ماجرای پیوند تاریخی طبابت و سیاست در لاهیجان
۱-به مناسبت روز پزشک و به احترام مقام پزشکان، بهویژه پزشکان تاریخ دور و نزدیک شهر کهن و تاریخیام لاهیجان، خواستم مطلبی بنگارم. اگر غرض نوشتن از اسامی و سرگذشت و آثار اطباء و حکمای لاهیجانی از گذشته تا کنون میشد، در یک مقال نمیگنجید و خود کتابی قطور میبایست. خواستم از منظری خاص به مسأله طبیب و طبابت در لاهیجان نگاه کنم؛ بهویژه آنکه لاهیجان را خاصیتی است که در میان شهرهای شمالی ایران به آن معروف و زبانزد بوده است و آن همانا، سیاسی بودن همیشگی مردمان این شهر، بهویژه در تاریخ معاصر ایران بوده که مرا بر آن داشت تا داستان طبابت و سیاست در لاهیجان را ـ آنهم تنها در چند اپیزود آن ـ تورقی بزنم و در گشت و گذاری مختصر در میان تاریخ این خطه، نگاهی به حکیمان و طبیبانی بیافکنم که از دغدغه درد جسم و جان مردم به دغدغه درمان آلام اجتماع مردم رسیدند و در این راه کمابیش هزینههایی ـ حتی برخی به قیمت جان خود ـ متحمل شدند.
داستان طبابت و سیاست در لاهیجان، همه پزشکان این شهر که در وادی خطرناک سیاست و فعالیتهای سیاسی گام نهادند را دربر نمیگیرد که اگر چنین میبود، از یک مقال باید فراتر میرفت! از سویی همه برهههای تاریخی این شهر تاریخی را شامل نمیشود، و به سبک و سیاق غالب، تا پایان کار جنگل و اوایل دوره رضا شاه بیشتر جلو نمیرود! گویی تاریخ گیلان در همینجا همیشه تمام میشود! حال آنکه به اندازه یک تاریخ حکایت و ماجرا، بهویژه در مورد لاهیجان از همین زمان به بعد تا حدود 6 دهه وجود دارد! من نیز برطبق عادت مألوف و روال رایج فعلی(!) تقریباً به اطبای سیاسی تا همان دوره در این مقال و مجال اندک خواهم پرداخت و جلوتر نخواهم رفت!
۲-سرشت درهم تنیده طبابت و سیاست در لاهیجان را میتوان از داستان زندگی نخستین طبیب مشهور لاهیجانی در تاریخ طب ـ عبدالرزاق صدر لاهیجی ـ به خوبی دریافت (با عبدالرزاق فیاض لاهیجی ـ فیلسوف مشهور لاهیجانی و خالق "گوهر مراد" و شاگرد و داماد ملاصدرا ـ اشتباه نشود). او که صدراعظم دربار سلسله کیاییان به پایتختی لاهیجان بود، در عین حال در علم پزشکی مقامی والا در گیلان زمین داشت؛ گیلانی که در آن دوره از نظر علم طب بسیار قوی بود و حتی برخی گیلان را در آن دوره از نظر پزشکی معادل یونان ارزیابی کردهاند.
مسئولیت وزیر بودن در دربار خان احمد خان کیایی بسیار سنگین بود. دربار لاهیجان قلمرو وسیعی را دربر میگرفت که از مغرب به لشته نشا و کنارههای سپیدرود و از مشرق به چالوس و رستمدار و از جنوب به نواحی کوهستانی تارم و الموت و طالقان و ساوجبلاغ میرسید. دشمنانی هم همیشه در کمین بودند. غیر از جنگهای همیشگی با حکام بیه پس (فومن و رشت)، حکومت مرکزی صفوی هم که با کمکهای همین کیاییان از لاهیجان به قدرت رسیده بود، هر روز تهدیدی برای یکی از معدود سلسلههای قدر محلی باقیمانده در ایران، یعنی کیاییان، بهشمار میرفت. همه اینها مسئولیتهای صدر وزیر این دربار، یعنی عبدالرزاق حکیم لاهیجی را دوچندان مینمود.
بالاخره شاه طهماسب صفوی به بهانهای به قلمرو خان احمد کیایی حمله کرد؛ حملهای که هنوز به معنای پایان کار لاهیجان و گیلان و کیاییان نبود، اما برای چند سالی قدرت را از آنان ستاند و خان احمد را روانه قلعه قهقهه نمود و یاران نزدیکش را هم روانه تبعید و حبس در زندان. از جمله صدر وزیرش، عبدالرزاق صدر لاهیجی، که روانه زندان الموت شد و بعد چند سالی درگذشت. حتی گفته شده که او در زندان شکنجه نیز شده است.
۳-چون انقلاب مشروطیت آغاز شد و صدای پای آزادی برخاست، نبض این حرکت در کل منطقه شرق گیلان، در خانه و البته محکمه یک طبیب در کوچه امیر مؤمن لاهیجان میزد. دکتر ابوالقاسم خان فربد، فرزند علینقی خان حافظ الصحه رانکوهی بود که خود جزء طبیبان مشهور گیلان و طبیب قاسم خان ـ والی گیلان ـ بود. دکتر فربد درس طب را که در فرنگ تمام کرد و به گیلان برگشت، سپهدار تنکابنی از او خواست تا مانند پدرش در کنار او باشد و طبیب مخصوصش. مصادف با ایام انقلاب مشروطه و حوادث و شورش مردم گیلان، فربد ترجیح داد به لاهیجان برود. به لاهیجان رفت و در آنجا در کوچه امیر مؤمن، در خانهاش پرچم مشروطیت شرق گیلان را به اهتزاز درآورد. او یکی از عاملین اصلی مشروطهخواهی در شرق گیلان بود.
با پیروزی انقلاب مشروطه، تلاشهای فراوانی برای پاگیری انجمن ولایتی در لاهیجان نمود و خود به ریاست آن برگزیده شد. وقتی هم که از لاهیجان دوباره نزد سپهدار رفت، باز دلش با این شهر بود. از همین رو در جنت رودبار تنکابن وقتی در اردوی سپهدار با انتصار السلطان برای حکومت لاهیجان گفتوگو کرد و در آنجا با او شرط گذاشت که به مردم مظلوم لاهیجان خدمت کند و از او خواست که برای بهبود اوضاع لاهیجان همه تلاشش را بنماید؛ چندی بعد که دید انتصار السلطان برخلاف مواعیدش عمل کرده و لاهیجان را از اعتراض به کارهایش به قیام و فغان درآورده، مأیوس شد و بعدتر هم دید که مشروطه که لاهیجانی اینهمه برایش خون دل خورده بود و تنش را برای آن آماج گلوله توپ کرده بود (شیخ علی شاه و برادرش عباس خان، دو لاهیجانی دلاوری که در راه فتح تهران همراه با دستهای از نیروهایشان توسط قوای محمد علی شاه به توپ بسته شدند) و آنهمه تلاش و خون دل خوردنش، اینک وسیلهای شده برای استیلای امثال لاسقالیدیسها و لاهیجانی را پناهی نیست! میدید که چگونه شیرینی مشروطه با هجوم روسها به صفحات شمالی و غربی ایران به کام مردم تلخ شده و سفیر روسیه با وقاحت تمام به وزیر خارجه ایران نامه مینویسد و یکسری اسامی را اعلام میکند که باید از گیلان تبعید شوند تا اختلال و بینظمی و اغتشاش بهوجود نیاید! و اسم او هم در این لیست سیاه سفارت روسیه بود! دکتر فربد، غمگین و نگران، چشم انتظار ماند و ماند تا همه امیدهایش را در مردی دید که از دل جنگلهای گیلان برخاست و نهضتی درانداخت که خیلی زود در دل جوانان دلسوزی چون او جایگاه ویژهای یافت. دکتر فربد هم جنگلی شد و صحیه جنگل به دست او سپرده شد. وقتی میرزا نخستین جمهوری شورایی خاورمیانه را در گیلان تأسیس کرد، دکتر فربد، کمیسر صحیه (بهداری) آن بود. وقتی میرزا کوچک خان در گردنههای برفگیر گیلوان به پایان راه رسید و سرش را جدا کردند و نهضت جنگل پایان گرفت، زندگانی سیاسی دکتر فربد هم عملاً تمام شد.
۴-در ماجرای پر فراز و نشیب تاریخی سیاست و طبابت در لاهیجان، یک نام بهطور برجستهای میدرخشد: دکتر ابراهیم حشمت الاطباء. دکتر حشمت نمونه کاملی از یک پزشک با نگاه جامعهمحور و حساس به مسائل پیرامونی و اجتماعی و اقتصادی و معیشتی بیماران خود بود. همان جدیتی را که در درمان دردهای بیماران لاهیجانی و اطراف داشت، برای حفر کانال و به جریان انداختن رودخانهای به طول 40 کیلومتر هم به خرج داد و با مدیریت صحیح خویش و زحمات مردم منطقه، این امر مهم و بسیار دشوار را ممکن نمود. دکتر حشمت علاوه بر جاری نمودن رودخانه حشمت رود، دست به اقدامات مهم دیگری نیز زد که از جمله آنها، تأسیس نظام ملی شرق گیلان در لاهیجان و تلاش برای ایجاد امنیت در این مناطق و تسطیح و تعمیر راهها و ... بود. این پزشک انساندوست وقتی فریاد آزادیخواهی کوچک خان را شنید، دعوتش را لبیک گفت و از همین شهر لاهیجان، نهضت جنگل با اتحاد میرزا و دکتر حشمت پای گرفت. نهضتی که دکتر حشمت بعد از میرزا نفر دوم آن بود و عملاً مغز متفکر و عاملی برای نظم و نظامش. برای دکتر حشمت ارتباط سیاست و طبابت، سرنوشتی تلختر رقم زد. روزی که دکتر ناامید از ادامه کار نهضت و به امید حفظ جان جوانان همراه خود و فرستادن جمعی از آنان به فرنگ جهت تحصیلات عالیه، دلخوش به وعدههای حکومتیها و قرآن ممهورشده گشت، و در قلعه گردن تسلیم شد، ساعاتی بعد متوجه شد که چه معاملهای با او در کار خواهد بود. سرانجام راضی به تقدیر شد و مردانه بالای دار رفت و طناب را هم خود به گردن آویخت و این بیت خواند: "منصوروار گر ببرندم به پای دار/ مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست." طناب کشیده شد و دفتر زندگانی یکی از اطبای شریف این دیار بسته شد.
۵-میرزا حجتالله حکیمباشی از یک خاندان قدیمی لاهیجانی در محله گابنه این شهر بود. میرزا حجتالله علاوه بر طبابت، اهل شعر هم بود و دیوان اشعاری هم به نام او وجود دارد. از فرزندان و نوههای میرزا حجتالله حکیمباشی بودند کسانی که به عرصه پرهزینه فعالیت سیاسی پا نهادند و لاجرم هزینههایی بعضاً به بهای جان، دادند. دو پسر میرزا حجتالله به نامهای ابوالفضل و یحیی راه پدر در پیش گرفته و طبابت را پیشه ساختند. یحیی که در نهضت جنگل جزء صحیه جنگل بود. ابوالفضل اما از پیوند طبابت و سیاست، سرانجامی غمانگیز یافت!
وقتی طرفداران رضاخان ماجرای جمهوریت را به راه انداختند و با سروصداهای فراوان مخالفین و تحریک افکار عمومی به بنبست خوردند، دیگر ایده جمهوری به کناری نهاده شد و تغییر سلطنت در دستور کار قرار گرفت. با این حال جمهوری برای جمعی از روشنفکران به قدری جذاب بود که نمیتوانستند بپذیرند در قرن بیستم زیر بار سلطنت دیکتاتوری جدیدی بروند. دکتر ابوالفضل خان ضیاء الاطباء جزء همین دسته بود. روز 4 خرداد سال 1305 که مدت کوتاهی از تاجگذاری رضاشاه میگذشت، جلوی مسجد جامع لاهیجان، شلوغ بود. مردی میان جمعیت بر بلندی ایستاده و در مخالفت با استبداد و مدح جمهوری و آزادی داد سخن میراند. روز بعد جنازهاش را برای تدفین به بقعه امیر ابراهیم گابنه بردند! خانوادهاش نوشتهاند که او را به خاطر سخنرانی تند روز گذشتهاش مسموم کرده و به قتل رساندند. در صورت صحت این مسأله، او را میتوان به نوعی نخستین قربانی سلسله پهلوی دانست که در مقدم پادشاهی رضا شاه، در دفاع از جمهوریخواهی قربانی شد.
۶-داستان طبابت و سیاست در لاهیجان به همین جا خاتمه نیافت! باز آمدند طبیبانی که در کنار درمان جسم مردم، شوق درمان دردهای جامعه هم تحریکشان کرد که به وادی پرهزینه فعالیتهای سیاسی وارد شوند. همچنانکه بعضی نیز مثل دکتر حکیمزاده برای رفع دردهای جامعه، در کنار دردهای جسم بیماران، کوشیدند، بدون اینکه وارد سیاست شوند و موفق نیز بودند. این چند مورد، که داستان هریک میتواند خود کتابی باشد، نمونههایی از پیوند غالباً بدفرجام طبابت و سیاست در این شهر سیاسی و تاریخی بودهاند!
روز پزشک بود و مروری بر تاریخچه و اسامی پزشکان لاهیجانی و زندگانیشان، به این صرافتم انداخت که رابطه عجیب پزشکی و فعالیتهای سیاسی در این شهر را در برخی ادوار، در نوشتهای به اختصار مرور کنم. باشد که این ناقابل، برگ سبزی باشد برای همه پزشکان لاهیجان که در طی تاریخ پزشکی این شهر منشاء خدمات برای مردم بودهاند و چه فقط در همان حیطه پزشکی و چه در حیطههای دیگر به مردم و جسم و جان و رفاه و آسایششان میاندیشیدهاند. در برابر همه آن دلسوزان، از متقدمین تا حاضرین، سر ادب فرود میآورم.
منابع و مآخذ:
1- تاریخ گیلان و دیلمستان، میر ظهیرالدین مرعشی
2- تاریخ خانی، علی بن شمسالدین بن حاجی حسین لاهیجی
3- پیشینه تاریخی و فرهنگی لاهیجان و بزرگان آن، محمدعلی قربانی
4- تاریخچه اطبای نامور لاهیجان، دفتر اول، علی امیری
5- گیلان در جنبش مشروطیت، ابراهیم فخرایی
6- مقاله "ایمان به احتضار مشروطه گیلان"، پیمان عیسیزاده، ویژهنامه مشروطه گیلان، ماهنامه بام سبز، مرداد 1387
7- حکایت زندگی، خاطرات دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی
لاهیجان_ پنجم شهریور ماه 1390 هجری خورشیدی برابر با بیستم نوروز ماه 1585 گیلانی
