تبليغاتX
حرف دل
روزنوشت های یک لاهیجانی
 نوزادي ، توي يكي از كوچه پس كوچه‌هاي شهر ، به امان خدا رها شده بود. معلوم نبود كه ننه ‌باباي خوش ‌مرامش كي بودند كه از سر بي‌پولي يا شايد علت ديگر! بچه‌شان را سر راه گذاشته بودند تا شايد جوانمردي بيايد و از سر را ه برش دارد.
«دولت خان » با يكي از پسرهاش ملقب به «داش درمون»، كه جوان تازه بالغي بود ، از راه رسيد .بچه را برداشت و گفت:درمون!خودت قيمش مي‌شي! مثل بچه خودت مواظبش باش.
خلاصه «رفاه كوچيكه» بزرگ شد و صاحب چند تا بچه قد و نيم قد!!
بيشتر بچه ها بعدا باباشونو فراموش كردند و رفتند پي كار و زندگي شون.دوتا شون معروف تر بودن كه ما در اين قصه از اون‌ها به عنوان «پسر اولي » و «پسر دومي» ياد مي‌كنيم.پسر اولي ، سر به زير و مظلوم و هميشه خدا 8 گرو 9 بود! و يك جورايي زير سايه « داش درمون»! انگار بدون اون دچار درد بي‌درمون مي‌شد.
دومي اما جنم كار داشت خيلي زود اسم و خرجش را از خانواده جدا كرد .اصلا زير بار حرف رفاه كوچيكه كه سهله ، داش درمون  و گنده‌تر از اون هم نمي‌رفت !توي محل شايعاتي هم بود مثل :دولت خان ، ملاحظه اين پسر دومي رو مي‌كنه.......
 
خلاصه اينكه هر چي اولي ندار، مطيع و سر به زير بود  ، دومي تخته گاز راه خودشو مي‌رفت. دستش بازتر بود ، البته پول تو جيبي مفصلي هم از دولت خان مي‌گرفت.
يكي از تفاوت‌هاي عمده اين دوتا داداش زماني آشكار مي شد كه دولت خان طبق يك عادت قديمي ادواري!مي
افتاد روي دور ر‍‍‍‍‍‍‍ژيم لاغري ! آخه اين دولت خان هم عادت جالبي داشت:يك وقتهايي خيلي زياده روي مي كرد و كلي اضافه وزن مي آورد،گاهي هم به فكرش مي رسيد كه رژيم بگيرد.همين وقت بود كه تن پسر اولي و حتي بابا رفاه مي لرزيد!خود« رفاه كوچيكه» هم در يكي از همين رژيمهاي لاغري ادواري! بيكار شده بود.
در ايام بيكاري به سرش زد كه ريشه و نسب خود را پيدا كند.اين برچسب فرزند خواندگي و سرراهي بودن
بدجوري آزارش مي داد. اينقدر گشت وگشت تا بالاخره درست يا غلط جد بزرگش را پيدا كرد.  «دارالايتام 
خان صفوي» روزي كه «خيريه بانو» را عقد كرد، خاندان «آل رفاهيه» را بنيان گذاشت. خانداني كه بعد از
جند نسل ركود حالا كه به رفاه كوچيكه و بچه هاش  رسيده بود  چند تيكه  شده بود!                            
 
القصه، اهل محل با ديدن حال وروز رفاه كه حالا ديگه پيرمردي شده بود ولي هنوز يك چيزي تو مايه هاي
«ريز مي بينمت»! بود ، ترانه اي ساخته بودند:
 
رفاه كوچولو
اين مرد كوچك !
پولي نداره
محتاج كمك!
رفاه جون  بچه داره،پسرداره
           تيم  داره ، فنر داره
همه چي داره ، هيچي  نداره
واي،واي،واي
دولت خان همه چي داره
سر داره ، سامون داره
بودجه داره،بهداشت داره،درمون داره
واي،واي،واي
 
بالاخره يك روز دولت خان بعد از سالها ، «رفاه كوچيكه پيرمرد» را دوباره آورد توي دم و دستگاهش. اما رفاه ديگه جوون نبود.كارهاش هم يكجور موازي كاري با كار پسراش بود.منتها از اون خطوط موازي كه 
گاهي متقاطع مي شن !!
 
و اما اين قصه ما بود كه حالا حالا ها  تمومي نداره! به نظر شما راه حل چيه؟ ما كه عقلمون ديگه به جايي قد
نمي ده!اونجوري هم نگام نكنيد ، از آخر سريال نرگس كه بدتر نشد! شد؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 17:26  توسط محمد الهامی  |