|
روزنوشت های یک لاهیجانی
|
در هیاهوی حراج احساس
در شلوغی قرن بیست و یکم
هیچ کس نیست که تفسیر کند واژه عشق
بر زبانها کلماتی زیبا
از برای رضای مشتریان!
جنس کالای فروشی: دل و احساس!
یک نفر در یک آن
می فروشد قلبش بر دو سه تن!
آنطرف تر بساط تزویج است
که «یک کلام» همه قیمتهاست
وقیمتش سوار بر آسانسور تطمیع
و من اندر هیاهوی این سوق
پی وصیت آن شیخ پیر می گردم
که به روز روشن با فانوس
بانگ برداشت در این سوق شلوغ:
عشق در زیر خاک مدفون است!
«زیر تیغ» حقیقتا از سریالهای ماندگار تلویزیونی است.مضمونی نو، فیلمنامه قوی، بازیهای فوق العاده و...همه و همه دست به دست هم داده و مجموعه ای ماندگار ، ملموس و قابل باور و در عین حال پر از نکات آموختنی خلق کرده است. نگارنده منتقد سینمایی نیست تا به جنبه های فنی و تخصصی این سریال بپردازد اما غرض از این مقال، جملات و نکته های زیبایی است که در این سریال بیان شده و به تصویر کشیده می شود. از جمله همین امشب که شخصیت دایی این سریال در دادگاه جمله ای گفت که بواقع تکان دهنده بود.او گفت که بعضی آدمها انسان را با نیشها و جملات طعنه دارشان کم کم می کشند ولی کسی از آنها شاکی نیست.کسی محاکمه شان نمی کند. کسانی که با نیشهایشان گویی ذره ذره سم را وارد بدن انسان می کنند و بتدریج از پایش می اندازند ولی قاتل محسوب نمی شوند!
چه تعبیر زیبایی بکار برد. حرف دل خیلیها را زد شاید. من اما از طنین صدایش یک تن را بیاد آوردم که شاید اگر روزی در چنین فضایی باشد همین را بگوید که« دایی زیر تیغ» گفت. شاید هم در دادگاه قیامت به حکم مهر مادرانه دم فروبندد و سکوت پیشه کند بی هیچ شکایتی.همانگونه که در همین دنیا تاکنون چنین کرده است.من با جملات امشب «زیر تیغ» پیر زنی را یاد آوردم که قلبش خونین از زخمهای عزیزترین کسانش است و شاید هم همین الان که پاسی از شب گذشته مانند بسیاری از شبهای دیگر از غصه هایی که بی تدبیری و نادانی خودی و بی هویتی و عقده های جور واجور اغیار، بر او تحمیل کرده، خواب به چشم ندارد و بی صدا خون می گرید. شاید هم بعد از اینکه به خواب ابدی برود آنانی که ذره ذره جانش را گرفته اند و به مرگی تدریجی و بسیار ناجوانمردانه تر از قاتلین حرفه ای از پایش انداخته اند، مانند «عمو قدرت» سریال زیر تیغ، یقه بدرند و هیاهو کنند و از آب گل آلود ماهی بگیرند تا حتی روح آن شخص هم از دست اینان در امان نباشد. دنیای عجیبی است و قوانین بشری از این هم عجیب تر!
ای نوگل پرپر شده بنی هاشم، علی اصغر
در تمام لحظات پر سوز کربلا و جای جای آن روز درد و ماتم همه آزادگان تاریخ گشتم و گشتم و لحظه ای سوزناک تر از نشستن تیر برگلوی نرم و نازک تو و جان دادن تن شش ماهه ات نیافتم . بگمانم عزیز تر از فرزند برای انسان نعمتی نیست.چگونه حسین، تو را بر دستان خویش لب تشنه پرپر دید؟چه طاقتی داشت! تصور اینکه آب از کودکی دریغ شود و پاسخش با تیر داده شود،جان را آتش می زند.
ای بزرگمرد کوچک! تو تجسم همه دردهایی هستی که انسانهای آگاه و آزادیخواه و مسئول تاریخ کشیده اند و می کشند و در این راه عزیزترین هاشان را تقدیم می کنند و شیرین تر از طفل شیرخواره معصوم انسان چیست؟ حسین در آن مسلخ عشق مصایب بسیار دید ولی غم تو شاید سخت ترینش بوده باشد.هرکس هر چند سنگدل باشد تماشای صورت بی آلایش و معصومانه طفل خردسال به رحمش می آورد.پس از چه نوع موجوداتی بودند آنها که گلوی تو را نشانه گرفتند؟گناه تو دیگر چه بود؟مگر نه آنکه نوزادی بودی که درآنروز سیاه تنها گریه و بی تابی از تشنگی سهمت بود، پس به کدامین گناه کشته شدی؟به گناه پدر؟ کدامین گناه پدر؟! مگر بابایت چه کرده بود که مستحق این همه ستم باشد که رنج کل آزادگان تاریخ در برابر این همه ظلم که بر او رفته هیچ می نماید.گناهش این بود که در مقابل تثلیث نامقدس استبداد،استثمار و استحمار تسلیم نشد و «مذهب نور» را در برابر «مذهب بند» زنده کرد.
ای شهید گهواره نشین ! بابای تو راهی بر بشریت گشود که همه از مسلمان گرفته تا نصارا و برهمن را اجازت ورود به آن هست فقط اگر آزاده باشند.و تو در این راه، آخرین حجت پدر بر آدمیان بودی.وقتی که کودک شیرخواره خود را هم در راه آرمان خدایی خویش خالصانه تقدیم کرد بالاترین بهای پرداختی برای اعتقادش را نشان داد.انگار تو با شهادت سوزناک خود فریاد زدی که :ای جماعت غنوده در خواب سنگین جهل و تاریکی! اگر خون عباس و اکبر و قاسم و...شما را کفایت نمی کند و عطش جنون آمیز تعصب و جهلتان را که ملعبه دست شریح قاضی ها،نماد مذهب فریب و تخدیر و تحمیق، و ابن زیادها و ابن سعدها شده، فرو نمی نشاند، پس گلوی پاره مرا که طفل شیرخواره ای هستم، ببینید و شرم کنید و به خود آیید!
اما امروز...امروز ما که خود را شیعه جد تو می دانیم، در برابر خونهای بر زمین ریخته شما چه مسئولیتی داریم؟آیا تو خود گهواره های نمادین و خرجهای آنچنانی و عزاداریهای پر از بدعت و...ما را قبول داری یا توجهمان به هزاران همسن و سالت که در شیرخوارگاهها،مراکز نگهداری و... هستند را خواهانی؟کودکانی که ازگرسنگی به خاطر فقر خانواده در رنجند.کودکانی که از دردهایی جانکاه در عذابند وآنانی که بدلیل کم توانی نیازهایی ویژه دارند...