تبليغاتX
حرف دل
روزنوشت های یک لاهیجانی

این هفته اوج پرداختن رسانه های گروهی،صداوسیما،مقامات و سازمانهای مختلف به مسائل معلولین بود.علت قضیه هم کاملا مشخص بوده و به فرا رسیدن روز جهانی معلولین بر می گردد.باز هم مانند همیشه تراکم حساسیت و پردازش به یک موضوع در یک برهه زمانی کوتاه وبه مناسبتی خاص و طرح شعارهای گوناگون و بعضا احساسی و بعد از چندی فراموشی و غفلت تا باز هم  همان مناسبت فرا رسد و دوباره روز از نو و روزی از نو ! در بسیاری از مسائل با این پدیده مواجهیم و معلولین و نیاز ها و دغدغه هایشان نیز از این قاعده مستثنی نیستند.این هفته همه از توجه به افراد کم توان سخن گفتند.در هر روزنامه ای (حد اقل آنهایی که خودم دیدم) مقالاتی،تیترهایی و صفحاتی به معلولین اختصاص داشت.حتی رئیس جمهور هم در دیدار با جمعی از معلولین از کار برد واژه معلول و سایر واژگانی که مفهوم منفی به ذهن متبادر می کند انتقاد کرد و ....در یک کلام این چند روزظاهرا ایام به کام کم توانان بود تا بعد چه پیش آید؟! اما کاش همیشه آذر ماه باشد. کاش همیشه حقوق این بزرگترین اقلیت جامعه را پاس بداریم چه یکی از مصادیق عدالت، توجه به حقوق اقلیتها است.یکی از مهمترین گامها در این زمینه انتقال این توجهات و حساسیتها به سطح عموم جامعه در عین حفظ تکالیف دولت در قبال این گروه است.تا زمانی که بدنه جامعه اهمیت مساله را درک نکند و اسیر در محبس تفکرات غلط درباره معلولین باشد هیچ اقدامی در دراز مدت  مفید نخوا هد بود.همچنانکه تا وقتی که مسو ولین مساله معلولین راعملا در اولویت برنامه های خود قرار ندهند نیز اتفاق مثبتی نخواهد افتاد.نقش انجمنها و ان جی او ها هم در این مورد کلیدی است که متاسفانه سازمانها و نهادهای غیر دولتی در کشور ما به دلایل متعدد غیر فعال و کم اثر و اصولا غایبند که مضرات این کمبود در زمینه های مختلف از جمله امور معلولین،آشکار است.نکته جالبی که درمیان تمام شعارها و توجهات مقطعی مرسوم در این هفته، به چشم می آمد، دیدگاههای تنی چند از نخبگان معلول بود که در میز گردی در روزنامه همشهری به بحث و تبادل نظر پرداخته بودند.غالبشان دارای تحصیلات عالیه در رشته حقوق بوده و در زمینه تئوریک و عملی دیدگاههای جالبی داشتند. سطح دغدغه هایشان  فراتر بوده و فلسفه قانون گذاری برای معلولین و مشکلات قانون جامع حمایت از حقوق معلولین و رویکردهای تاریخی به این قشر را نشانه گرفته بودند.در واقع، اینکه عده ای از میان خود معلولین به بحث علمی درباره مسائل خویش بپردازند و رشته تحصیلی شان هم به گونه ای باشد که با قانون و حقوق مدنی سر و کار داشته باشند مایه امیدواری است که شاید در آینده ای نه چندان دور جنبشهای اجتماعی و مدنی معلولین در کشور ما نهادینه شده و این قشر از قدرت چانه زنی بیشتری برای احقاق حق خویش در برنامه های خرد و کلان ملی برخوردار گردد و در تلاش برای تغییر تفکرات غلط جامعه در مقوله افراد کم توان،پیش قدم باشد.البته همه اینها در گرو آن است که موانع دست و پا گیر و مشکلات بر سر راه ان جی او ها ،تشکلها و نهادهای مدنی، مانعی برای حرکت پیشرو نخبگان معلول نگردد.اما در همان روزنامه،نوشته زیبایی بود با عنوان «ما همیشه در آذر ماه زندگی می کنیم» که بدلیل ارتباط ماهوی با موضوع این مقال بخشی از آن را در اینجا می آورم:«فرقی نمی کند که آذر است یا دسامبر،چه روزی است یا چه شبی.فرقی نمی کند که کجای این جهان نشسته ایم،سپیدیم یا لب فرو بسته ایم!زندگی بر ما همیشه در آذر ماه می گذرد. چه اهمیتی دارد که آدمها هنوز در فرهنگهای لغتشان در پی واژه ای برای تعریف ما هستند:معلول،توان خواه،توان یاب،مددجو و...دوست من!بیا حالا که بازار اسم گذاریها داغ است،من و تو ،یادمان نرود که ما هم مثل آنها در شناسنامه هایمان فقط یک اسم داریم و نمی دانم از بد یا خوب روزگار،لطف خداوند شامل حالمان شد و دچار علتی شده ایم.بیا با هم،همصدا شویم و به آنها بگوییم که ما خودمان هستیم!لطفا باورهای خودتان را گرته برداری کنید.در هر کجای این زمین آنچه ما را تعریف می کنند،ما هستیم.............»(1)   

 

به گمانم همین چند سطر از این نوشته زیبا،خود گویای همه چیز باشد.اینکه معلولان معلولیت خویش را پذیرفته اند و رویگردان از نگرشهای ترحمی و به دنبال دستیابی به سهم خویش از زندگی(مانند دیگر انسانها) هستند.این دوازدهم آذر هم آمد و رفت و معلولین نگران از اینکه مبادا بازهم چرخه زمانی بر طبق عادت مالوف بر مدار کم توجهی ها و سهل انگاریها و اندیشه های نادرست بچرخد و تا سال آینده و دوازده آذری دیگر و...........

 

پی نوشت:

(1)مقاله «ما همیشه در آذر ماه زندگی می کنیم!»_نوشته آرزو قنبری ،روزنامه همشهری مورخه 11/9/85
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 15:43  توسط محمد الهامی  | 

 یازدهم آذر ماه یاد آور یکی از روزهای تلخ تاریخ ایران است.روزی که این مرز پر گهر یکی از پاکترین و غیورترین فرزندان خویش را در گردنه های پر برف گیلوان از دست داد.میرزا کوچک خان جنگلی از آندست نادر مردانی بود که در اوج یک حرکت انقلابی و چریکی ،اخلاق مدنی و کرامت انسانی  را(حتی در حق دشمن) پاس می دارند و میرزابه این تعهد اخلاقی حتی به بهای شکست حرکت خویش وفادار ماند.رعایت مروت و جوانمردی و اصول اخلاقی ولو در سخت ترین شرایط،بیش از هر صفت دیگر،از او یک انسان برجسته ساخته که علیرغم بعضی نامهربانیها ،تخریبها و... همچنان در تاریخ ایران می درخشد.آنگاه که علیرغم شجاعت و دلیری که درمقابل بیگانگان روس و انگلیس از خود نشان می داد،در برابر قزاقهای ایرانی،مرتب دستور عقب نشینی می داد و به یاران تاکید می کرد که گلوله بسوی هموطن پرتاب نکنند،آندم که مفاخرالملک،از دشمنان قسم خورده جنگل،که با کلی قشون و دبدبه و کبکبه برای تیشه زدن به ریشه جنگل آمده بود و شکست خورد،را یکی از جنگلیها به کین خواهی (به تحریک حاج احمد کسمایی) از پای در آورد،میرزا چنان خشمگین شد که گویی یکی از یاران نزدیکش را کشته اند. چه از نظر او اسیر پناهنده ای در دست انسان است و  جوانمردی با او از اهم واجبات.آن لحظه ای که فریاد می زد که بر اسیری که دستانش را بعلامت تسلیم بالا برده گلوله نمی بندند،تمامی این صحنه ها سلامت نفس و شرافت وصف ناپذیر او رانشان می داد واینچنین بود که این مرد بزرگ حاکم قلبهای مردم گیلان شد و امروزه نام گیلان با وجود تعدد مفاخر و قهرمانان،با نام سردار جنگل عجین شده و گیلکان بخشی از هویت و گذشته پر افتخار خویش را در او و انقلاب گیلان(نهضت جنگل) می جویند.از نکات جالب نهضت میرزا کوچک خان،فراگیر بودن آنست که قاطبه اهالی گیلان را در بر می گرفت و این قوم همیشه فعال در تاریخ سیاسی ایران،در این جریان نیز یاریگر میرزا بودند.از کشاورزان و زحمتکشان و طبقات پایین گرفته تا روشنفکران و تحصیلکردگانی چون دکتر حشمت،میرزا حسین خان کسمایی،ابراهیم فخرایی،صادق کوچکپور،محمد علی گیلک و...از روحانیون و مذهبیون عضو هیات اتحاد اسلام تا کمونیستهایی چون احسان ا... خان دوستدار،خالو قربان،سید جعفر جواد زاده(پیشه وری)،حیدر عمو اوغلی (که این دسته اخیر غالبا غیر بومی بودند)چنین تنوع و گستردگی ای قطعا مشکلاتی را در برداشت ولی با این همه  اگر خیانت خالو قربانها،تندرویها و وابستگیهای احسان ا.. خانها و ... نبود شاید کتاب تاریخ این مرز و بوم به گونه ای دیگر ورق می خورد و نهضتی که سراسر گیلان (از تنکابن تا آستارا با دو مرکز اصلی لاهیجان در شرق به رهبری دکتر حشمت و فومنات در غرب گیلان به رهبری میرزا)را در بر گرفته بود،می توانست تمام ایران را از زیر یوغ استبداد و استعمار،رهایی بخشد.از دیگر نکات قابل توجه،اصول مترقی حاکم بر تفکر سران نهضت (میرزاکوچک خان و دکتر حشمت)بود که تاسیس روزنامه ،احداث مدرسه و دیگر اقدامات اصلاحی را حتی در برهه ای که جنبش مراحل اولیه راطی می کرد و شکلی پارتیزانی داشت،موجب شد.نگرشی ولوسطحی بر مرامنامه و اصول جنگلیها این تفکر پیشرو را بخوبی آشکار می سازدو راه را بر طعنه زنندگان که این قیام را شورش راهزنان!! یا حالت مودبانه تر یک حرکت رابین هودی!!تفسیر می کنند،می بندد.همچنانکه برخی با بی انصافی،میرزا را متهم به جدایی طلبی و استقلال گیلان از ایران می کنند که واهی بودن چنین ادعایی بوضوح آشکار است.زیرا اگر اورا چنین نیتی می بود در برابر بلشویکهای وابسته به شوروی،بعد از وقایع جمهوری گیلان،به مخالفت بر نمی خاست بحدی که شوروی  را هم که تا آن موقع ظاهرا با این نهضت همراهی نشان می داد را به دشمنی با خویش بر انگیزد.آنچنانکه آن زمانی که انگلیسیها پیشنهاد وسوسه انگیز ریاست جمهوری و تسلط بر تمام ایران را با کمک آنها به او دادند بی هیچ تردیدی آن را رد کرد که وطنپرستی اش مانع از آن بود که منافع شخصی را بر مصالح ملی ترجیح دهد.اصولا کسی که نسبت به برادر کشی و جنگ با هموطن اینقدر حساس است چگونه ممکن است جدایی طلب وبدنبال تجزیه وطن باشد؟!حتی در مراحل شکلگیری اولیه جمهوری گیلان و اصول آن بر فراگیری و تلاش برای حاکم شدن آن بر سراسر ایران تاکید شده است.با وجود تمام این دیدگاههای غیر مستدل،کوچک خان شخصیتی جامع و مورد قبول گرایشهای مختلف فکری و سیاسی ،هر یک با ادبیات و تفکر و روش خاص خویش،است.که همین مساله تحلیل دقیق زندگانی سیاسی او را پیچیده تر می نمایاند.مشکلی که برای درک غالب شخصیتهای مرجع و مورد وثوق اغلب گروهها،هم وجود دارد و حل آن نگاهی با عینک انصاف را می طلبد.با چنین نگاهی به جرات می توان گفت که میرزا کوچک خان در پیشگاه تاریخ سربلند است.  
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:18  توسط محمد الهامی  | 

 چندی پیش گزارشی از سیما پخش شد که حقیقتا هر انسان مسؤول و آگاهی را به تأمل و تاسف وا می دارد.موضوع گزارش درباره سوء استفاده افراد غیر معلول از آرم ویژه خودرو معلولین،جهت بهره مندی از مزایای خاص آن(ورود به منطقه طرح ترافیک) بود.البته استفاده از امکانات اختصاصی کم توانان توسط اغیار مسأله جدیدی نیست و متأسفانه هربار به شکلی رخ مینماید.از اشغال مداوم ردیف جلوی اتوبوسها که مثلا قرار بوده برای معلولین باشد گرفته ،تا مکانهای مخصوص پارک اتومبیل جانبازان که آنهم خیلی مواقع در اشغال اغیار است.اما در مورد گزارش تلویزیونی مذکور، نکته مهم، مصاحبه چند تن ازمعلولین است که جملگی بر این نکته تاکید داشتند که از زمان افزایش موارد سؤاستفاده از آرم خودروی معلولین،برخورد پلیس با خود این عزیزان هم سختگیرانه تر شده و به قول معروف تر و خشک با هم سوخته اند!البته پلیس هم در این ماجرا شایدتا حدی محق باشد چه ابعاد قضیه آنقدر بزرگ شده که هردم احتمال سؤاستفاده وجود دارد و عینک تردید ونیز بررسی بیشتر لازم می نماید.اما تاسف بارترین بخش گزارش مربوط به صحبتهای یکی از رانندگان متخلف بود که مدعی بود این آرم را از یکی ازمعلولین ابتیاع کرده است.فارغ از صحت و سقم ادعای فرد مذکور،باید اذعان نمود که افراد کم توان هم بعضا در پیدایش چنین وضعیتی سهیم اند.عدم آگاهی معلولین از حقوق اجتماعی وانسانی خویش،بخصوص در شرایطی که جامعه هم، از لحاظ نگرشهای فرهنگی ومناسب سازیهای اجتماعی وفیزیکی جهت افراد کم توان، نا آماده است،می تواند زمینه ساز مشکلات عدیده ای در فرایند تلفیق اجتماعی،استقلال و خود شکوفایی آنان باشد.نگارنده که مدتی به ارائه خدمات فیزیوتراپی به جانبازان ساکن یکی از مناطق تهران مشغول بوده ام،مواردی ازکم توجهی برخی از جانبازان به امکانات اختصاص داده شده به آنان را به یاد دارم.مثلا بعضی،در همان سهمیه ناکافی وسایل بهداشتی ای که بنیادجانبازان در اختیار آنان قرار می داد،نیز صرفه جویی کرده و مابقی را به فروش می رساندند!حتی به قیمت شستشوی چندباره وسایلی که ماهیت یکبار مصرف دارند!حتی برخی با انگیزه جلوگیری از اسراف (ونه اهداف مادی)چنین می کردند.همه این موارد مانند مورد اشاره شده درآن گزارش تلویزیونی حاکی از عدم آگاهی و حساسیت جامعه و معلولین در زمینه نیازها،مشکلات و البته تواناییهای این گروه است.در اینکه جامعه دربروز چنین مسائلی مقصر اصلیست،تردیدی وجود ندارد،اما معلولین هم نباید منفعلانه عمل نموده و بعضاخود تسهیل کننده جریان بی توجهی به حقوق و نیازهایشان از سوی اجتماع باشند.آنان باید بدانند که اگر خود کوتاه بیایند جامعه (آنهم جامعه ما)سریعاآماده تضییع حقوقشان است!!    

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 15:7  توسط محمد الهامی  | 

امروزه رويكرد اجتماعي به مقوله توانبخشي و معلوليت،اهميتي افزون يافته است.چنين ديدگاهي قطعا بصيرت جامعه شناختي بيشتر و دقيق تري از سوي كادر توانبخشي و مديران و دست اندركاران اين امور،رامي طلبد.در حقيقت شناخت ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي حاكم بر محيط زندگي افراد داراي نيازهاي خاص يكي از عوامل موفقيت در ارائه خدمات توانبخشي است.اگر چه تكنيكهايي مثل بازديد از منزل و همچنين بهره گيري از تجارب و دانش مدد كار اجتماعي در شناخت مؤثر اين ساختارها حائز اهميت است ولي اين مساله از ضرورت بهره مندي تيم توانبخشي از دانش اجتماعي به حد كفايت، نمي كاهد.توانبخشي يك فرايند طولاني مدت است و با انسانها ،با همه تنوع و پيچيدگيهايشان،سر و كار دارد.با توجه به اين واقعيت،اعضاي تيم توانبخشي خواسته يا ناخواسته با مباحث مردم شناسي،جامعه شناسي،روانشناسي و...در عمل مواجهند و برخورد صحيح با افراد نيازمند به خدمات،كه در موفقيت برنامه درماني نقش بسزايي دارد،نيازمند آگاهي تيم توانبخشي از علوم فوق الذكر است.حال با اين ديباچه اگر به وضعيت آموزشي دانشگاههاي ما نظري بيفكنيم ،كم توجهي به علوم انساني (مخصوصا علوم اجتماعي)در بيشتر رشته هاي توانبخشي به چشم مي آيد.در سطح كارشناسي اكثر رشته هاي توانبخشي(به استثناي مددكاري اجتماعي)واحد درسي جامعه شناسي،با تمام اهميتي كه ذكر شد،وجود نداردو اين ضعف حتي تا مقاطع بالاتر نيز ادامه مي يابد.حتي در رشته مديريت توانبخشي كه ،آنچنانكه از نامش پيداست،پلي مابين علوم انساني و توانبخشي است،نيز كمبودهايي احساس مي شود كه شايد بخشي از آن مربوط به محدوديت زماني دوره كارشناسي ارشد باشد كه مانع از پرداختن بيشتر به مباحثي چون رفتار سازماني،جامعه شناسي،روانشناسي اجتماعي،جامعه شناسي سازمانها و ...مي شود.در پايان بايد گفت كه كم توجهي به علوم انساني آنهم در فرايندي كه تمام ساز و كارش بر محور انسان و محيطي كه درآن مي زيد استوار است(توانبخشی)،از آندسته تناقضات عجيب و غريبيست كه رفع آن، توجه بيشتر برنامه ريزان آموزشي و مسؤولان ذيربط را مي طلبد.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 13:5  توسط محمد الهامی  |