریف لاهیجی نام دارد در میان دانشمدان علوم دینی از شهرت خاصی برخوردار بوده است.مولد و مسکن( و به احتمال قوی مدفن) این مرد بزرگ وسکونتگاه  پدر و جد بزرگوارش در جایی بوده که بعدها خانه نواده اش امجدالسلطان اگنت شده و به خانه اگنت شهرت یافته و بعدتر هم کتابخانه لاهیجان آنجا احداث شده و امروز هم برای رفع معضل ترافیک!! با خاک یکسان شده و میدانی جدید با طرحی که نمی دانم چه ارتباطی با این فضا و این شهر دارد، در حال احداث است.انگار نه انگار که این محل نه صرفا یک مکان جغرافیایی بلکه بیشتر یک تاریخ گویا است.تاریخی که از درون  آن فقط نباید امجدالسلطان  ها را دید بلکه باید شریف لاهیجی ها و پیله فقیه ها را هم به تماشا نشست و از یاد نبرد!

 باز هم بنویسم؟! همین چند مورد برای نشان دادن جفایی که ما در حق مشاهیر و تاریخ سازان خود می کنیم کافی نیست؟! اگر فقط بخواهم نام مشاهیر لاهیجی در زمینه های مختلف را فهرست کنم چند صفحه باید سیاه کنم! اگر نام نام آوران این شهر را بخواهیم بر سر میادین و خیابانها و معابر بگذاریم، میدان و خیابان کم می آوریم! امروز در هر شهر و دیاری از هر شخصیتی که اندکی شهرت و آوازه داشته برای هویت بخشیدن به خود استفاده می کنند و نگاهها را به شهر خویش معطوف می دارند .حال ما چرا با داشتن این همه سرمایه انسانی  مشاهیر تاریخی، استفاده ای از این سرمایه ها نمی کنیم که هیچ، با برداشتن پسوند لاهیجی از نام معدود اسامی مفاخر باقیمانده بر خیابانهای این شهر، خودزنی فرهنگی می کنیم؟! ( تابلوی خیابان حزین لاهیجی به حزین تبدیل شده!)

اینها که نوشتم چیز تازه ای نیست و شاید بارها و بارها نوشته شده یا از آن صحبت شده است اما چه می توان کرد که وقتی که مطالباتی برآورده نشود، از تکرار و یادآوری مکرر آنها ملالی نمی تواند باشد و از آن گریزی نیست و باید آنقدر نوشت و نوشت و گفت و گوشزد کرد، باشد که موثر افتد.

 3_ از جمله موثرترین و دم دست ترین راهها برای شناسایی مشاهیر یک شهر به مردمان آن و نیز مسافرین و سایرین، نامگذاری خیابانها و میادین و معابر آن شهر به نام این چهره هاست.اگر این واقعیت را بپذیریم که همه مردم حوصله و وقت و یا علاقه ای برای مطالعه متون و کتب جهت شناسایی مشاهیر و مفاخر و تاریخ و تمدن خویش را ندارند، آنگاه متوجه خواهیم شد که حس بصری تاثیر زیادی در اینگونه موارد دارد و دیدن نام و نشان چهره ها بر خیابانها و میادین شهر یا  یادمانها و تندیسها ، اثر خوبی خواهد داشت.

چندی پیش هنگام عبور از شهر آستانه در نزدیکی آرامگاه دکتر معین ، میدان در حال احداثی را دیدم که تندیسی تمام قد از دکتر معین در وسط آن قرار داده شده بود.منظره بسیار زیبایی که هم برای مردم آن شهر مایه افتخار خواهد بود و هم هر مسافر و رهگذری به ان شهر را با این چهره ماندگار آشنا خواهد کرد و هم به زیبایی فضای شهری بسیار کمک خواهد نمود.مساله ای که در شهری که تا سه دهه پیش بخشی از لاهیجان بود جدی گرفته شده ولی در شهری پر از مشاهیر و مفاخر و دارای مرکزیت و قدمت فراوانی چون لاهیجان، مورد توجه نیست!

 درمورد تندیس هم باید گفت حالا که مساله نصب تندیس در لاهیجان از تابوی گذشته خارج شده و گویا قرار است تندیس یکی از شهدای لاهیجی نصب شود، خوب است درمورد دیگر مفاخر و مشاهیر این شهر نیز این حرکت آغاز گردد.اگر هم مساله تندیس هزینه بردار است وفعلا  از عهده مسئولین ،خارج!،لااقل با نامگذاری بیشتر و بهتر خیابانها به نام چهره های ماندگار لاهیجی در عرصه های مختلف، گامی برای معرفی آنان به همشهریان و مسافران به این دیار برداشته شود.راهها برای معرفی مشاهیر بسیار است اما همانطور که پیشتر گفتم، به گمانم این نخستین و از جمله موثرترین و حاضرترین راهها باشد.اگر هم تغییر نام خیابانها و میادینی که قبلا نامگذاری شده دشوار و هزینه بر و ناممکن است، باز هم باید گفت که از خیابانهای جدیدی که با گسترده تر شدن شهر در حال احداثند می توان استفاده نمود و بعنوان نمونه بولوار 35 متری در حال احداث و میادین احداث شده یا در دست احداث در آینده در آن، نیز خیابانها و معابر ساخته شده یا در دست ساخت در پیرامون آن، خود فضای مناسبی برای نامگذاری با مسماتر خیابانها و میادین این شهر را فراهم می کند و این امکان را که نام چند تن ازمفاخر این شهر بر چند  محل در خور، گذاشته شود. این حداقل و راحت ترین کاری است که مسئولین شهری لاهیجان می توانند برای مشاهیر این شهر انجام دهند.به امید روزی که فضای شهری لاهیجان به خوبی بازتاب دهنده تاریخ و تاریخ سازان و مشاهیر این شهر باشد.

                                                                                         ۲۷ ورفنه ماه 1583 گیلانی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 15:3  توسط محمد الهامی  | 

وبلاگ گیلکی من

 

برای آنکه با همزبانان عزیزم به زبان شیرین گیلکی، حرف دل بزنم، بر آن شدم تا وبلاگ تازه ای که کاملا به زبان گیلکی باشد راه بیندازم و نوشته های گیلکی ام را آنجا بیاورم. اسم این وبلاگ را «لاجؤنی گب» گذاشتم. این هم آدرسش:

http://lajoni.blogfa.com

                                                                                        ۱۶ دیاما ۱۵۸۳ گیلانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 0:31  توسط محمد الهامی  | 

گیلان، آزمایشگاه ایران!

 

روزی روزگاری به استان ما، گیلان، می گفتند استان اول فرهنگی.زمانی به گیلان می گفتند سرزمین ابریشم و زمانی چای و گاهی برنج.روزگاری هم می گفتند خطه سرسبز گیلان.همه اینها در زمان خودش عناوین بامسمایی بودند که به مدد! عقب ماندگی اقتصادی و تحقیر فرهنگی و ...در تاریخ معاصر،به عنوان عوامل بیرونی، و عدم اتحاد و تلاش مناسب برای  رویارویی با این عوامل بیرونی ،از داخل، یک یک از میان رفت و سرسبزی این خطه هم در سالیان اخیر در معرض آسیبهای جدی قرار گرفته است!

در نتیجه مدتی است که دیگر لقبی ، که با مسما هم باشد،  در پسوند نام گیلان وجود ندارد ! اما در سالهای اخیر اتفاقاتی افتاده که قرار دادن پسوند جدیدی را نوید می دهد! گیلان؛ استان اول آزمایشگاهی! یا گیلان آزمایشی! یا گیلان؛ سرزمین آزمون و خطا! و...

 

چند روز پیش که در  تلویزیون،  خبر  اجرا شدن آزمایشی طرح هدفمند کردن یارانه ها در سه استان کشور پخش شد، وقتی هنوز اسامی استانهای مورد نظر خوانده نشده بود، به برادرم گفتم:مطمئنم الان اسم گیلان را هم می خوانند!

پیشبینی ای که کاش غلط از آب در می آمد، که درنیامد!! اسم گیلان را هم در کنار دو استان دیگر خواندند!

کاری به این ندارم که این طرح اصلا خوب است یا بد و از نظر کارشناسی اقتصادی چگونه است، بلکه حرفم این است که چرا در بسیاری از موارد و طرحهای آزمایشی ، نام گیلان یاد همه می افتد؟

 

چرا در اینطور مواقع ما در خط مقدمیم ولی در مواقع دیگر مثل تخصیص بودجه و اعتبارات و امکانات، اینقدر سریع به ذهن مسئولین نمی آییم؟!

چطور در مواقعی که افتخارات بر شمرده می شود و تاریخ خوانده می شود نام ما کمرنگ یا فراموش می شود، چطور در صدا و سیما و سایر رسانه ها ، حق مطلب در مورد ما ادا نمی شود، چطور در هنگام جشن مشروطه خواهی یا تعیین کانونهای مشروطه خواهی یا تعیین پایتخت تشیع و نقش اقوام در این موارد، ما فراموش می شویم اما در موارد آزمایشی و ریسک پذیر، همه یاد ما می افتند؟! ما که اصولا نه در عرصه توزیع امکانات مادی و نه در ناز و نوازشهای معنوی اقوام و استانهای کشور، که بعضا در رسانه های رسمی دیده می شود، اصولا چندان محلی از اعراب نداریم! چرا باید در اینجور موارد پیشقدم باشیم؟!  واقعا مسئولین و نمایندگان گیلان نمی خواهند توجهی به این مسائل داشته باشند؟! واکنش نمایندگان آذری در همین چند روز اخیر و بعد از مسابقه فوتبال پرسپولیس و تیم تبریزی ،فقط به عنوان یک نمونه ،خوب است کمی مورد توجه نمایندگان و مسئولین استان ما قرار بگیرد!!

                                                                                                       ۹ دیاما ۱۵۸۳ گیلانی  

 

                                                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 23:39  توسط محمد الهامی  | 

کیومرث ملک مطیعی

 

کیومرث ملک مطیعی بازیگر و هنرمند مشهور گیلک دیروز درگذشت.یاد و خاطره این گیله مرد دوست داشتنی سینما و تلویزیون  گرامی باد. روحش شاد          

                                                   ۲ سیاما ۱۵۸۳ گیلانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 13:28  توسط محمد الهامی  | 

جوابیه ای برای یک شکایت نامه!

 

روز گذشته در وبلاگ دوست و همکار گرامی آقای فرجود شکوهی، متن شکوائیه ای با امضای تعدادی از دستیاران مراکز آموزشی درمانی کشور! خطاب به دکتر آقاجانی ،مشاور وزیر بهداشت و ریاست مرکز ارزیابی عملکرد و رسیدگی به شکایات وزارت بهداشت، دیدم که حاوی شکایتی از همکاران فیزیوتراپیست فعال در عرصه طرح دکترای حرفه ای فیزیوتراپی و بطور شاخص آقای فرجود شکوهی بود.شکوائیه ای که با کمال تاسف خود بسیار دور از اصول اخلاقی و حاوی نکات عجیب و غریبی بود که بنظرم باید به آن بطور دقیق پرداخت و جای شکایت از چنین شکوائیه ای اتفاقا بسیار وجود دارد.

دوستان دستیار  که از نوشه هایشان مشخص است دستیار چه رشته ای هستند و کدام سنگ را به سینه می زنند از همان ابتدا خودشان منظور حقیقی خویش را فاش نموده و زحمت ما کم کرده اند، آنجا که در مخالفت با تصویب دکترای حرفه ای فیزیوتراپی آن را مغایر با سیاستهای نظام سلامت جامعه!! دانسته اند.اتفاقا دکترای حرفه ای برای رشته ای مثل فیزیوتراپی که 4 رکن اساسی نظام سلامت جامعه را در خود دارد(آموزش،پیشگیری،درمان و توانبخشی) صد در صد درخدمت توسعه نظام سلامت جامعه  است و  از همین روست که امروزه بسیاری از کشورهای پیشرفته و حتی کشورهای منطقه ما با آگاهی از اهمیت چنین موضوعی به دکترای حرفه ای فیزیوتراپی روی اورده اند. دکترای حرفه ای برای فیزیوتراپی اتفاقا دقیقا تخصصی تر شدن خدمات است و وقتی این تخصصی تر شدن که آن را در شکایت نامه! خود،جزو سیاستهای کلان نظام سلامت خواندید، زیر سوال می رود که همکاران طب فیزیکی شما هم بخواهند به فیزیوتراپی روی آورند یا در آن دخالت کنند!اتفاقا این کار است که دقیقا موجب اختلال در تخصصی شدن مسائل بهداشت و درمان می شود، نه دکترای حرفه ای فیزیوتراپی! اتفاقا تعیین حدود مداخلات گروههای تخصصی امر واجبی است که فیزیوتراپیستها بشدت دنبال آن هستند و ارتقای سطح این رشته می تواند از مداخلات غیر تخصصی بعضی ها ! در مسائل این رشته جلوگیری کند و آنان را به حدود خویش آشنا سازد! درمورد سطوح ارائه خدمات پزشکی هم واقعا به کدامین ادله می گویید که ارتقای سطح علمی یک رشته سبب برهم خوردن این نظام ارائه خدمات درمانی می شود؟اگر سطح فیزیوتراپی به دکترا ی حرفه ای ارتقاء یابد چه ربطی به مختل شدن ارائه خدمات در سطح اول از سوی پزشکان خانواده دارد؟!!درثانی شما به چه حقی برای یک رشته دیگر و ارتقاء سطح علمی ان تکلیف تعیین می کنید؟ در کدام جایگاه قرار دارید که چنین داد سخن از به خطر افتادن نظام سلامت جامعه با تصویب طرح دکترای حرفه ای فیزیوتراپی می دهید؟! مگر وزارت بهداشت خودش کارشناس خبره در این زمینه ندارد که شما با جوسازی علیه چند فیزیوتراپیست و شلوغ کاری سعی در رسیدن به هدف اصلی خود یعنی همانا متوقف کردن طرح مترقی دکترای حرفه ای فیزیوتراپی دارید؟ همین کارشناسان نظام سلامت بوده اند که در اردیبهشت 88 در شورای عالی وزارت بهداشت دکترای حرفه ای را  برای فیزیوتراپی تصویب کرده اند و این یعنی اینکه کلیت دکترای حرفه ای فیزیوتراپی مورد قبول قرار گرفته است.خیال می کنید شما بهتر از کارشناسان نظام سلامت، نسبت به منافع و مضار آن مطلعید؟آیا راضی می شوید ما هم درمورد مسائل رشته شما اظهار نظر کنیم و فرضا ادله بیاوریم که نوار عصب و عضله را بهتر است متخصصین مغز اعصاب فقط بگیرند و طب فیزیکیها نگیرند؟!

از جمله موارد جالب دیگری که در این شکایت نامه! آمده و بخوبی آرزوی قلبی این افراد را که در غالب شکایت از یک همکار ما و شلوغ کاری سعی در مخفی  نگهداشتن آن  کرده اند ، نشان می دهد، آنجاست که می نویسند:

«متخصص طب فیزیکی حسب آموخته ها مهارت بالینی  و وظیفه ذاتی خویش به معاینه،تشخیص ،تفسیر و تعیین درمانهای لازم و همکاران فیزیوتراپیست نیز به اجرای برنامه های تعیین شده در حیطه خاص خود اقدام می ورزند.»

این دقیقا همان مدلی است که این افراد به دنبال ان هستند و آرزویشان این است، نه مدل واقعی و موجود . چرا که بیشترین ارجاع برای فیزیوتراپی از متخصصین محترم ارتوپدی و مغز و اعصاب و جراحی است و اصولا فیزیوتراپیستها ارجاع چندانی  از متخصصین طب فیزیکی ندارند.این همان آرزویی است که ردپای آن  در  پایین آوردن تابلوهای فیزیوتراپی و بالا رفتن تابلوی بخش طب فیزیکی و اسامی مجعول دیگر! در بعضی بیمارستانها دیده می شود و دراین ظاهرا شکایت نامه! نیز از دید مخفی نمانده است.درواقع هم هدف این افراد تبدیل کلینیکها و  بخشهای فیزیوتراپی به طب فیزیکی و تبدیل فیزیوتراپیست به یک روبات است که کنترلش دست شان باشد!!                              

خوب شد معنای «همکاری صمیمانه و دوشادوش» را هم فهمیدیم!منظور دوستان از همکاری دوشادوش دقیقا همانی است که چند خط بعد توضیح داده اند و در بالا نقل شد.اینان چگونه فکر می کنند که فیزیوتراپیست باید مجری برنامه های ریخته شده توسطشان باشد درحالیکه این فیزیوتراپیست است که کنزیولوژی و الکتروتراپی و دروس تخصصی توانبخشی را مطالعه کرده و گذرانده است. همه آرزوهای این دسته از افراد، این است و با ردیف کردن بهانه های مختلف و چسباندن انگهای عجیب و غیر اخلاقی به مخالفین این تمامیت خواهی شان، و با پنهان سازی این مکنون قلبی و شلوغ کاری و ضربه زدن به طرح مترقی دکترای حرفه ای فیزیوتراپی ، در این راه می کوشند و خدا را شکر که در همین شکایت نامه!! هم این مکنونات قلبی را بروز داده  اند!                                                                                                    

نگارنده و اصولا جامعه فیزیوتراپی ایران برای جامعه متخصصین پزشکی و اکثریت متخصصین محترم طب فیزیکی احترام بسیار قائل است و ارزش و ارج کاری این عزیزان را هرگز زیر سوال نمی برد و اتفاقا در میان متخصصین محترم  جامعه پزشکی کشور بسیار هستند کسانی که با دیدی بلند نظرانه و با در نظر گرفتن منافع ملی با دکترای حرفه ای فیزیوتراپی مخالفتی ندارند و بدرستی آن را نه مانعی برای منافع خود و همکارانشان می دانند و هم اینکه از اهمیت این طرح برای خدمت رسانی بهتر در نظام سلامت جامعه آگاهند.بدنه جامعه پزشکی کشور و غالب متخصصین مختلف پزشکی مخالفتی با این موضوع ندارند.اما در این میان هستند معدود نگرشهای سطحی که در پی منافعی کوتاه مدت با این طرح مخالفت کرده و اجرایی شدنش را با منافع خود در تضاد می بینند و در انظار عموم آن را به ضرر نظام سلامت جامعه جلوه می دهند بدون اینکه هیچ دلیل محکمی برای حرفهایشان بیاورند.

هنوز نمی توانم باور کنم که پای این شکایت نامه امضای هیچ پزشکی باشد.کدام پزشک واقعی می تواند به یک انسان انگ سیاسی بچسباند و با شانتاژ زمینه گرفتاری یک آدم را فراهم نماید؟ کدام پزشک مسئول و متعهد به کشورش می تواند با طرحی که عدم اجرای ان می تواند به مهاجرت بخشی از نیروهای متخصص در یکی از زمینه های پزشکی به خارج از کشور جهت اخذ آن مدرک منتهی شود(آنهم مهاجرتی که معلوم نیست برگشت نیروهای متخصصش به میزان خروج باشد!) ،مخالفت کند و پیشرفت کشورش در یک زمینه، را با منافع فردی و گروهی عوض کند؟

مرا یارای ان نیست که باور کنم که از میان پزشکان، کسانی بیانیه ای با چنین ادبیاتی بدهند و تهمت ضعف معنویت بر یک انسان که فقط با زیاده خواهی انان مخالفت کرده و دنبال دکترای حرفه ای فیزیوتراپی بوده بزنند! من برای جامعه پزشکی کشور متاسفم.متاسفم که روشی دارد باب می شود که در اختلافات صنفی و بین رشته ای،برخوردی حذفی توام با اتهام سیاسی و مذهبی رایج بشود.آیا انجمن فیزیوتراپی  نمی خواهد اقدامی کند ؟اینکه عده ای به خود اجازه می دهند به این راحتی روز روشن رشته ما ، همکار ما را زیر سوال برده و اماج افترا کنند برای برخورد قانونی با این ها ،کافی نیست؟                  

فرجود شکوهی و وبلاگش صدای مظلومیت جامعه فیزیوتراپی ایران است که اکنون مورد هجمه قرار گرفته تا خفه شود.آنهم با غیر اخلاقی ترین روش ممکن . با نسبت دادن او به انقلاب مخملی!!(تحریک همکاران به رویارویی،برپایی تجمع غیر قانونی وبکارگیری نماد رنگین!!) با ضعیف خواندن معنویت و دیانت یک فرد!!( بدلیل سالیان عدم حضور در داخل کشور از فضای توام با معنویت محروم بوده!!)با اتهام بر هم زدن ارامش کشور!! همه برای چه؟ برای اینکه او و امثال او سخت بدنبال طرح مترقی دکترای حرفه ای فیزیوتراپی هستند که دقیقا درراستای ارتقای نظام سلامت جامعه و به نفع سیستم بهداشت و درمان کشور است.توهین به فرجود شکوهی و شکایت علیه او آنچنان که در متن همین شکایت نامه!! هم پیداست در واقع توهین به هویت و ماهیت رشته فیزیوتراپی و توهین به تک تک فیزیوتراپیستهای ایرانی است.لذا از انجمن فیزیوتراپی ایران مصرانه تقاضا دارم برای دفاع از حقوق حقه جامعه فیزیوتراپی ایران، اقدامات قانونی لازم را علیه این حرکت غیر اخلاقی انجام دهند.

 

                                                                                   ۳ پنجیک ۱۵۸۳ گیلانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 14:31  توسط محمد الهامی  | 

نوروز

 

از نوروز نوشتن برایم آسان نیست.فرستادن تبریکهای کلیشه ای انگار راحت تر است که برای دوستان همیشه چنین کرده ام. اما نمی دانم چرا اینبار چیزی درونم می گوید:بنویس. از این معدود رسوم ملی باقیمانده بنویس!

می نویسم از نوروز به امید انکه هر روزمان به معنای واقعی کلمه نوروز باشد.یعنی یک روز نو و یک اتفاق نو. نو از نوع مثبتش ونه منفی! نه اتفاقات عجیب و غریبی که  زیاد می بینیم!

می نویسم از نوروز به آن امید که هیچکس در این نوروز و هیچ نوروز و اصلا هیچ روز دیگر جلوی نگاه نگران خانواده خود، شرمنده نباشد و  در میان مردم صورت به سیلی سرخ نگاه ندارد.

می نویسم به امید نوروزی که در آن زندانها خالی ترین جای ممکن باشند.انسانها با اندیشه های مختلف و مخالف در کنار هم باشند و بر هم گرد کین نپاشند!

نوروزی که آزادی و عدالت و کرامت انسانی برای همه  محفوظ بماند.

روزی که هیچ کجا جنگ نشود. جان انسانها ارزشمند شود و فکرشان احترام یابد.

نوروزی که سر سفره هفت سین هر خانه ای، عشق باشد و تشویش و غم بدان راه نیابد.

روزی که خود منی که این حرفها را می زنم خویشتن را اصلاح کنم و تو و او و ما و شما و ایشان هریک خودمان را بسازیم و اصلاح کنیم تا شهری،کشوری، و شاید جهانی اصلاح شود! که تا خود را اصلاح نکنیم، هیج جایی را نمی توانیم درست کنیم.

 باز هم کلیشه ای شد نه؟ چه کنم که نسل من نسل کلیشه هاست!! و کلیشه سازی انگار رهایش نمی کند!

لابد می گویید خیالباف هستم و رویا پرداز! اشکال ندارد بگذارید این دل نه چندان خوش !این شب عیدی لا اقل به رویایی شیرین خوش باشد!

 هر روزتان واقعا نوروز!

                                                                                ۱۶ آول ما ۱۵۸۳ گیلانی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 1:57  توسط محمد الهامی  | 

خیابانهای پر دست انداز پایتخت گردشگری جهان اسلام!

 

مطلبی را که می خواهم درموردش بنویسم قطعا برای هر لاهیجانی ای که این روزها در شهر تردد می کند ،چه سواره چه پیاده، قابل لمس خواهد بود. این روزها خیابانهای شهر ما شده مثل این تونلهای زمان که در فیلمهای تخیلی می بینید که آدم یکهو می رود در چند صدسال گذشته!! بله! همینکه پا در خیابان می گذارید یعنی چرخ در خیابان می گذارید!! یکهو انگار می روید به دست کم یکصد سال پیش و راههای ارابه رو عهد ماضی که در فیلمها و سریالهای تاریخی به نمایش در می آید یکسر می آید جلوی چشتان!!  انگار شما در عصر قجر هستید و یک لحظه هم می توانید خودتان را با آن لباسهای قدیمی و کلاههای مخصوص آن عصر تجسم کنید و البته سایر رجال و نسوان پشت رل را هم به همان ترتیب!!...

بله داشتم می گفتم! همینکه چند قدمی ماشین زبان بسته بر می دارد ناگهان چاله ای  ،گودالی،چاهی!، چیزی، که تا دیروز هم وجود نداشته از راه می رسد و صدای مهیب فروافتادن چرخهای بیجان در آن و بدتر از آن فکر اضطراب آور آسیب به ماشین و خرج ناشی از آن، مثل سوهان می رود روی اعصاب!حالا شما هی به خود می گویید که من که تا دیروز حساب همه چاله های این مسیر را داشتم این یکی دیگر کی سبز شد؟!

 اگر زمانی مساله چاله ها به کوچه ها و خیابانهای فرعی ختم می شد و خیابانهای اصلی از این آفت! برای حفظ ظاهر شهر هم که شده کمی در امان بودند اما چند مدتی است که تعارف و تبعیض  کنار گذاشته شده و عدالت دقیقا در این زمینه اجرا شده! و همه خیابانهای شهر اعم از  بالای شهر و پایین شهر مورد عنایت قرار گرفته و آسفالتهای همه خیابانها از دم شده چاله و گودال و سرعت گیرهای غیر استاندارد و ترک و شکستگی و خلاصه اینکه هر قدم که با اتول برمی داری! انگار کل خیابان دارد ویبره ات می دهد!! مخصوصا خیابان کاشف شرقی حول و حوش میدان دکتر حشمت  انگار زمین لرزه آخرالزمان را به عینه می بینی و لمس می کنی! یا خیابان کارگر هم که دیگر اوضاع آسفالتش فاجعه بار است! البته سایر خیابانها هم وضع بهتری ندارد فقط اینجا ریشترش به نظرم بیشتر است!!به گمانم اگر این خیابانهای زبان بسته می توانستند سخن بگویند،از عمق جان فریاد می کشیدند که  شما را به خدا به داد ما برسید!ایهاالناس! آی مسئولین شهری!کی باید یک دستی به سر و روی ما خیابانهای بینوا کشیده شود؟! ما به همان وصله دوزی که اقلا قبلا ها انجام می دادید راضی ایم!!باور کنید این خیابانهای بیجان تقویت می خواهد روکش تمیز و آسفالت مناسب می خواهد.ایام تعطیلات نوروز در پیش است لااقل برای رفاه حال مسافرین عزیز و پر خیر و برکت!(۱) هم که شده به وضعیت خیابانهای لاهیجان رسیدگی کنید. شاید هم مسئولین محترم به این دلیل بیخیال خیابانها شده اند که مبادا مسافرین محترم از دیدن این خیابانهای شیک و مرتب  بیشتر بوجد آمده و خیمه های رنگ و وارنگ خویش را بعد از اشغال شدن کل استخر و کوه اینبار در وسط این خیابانها علم نمایند!!

از شوخی که بگذریم باید این واقعیت را پذیرفت که وضعیت فعلی خیابانها و کوچه ها و معابر لاهیجان بسیار اسف انگیز است .در خبرها امده بود که لاهیجان بعنوان پایتخت گردشگری جهان اسلام نامیده شده است. واقعا این  خیابانهای شهر پایتخت گردشگری جهان اسلام است؟!!

                                                                                                    3 آول ما 1583 گیلانی

 (۱) گرچه در علامت تعجب قرار گرفته در پس این عبارت نکته ها نهفته است اما واقعیت آنست که این برکت بیشتر به خود ما بستگی دارد که چگونه برنامه ریزی کنیم تا خیر بیشتری از توریسم به شهرمان برسد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 1:52  توسط محمد الهامی  | 

مو یکته گیلک زوؤنم

 

ایمرو مئاری زوون ˇروج بو و مو خاسم یکته وؤت اینئبه بنویسم. هرچی فیکر بودم بَدم هیچی نویشته مننم .هیتو فیک کأدبوم که مه یاد بمآ که مو یکته گیلک زوونم و هی نا جی بهته دِ ووت نبنه.اها مو یکته گیلک زوؤنم !

 

مو یکته گیلک زوونم و همدنه می افتخار هینه که پیله میرزا امره همزوؤنم.می سر راستا گینم وختی اینم مرداویج و آل بویه برارون می همزوؤنن و او زوؤنی گب زئنم که موتا و کالیجار و همته پیله مردؤن گیله مرد اوتو گب زئن.

چره خان امه سر جیر باریم وختی اینیم که امه زوونˇ اکبر رادی ببرده ایرون ˇتئاترˇ مئن ابدی بوده. چی وسی شرموندَیم وختی دؤنیم گیلکی،  هونرˇ زوونه. شعرˇ زوؤونه.افراشتهˇ زوؤنه.م.راماˇ زوؤنه.

 مو یکته گیلک زوؤنم. کی گونه گیلکی باخی زوؤنون جی کمتره و حیساب نئنه؟! می سرˇ افتؤزردی طرف چرخونئنم صدو بیس سی کیلومیتر اوشتر می همزوؤنون ایسن و خورتؤ چرخونئنم اینم صد و پنجا کیلومیتر اوشتر، می زوؤن گب زن دأنه.می کلسیا طرف نیگا کؤنم اینم تا کاسپی دریا ورجه مو همزوؤن دأنم و می سر جوئورا گینم تا البورزˇتوکالؤنˇ او طرف ،می زوؤن زیندَه.چی سختˇ جؤنˇ  ای زوؤن! هرچی خانن اینه ،دلقک بازی همره، قبر مئن دکونن،منن!می دیل ناجه که هی ایمروجˇ زاکؤن، اصلن نه، فردهˇ ریکاکؤن و لاکوکؤن، یکته حرکت بکونن ای زوونئبه.

 مو یکته گیلک زوؤنم.

 مئاری زوؤن ˇجهؤنی روج همته گیلک زوؤنونˇ موبارک ببون.

                                                                                     18 امیرما 1583 گیلانی (دیلمی)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 0:20  توسط محمد الهامی  | 

دانشکده توانبخشی گیلان؛یک نیاز

 

استان گیلان بعنوان یکی از قطبهای فرهنگی پیشرو در ایران  محسوب شده و گیلانیها همواره در مسائل مختلف فرهنگی و علمی  در یک سده اخیر  پیشتاز بوده اند. از جمله در زمینه توانبخشی که بزرگمردی چون دکتر محمد رضا حکیم زاده لاهیجانی (بانی جریان آسایشگاه سازی برای سالمندان و معلولین ایران) را تقدیم جامعه پزشکی و توانبخشی ایران نموده اند.

اما متاسفانه به دلیل کمبودها و محرومیتهایی که در پوشش طبیعت زیبای این استان غالبا مخفی مانده،گیلان کمتر به حق واقعی و متناسب با پتانسیل انسانی خویش دست یافته و نخبگان علمی و فرهنگی این استان غالبا در بیرون استان بیشتر موفق به نشان دادن تواناییهای فوق العاده خود شده اند.

از جمله کمبودهایی که در گیلان احساس می شود(لااقل نگارنده با توجه به رشته تحصیلی خود آن را حس می کند) عدم وجود یک مرکز علمی و اداری برای وحدت بخشیدن به برنامه های فیزیوتراپی و توانبخشی در این استان است.به دیگر سخن عدم وجود یک دانشکده توانبخشی.

در شرایطی که به دلیل همجواری گیلان با استانهای زنجان و قزوین و اردبیل ( و عدم وجود چنین دانشکده ای در این استانها) و همچنین نزدیکتر بودن شهرهای غرب مازندران به مرکز گیلان ، سبب می شود که راه اندازی چنین دانشکده ای در این استان توجیه علمی و اقتصادی مناسبی داشته باشد .

به امید خدا چند وقت دیگر با شروع به کار طرح dpt (دکترای حرفه ای فیزیوتراپی)، در صورتیکه طرح به صورت منطقه ای اجرا شود، آنگاه شاید یکی از فاکتورهای موثر در اجرای طرح در یک منطقه، وجود دانشکده توانبخشی باشد و در آنصورت خدای ناکرده فیزیوتراپیستهای گیلانی از چنین مرکزی محروم مانده و ناچار به رفتن به سایر مناطق،جهت آموزش، باشند که این مساله در ارائه خدمات به بیماران استان و در بعد شخصی هم برای خود فیزیوتراپیستها مشکلاتی را ایجاد خواهد نمود.

خوب است  انجمن فیزیوتراپی گیلان و  دانشگاه علوم پزشکی گیلان  در این مورد توجه ویژه ای  به خرج داده و مقدمات کار را فراهم آورند. بابل چند وقتی است که این کار را کرده و  گویا همدان هم به تازگی مجوز تاسیس دانشکده توانبخشی را کسب کرده است.چرا گیلان به چنین حقی دست نیابد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 2:1  توسط محمد الهامی  | 

م.راما

 

۲۳ دی ماه سالروز تولد محمد امینی لاهیجی(م.راما) شاعر و مترجم و نویسنده مبارز  لاهیجانی است.م.راما از آن گروه آدمهایی بود که به همان اندازه که مسائل ملی و تلاش در این راه برایش اهمیت داشت،مسائل و مشکلات قومی و شهری خویش را نیز از یاد نمی برد و همواره دلبسته فرهنگ و تمدن گیلکی و شهر خود لاهیجان بود.البته او هزینه های زیادی هم در راه عقاید خویش پرداخت از جمله اینکه همزمان با دریافت مدرک مهندسی کشاورزی از دانشگاه تبریز، دستگیر شد و ۷ سال تا پیروزی انقلاب در زندان بود.سر انجام در مرداد سال ۱۳۶۴ دریای کاسپین وجود نازنین او را برای همیشه ستاند.

شعر آمُلای (پروانه) از جمله شعرهای معروف گیلکی اوست . این شعر را که از کتاب ارزشمند «شاعران گیلک و شعر گیلکی» نوشته آقای هوشنگ عباسی انتخاب کرده ام ، در اینجا می آورم.

«بهار هنده بما باغ، آمُلای

هوا هنده بما حال، آمُلای

زمین هنده بوبو سبز،آمُلای

آملای،آمُلای

بزن بال ای راسته

بزن بال او راسته

روخونه کول سر

بنیش باد پر سر

ای گول سر،او گول سر

پراگیر هنده آمُلای

اگه بشی شو تار آمُلای

بهترابون روزگار آمُلای

دنوده ده غم نون، امی پا

بال به بال من و می یار،آمُلای

گردنیم باغ و بولاغ آمُلای

آمُلای آمُلای

بزن بال ای راسته

بزن بال او راسته

روخونه کول سر

بنیش باد پر سر

ای گول سر، او گول سر

پراگیر هنده آمُلای

پراگیر هنده آمُلای»

                                                              محمد امینی لاهیجی (م.راما)

ترجمه فارسی:

«باز بهار به باغ آمده ای پروانه

باز هوا دلنشین شده  پروانه

زمین دوباره سبز شده پروانه

پروانه،پروانه

بال بگشا این سو و آن سو

اینجا و آنجا

روی بلندای رودخانه

سوار بر بال باد

روی این گل و آن گل

پرواز کن پروانه

اگر شب تار بگریزد

زندگی بهتر خواهد شد

دیگر غم نان پاهایمان را زنجیر نمی کند

من و یارم دست در دست هم

در باغ و دشت گردش خواهیم کرد پروانه

پروانه،پروانه

بال بگشا، این سو و آن سو

بال بگشا،اینجا و آنجا

بر بلندای رودخانه

سوار بر بال باد

روی این گل و آن گل

پرواز کن پروانه!

پرواز کن پروانه!»

 

یاد و خاطره این شاعر بزرگ گیلک لاهیجانی همواره پاینده باد.

                                    

۱۱ شریر ما سال ۱۵۸۳ (سال گیلانی)برابر با ۲۵ دی ماه سال ۱۳۸۸ خورشیدی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 20:1  توسط محمد الهامی  | 

دکترای حرفه ای فیزیوتراپی

 

۱-فیزیوتراپی درایران، هنوز به جایگاه واقعی و در شان خود دست نیافته است. البته این مشکل گریبانگیر همه رشته های توانبخشی و کل ابعاد این فرایند بوده ولی درمورد فیزیوتراپی ،با توجه به پتانسیلها و ظرفیتهای بالای این رشته توانبخشی، بواقع باید گفت حق مطلب خوب ادا نشده است.امروزه غالب فیزیوتراپیستهای ایرانی مانند همتایان خود در سراسر دنیا به دنبال دستیابی به دکترای حرفه ای (dpt)هستند. مساله ای که گویا اقدامات اولیه ای چون تصویب در شورای عالی برنامه ریزی وزارت بهداشت را پشت سر نهاده اما هنوز با موانعی دست و پاگیر و البته ابهاماتی در چگونگی اجرا، مواجه است.اما براستی چرا دکترای حرفه ای فیزیوتراپی؟چه ضرورت استراتژیکی می تواند در این ماجرا برای نظام سلامت کشور نهفته باشد؟ آیا صرف داشتن مدرک دکترا ،آنهم در جامعه مدرک گرای ایران، فیزیوتراپیستها را به این کنش و تکاپو واداشته است یا اینکه مساله فراتر از اینهاست؟

۲- توانبخشی بعنوان رساندن فرد دارای ناتوانی یا کم توانی به سطحی از تواناییهای جسمی یا ذهنی یا روانی که او را قادر به مشارکت در جامعه و داشتن یک زدگی فعال و مستقل در متن اجتماع می نماید، از ارکان مهم نظام سلامت جامعه است. وقتی قرار است انسان سالم محور توسعه پایدار باشد نتیجه آن می شود که توانبخشی اهمیتی فزون می یابد.اگر محور سلامت را بر آموزش،پیشگیری، درمان و توانبخشی استوار بدانیم و این اصول را بعنوان اصول لاینفک برای پایداری سلامت انسانهای جامعه در نظر بگیریم، که در حقیقت هم چنین است، باید گفت که توانبخشی حداقل به نسبت درمان،بسیار محروم و مظلوم مانده و در واقع تحت الشعاع بخش درمان قرار گرفته است.یعنی این نیروهای بخش درمان (پزشکها) هستند که حدود و مرزهای توانبخشی را تعیین می کنند و کادر توانبخشی از استقلال و اختیار کافی جهت ارائه و اجرای برنامه های تدریجی و مستمر و زمان بر خود، محرومند.

فیزیوتراپی بعنوان یکی از مطرح ترین و شناخته شده ترین رشته های توانبخشی که اتفاقا بیشترین ارتباط را با بدنه درمانی پیدا می کند، می تواند نقش موثرتری در دوسویه کردن رابطه حوزه توانبخشی و بخش درمان (پزشکی) ایفا نماید.درحقیقت مستقل شدن فیزیوتراپیستها به افزایش قدرت جامعه توانبخشی در حوزه سلامت می انجامد.

دکترای حرفه ای فیزیوتراپی، سبب افزایش وزن توانبخشی در چهارچوب نظام سلامت جامعه شده و نگاه صرفا درمانمدار و درمانگرا جای خود را به رویکردی توامان همراه با توانبخشی می دهد که پیشگیری و آموزش را هم در خود بیش از حوزه درمان دارد.لذا دکترای حرفه ای برای فیزیوتراپیستها خود گام موثری برای بسط و توسعه توانبخشی در سیستم بهداشت و سلامت کشور است.مگر نه آنکه در برنامه های فیزیوتراپی، آموزش به بیماران جایگاه مهمی دارد و با فیزیوتراپی می توان از بسیاری مشکلات و بیماریهای شدیدتر و آسیبهای بیشتر جلوگیری کرد و حتی خیلی از عملهای جراحی را هم غیر ضروری نمود؟پس ارتقاء سطح فیزیوتراپی بعنوان یک رشته که نه فقط توانبخشی بلکه درمان،آموزش و پیشگیری را هم در خود دارد، به ارتقاء سطح سلامت یک جامعه می انجامد.

 ۳-واقعیت آن است که آنچه که در کنکور سراسری برای رشته فیزیوتراپی بعنوان یک دوره 4 ساله کارشناسی در نظر گرفته می شود، بسیار کوتاه و ناکافی است. از این 4 سال، 2 سالش به علوم پایه می گذرد و 2 سال بعدی هم به صورت بسیار فشرده ای دروس تخصصی و بالینی آموزش داده می شود که کافی به نظر نمی رسد و به گمانم غالب همکاران فیزیوتراپیست با نگارنده در این مورد موافق باشند که فیزیوتراپیستها حتی بسیاری از آموخته های تئوریک خویش را نیز(حال دانسته های بالینی و عملی بماند) پس از فراغت از تحصیل فراگرفته و می گیرند.این مساله حتی در مقاطع ارشد و بالاتر هم که بیشتر نیرو صرف پایان نامه می شود، حل نشده می ماند و از طرفی همه افراد هم که نمی توانند وارد مقاطع بالاتر شوند.

برای رفع این مشکل حداقل اینکه یک دوره ۶-۵ساله برای فیزیوتراپی بهتر است در نظر گرفته شود و از انجایی که در سیستم آموزشی چنین دوره ای با مقطع لیسانس همخوانی ندارد لذا دکترای حرفه ای فیزیوتراپی بهترین راهکار برای کاستن و رفع معضل کوتاهی زمان برای آموزش فیزیوتراپی به دانشجویان است.درست چیزی مثل دکترای حرفه ای داروسازی یا دندانپزشکی یا دامپزشکی .برای علمی به گستردگی فیزیوتراپی،تنها وجود مقطع دکترای حرفه ای می تواند پاسخگو باشد.

۴- یکی از گرفتاریهایی که دوستان و همکاران فیزیوتراپیست غالبا در کلینیکهای خود با آن مواجهند این است که اختیار عمل چندان مناسبی جهت ارائه خدمات توانبخشی به بیماران ندارند و سیستم ارجاع صرف از یکسری تخصصهای خاص پزشکی و قوانین و قواعد وزارتخانه و بیمه ها و... همه و همه فیزیوتراپیست را وابسته و دنباله رو سیستم پزشکی می نماید.این در حالیست که برنامه های فیزیوتراپی در بسیاری از بیماران، از پیچیدگی و گستردگی خاص خود برخوردار است و ارجاع صرف از سوی متخصصین، پاسخگوی آن نیست. بسیار پیش می آید که فیزیوتراپیست حین اجرای برنامه های درمانی و توانبخشی برای بیماران، با مسائل تازه ای روبرو می شود که جلسات درمانی بیشتر یا درمانهای جدیدتری را می طلبد.حتی گاهی اوقات نیاز به استفاده از ابزار تشخیصی از جمله عکس رادیولوژی و ام آر آی احساس می شود اما به دلیل آنکه فیزیوتراپیست امکان و اجازه و استقلالی برای این امور ندارد، نمی تواند کاری کند و باید به انتظار این بماند که بیمار مجددا به پزشک متخصص خود مراجعه کند یا خود بتواند با پزشک بیمار ارتباط برقرار کند که هرکدام می تواند مشکلات خاص خود را داشته باشد!توانبخشی و فیزیوتراپی در بسیاری از موارد یک فرایند تدریجی و مستلزم صرف زمان است و در چینین شرایطی اگر فرد درمانگر از زمان و اختیارات کافی برای هدایت برنامه های خود برخوردار نباشد، تضمینی برای سلامت کامل فرد مراجعه کننده وجود نخواهد داشت.در خیلی از موارد باید افراد هراز گاه مراجعه ای داشته باشند و وضعیتشان یک یا چند جلسه بررسی شود و از آنجاییکه هر مراجعه (طبق قوانین و مقررات وزارتخانه و نظام پزشکی و بیمه ها ) باید و باید از سوی پزشک متخصص باشد(در مورد تخصص پزشک بویژه بیمه ها تاکید دارند) بسیاری قید مراجعه را زده وبعدتر با دردها و مشکلات بیشتری به متخصص مراجعه می کنند که این مساله هم آسیبهای جسمی و هم مادی بیشتری به افراد جامعه وارد می کند.این مساله زحمات پزشک و فیزیوتراپیست را هدر داده و بیمار را هم مستاصل می نماید.

۵- دکترای حرفه ای فیزیوتراپی که امروزه در کشورهای پیشرفته جهان در حال اجراست و حتی کشورهای منطقه ما هم شروع به این کار کرده اند، به دلایل متعدد،که بخشی از ان در بالا آمد، نه فقط برای خود فیزیوتراپیستها بلکه برای کلیت سیستم بهداشت و سلامت کشور، مساله ای ضروری است.در ایران هم اگرچه شورای عالی برنامی ریزی وزارت بهداشت در 22 اردیبهشت ماه 88 طرح دکترای حرفه ای فیزیوتراپی را تصویب کرده اما هنوز جزئیات و نحوه اجرای برنامه به هیچ وجه مشخص نیست و در این میان بعضی راه حلهای غیر منطقی و عجیب و غریب هم بر نگرانیهای جامعه فیزیوتراپی ایران می افزاید. خوب است به این نکته توجه شود که هر رشته ای در دنیای پزشکی کاربرد خاص خود را دارد و اگر بنا براین بود که متخصصین و دانش آموختگان رشته های دیگر، کار فیزیوتراپی را در عمل انجام دهند، دیگر در دنیا رشته ای به نام فیزیوتراپی معنا و مفهوم و وجود خارجی نداشت درحالیکه در عمل می بینیم که اینگونه نیست و اتفاقا دنیای پزشکی امروزه بیش از پیش به اهمیت و جایگاه فیزیوتراپی در نظام سلامت جوامع،واقف شده و از همین رو شاهد گسترش روند دکترای حرفه ای فیزیوتراپی در میان کشورهای مختلف جهان هستیم.در ایران هم ،در شرایطی که هر روز آلترناتیوهای تازه ای در برابر فیزیوتراپیستهای ایرانی قد علم می کنند، دکترای حرفه ای بعنوان تنها راه ادامه حیات مثمر ثمر فیزیوتراپی ، که خود یکی از مهمترین بخشهای توانبخشی و از پایه های اصلی سلامت جامعه است،نباید از دست برود.از طرفی به نظر نگارنده این مساله با جنگ و جدل میان همکاران یا بادرگیری با سایر گروههای پزشکی حل و فصل نخواهد شد بلکه سیستم و نظام بهداشت و درمان و سلات جامعه باید به عمق موضوع و میزان اهمیت ارتقاء جایگاه فیزیوتراپی ، بعنوان یک رشته کلیدی که در همه جایگاههای اجتماعی،مدرسه،محل کار، ورزش و...حضورش ضروری است،پی ببرد و عمیقا به این باور برسد که فیزیوتراپی چه نقش مهمی در کاهش آسیبهای جسمانی و به تبع آن آسبهای مادی و معنوی و اجتماعی نیروهای انسانی یک جامعه دارد.باوری که خود فیزیوتراپیستها با پرهیز از تنگ نظری و تفرقه  و جدال و با داشتن رویکردی آینده نگر و صد البته با تلاش و همتی بالا، قادر به جا انداختن آن خواهند بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:50  توسط محمد الهامی  | 

میرزاکوچک خان

 

یازدهم آذر ماه سالروز شهادت سردار سرافراز گیلان زمین میرزاکوچک خان جنگلی است. مردی که به قیمت خون خود اخلاق را با سیاست پیوند داد .یاد و خاطره اش گرامی باد.

         

  امه دامون، پورأ بؤ تی صدا جی        امه شؤ رؤشنأ بؤ تی صفا جی

 امه ایرؤنˇ تن ، زخمی بوبؤ بو           اونˇ مرهم بنأی تو، تی دوا جی



می تسکˇ دیلˇ مئن شادی نگینه      زبون،  جوتأ بؤ، آزادی نگینه

نودؤنسم او زمت نئیسی تو میرزا!      دئه گیلؤن، رنگˇ آبادی نگینه



شنم گیلؤنˇ مئن هرجا، تأ اینم         به کوه و دامون و دریا، تأ اینم

اگر از مو واپورسن: مرد نَینی؟!           گونم یکتأ در ای دونیا، تأ اینم



امه لاجؤن، بی حشمت یار ندأنه       تو نئیسی، فومنات سردار ندأنه

ای دامون، بی تو تاریک قبره مؤنه      گیلؤن، بی تو سر و سالار ندأنه     

                                               

                                       تیر ما 1583 دیلمی (سال گیلانی) برابر با آذر ماه 1388 خورشیدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 0:6  توسط محمد الهامی  |